سروتونین

سروتونین

برای چند قطره آرامش

حرف زدن با چاه

هنوز نرفتیم کارای معافیت رو ادامه بدیم . منم با خانواده قطع ارتباط نسبی ( ۹۰ درصدی ) کردم و ازشون نمیپرسم که کی بریم و کجا بریم و چیکار کنیم .

این دکتره که اونجا آدم تأثیرگذاریه خیلی رو اعصابم رفته . این چند روز ، مثلاً بخشی از روز همش به اون فکر میکنم و نقشه میکشم که اگه دوباره دیدمش چیکار کنم باهاش . دوتا کارِ قشنگ اومد توی ذهنم . یکیش که بهتر از اون یکیه اینه که محکم و با تمام قدرت بخوابونم زیر گوشش . و نقشه دوم اینه که میزش و هرچی روی اون هست رو محکم بگیرم چپه کنم . و بعد از هر کدوم از دوتا نقشه ، هیچ کاری نکنم و آرومِ آروم به حرف زدن ادامه بدم ؛ طوری که دعوایی دیده نشم بین آدمای اونجا .

ببینید چقدر سر کار گذاشته شدم :

قبل از شروع سربازی : معاف از رزم

سه ماه بعد از شروع خدمت :

۱_ معافیت شیش ماهه

۲_ معافیت شیش ماهه

۳_ معاف از رزمِ مجدد

۴_ اعتراض اول ، معاف از رزم مجدد 

۵_ اعتراض دوم ، معاف از رزم مجدد

اگه بخوایم  اعتراضی بزنیم ، اعتراض سوم میشه و این اتفاق در تاریخ انقلاب نظیر نداره .

راستی اگه احیاناً سوال شده براتون که چه جور معافیتی گرفتم ، معافیت اعصاب و روان بوده . زیر شاخه ای که برای من بود : « اختلالات اضطرابی و وسواس جبری » . اگه دقیق تر بخوام بگم ، برای وسواس معاف کردن . همون OCD .

خیلی خیلی خیلی خیلی طی این مراحل دلم شیکست . مقدار شکسته شدن قلبم قابلیت بیان نداره . مث این میمونه که بپرسیم : داخل منظومه شمسی چند تا ذرهٔ بنیادی داریم ؟ از کلاس یازدهم تا الان که ۲۵ سالمه ، انقدر اذیتِ روانی شدم که اگه روحتون به مغزم وصل بشه ، اکثراً تمایل به خودکشی پیدا میکنین 😅🤦 . البته خنده نداره ؛ گریه داره ! اما کار من از خنده و گریه گذشته ! الان هر از چند گاهی به یه سری چیزا میخندم و به یه سری چیزا کلاً واکنشی ندارم . البته ظاهرم رو میگم ؛ وگرنه از درون دارم میمیرم . ببخشید اگه وایب منفی دادم . قضیه مث حرف زدن حضرت علی با چاه آبه 🥺🥲 . اینجا کسی مارو درک نمیکنه . پس میایم به صورت ناشناس پست می‌ذاریم .

هوای جهنمی

دیروز باید میرفتم نتیجه کمیسیونی که پنجشنبه دو هفته پیش برگزار شده بود رو می‌گرفتم . نرفتم . خیلی گرم بود و بدون کولر توی خونه ، حتی وقتی تکون نمی‌خوردم عرق میکردم . وای به حال زمانی که میرفتم بیرون ! میخواستم امروز برم ولی بازم نرفتم ! صبح رفتم خامه شکلاتی بخرم از سوپری نزدیک خونه . ولی انقد هوا گرم بود که وقتی برگشتم خونه ، از صورت و کمر و سر و ماتحتم ( 😑 ) آب جاری شده بود و حتی وقتی جلوی کولر بودم ، داغ بودنِ بدنم کم نمیشد . با کولر و با فعالیت نکردن میتونم حفظ بقا بکنم ! امروز به بابام زنگ میزنم که فردا صبح بریم نتیجه رو بگیریم . می‌دونم این نامرد های ضعیف کش که « عدالتِ سوپر مستحکم حضرت علی » رو برای کسایی که رشوه نمیدن برقرار میکنن ، بازم تیشه به آیندهٔ من زدن و معافیت دائم ندادن . ولی به هر حال باید با این شیاطین اِنسی بجنگم . باید این جن پرست های خدا نشناس رو کنار بزنم و کلیدِ موفقیتِ آیندمو از حلقشون بکشم بیرون .

راستی این چند روز عربی هم نخوندم ! فقد کتاب غیر درسی خوندم . نمی‌دونم چرا . به هر حال پس رفت نکردم . حدود بیست روز میشه که هر روز خوندم و مقدار خوندن هم کم و زیاد نشد . اگه ناامید بشم و به صفر برسم و این چرخه قطع بشه ، حتی اگه بعدش امیدوار بشم ، مجبورم کل این فرایند رو از اول طی کنم که به اینجا برسم ! این خیلی زور داره . پس سعی میکنم حداقل متوقف نشم .

دیروز بخاطر یه موضوع ساده مامانم حدود نیم ساعت یا کمی بیشتر داشت داد میزد و غر میزد و فحش میداد و متلک مینداخت بهم . منم از یه جایی به بعد قاطی کردم و جوابش رو به شکل تمام و کمال دادم . من به هیچ کسی جز خانوادم و فوق فوقش یکی دوتا از فامیل ها توهین نکردم . توی سربازی یه نفر ازم دزدی کرده بود و هیکلش هم قوی نبود ، ولی با احترام و لبخند باهاش برخورد کردم و چیزی که دزدیده بود رو پس گرفتم . ولی بعضیا واقن آدمای هنرمندی هستن ! با تمام قدرت تلاش میکنن عصبیم کنن . تصمیم گرفتم که دیگه مهمونیِ هیچ کدوم از فامیل های والدینم نرم . و تقریباً توی هیچ کاری به والدین کمک نکنم . و مزایایی که داشتن و دارن رو به حداقل ترین حالت برسونم . ینی سعی کنم هیچ وقت درخواست هزار تومن پول هم نکنم و شیرینی ای که بابام یا مامانم میخرن هم دست نزنم و یدونه هم نخورم . میوه هم در حدی میخورم که حداقل ترین حالت باشه برای جسمم . و سعی میکنم زیر حرفم نزنم .

و از جمله اتفاقات اخیر این بود که کتاب کتابخانه نیمه شب تموم شد . کتاب کهکشان نیستی رو شروع کردم . فصل دوم سریال evil هم تموم شد .

کلومیپرامین حدود دو هفتست که تموم شده ولی دکتر نرفتم که دارو هارو تمدید کنه . دلیلش هم این بود که میخواستم اول نتیجه کمیسیون رو بگیرم و بعدش برم پیشش . منطقاً منِ قبل از نتیجه و منِ بعد از نتیجه احساسات متفاوتی دارم و اینکه برنامه زندگیم در این دو حالت خیلی متفاوت خواهد بود . پس بحث حرف زدنمون تفاوت بزرگی می‌کنه .

فک کنم دو روز پیش بود که دو تا از خاله هام ( خاله کوچیک + اونی که یه عروس هلندی وحشی داره ) و پسر خالم که تقریباً هم سن منه اومده بودن خونمون . با پسرخالم رفتیم عکساشو از آتلیه بگیریم . بنظرتون ۱۱۰ تا عکس چقدر در اومد ؟ با تخفیف خیلی زیاد ، ۱۵ میلیون تومن ! دوتا دختری که عکس گرفته بودن ، زیر دستِ دوستِ شوهرِ خالهٔ کوچیکم هستن . برا همین خالم میخواست فقد شماره اون دخترارو گیر بیاره و جرشون بده 😄 . خداروشکر کم کم فروکش کرد ولی وقتی یادش میفتاد که خواهر زادش چقدر به اینا پول داده اعصابش خرد میشد . مامان پسرخالمم قاطی کرده بود و دعوای لفظی میکردن باهاش . ولی دعواشون یکم با خنده قاطی شده بود . من و مامانم به این وضعیت می‌خندیدیم ، چون پسرخالم تازه همون روز بود که تایم کوتاه استراحت سربازیش شروع شده بود 😑 . بهش می‌گفتیم بذار برسی یکم بگذره بعدش خسارت بزن . صرفه اقتصادی نداری ، باید ببریم بذاریمت پادگان 😂 .

دیگه حرف خاصی به ذهنم نمی‌رسه . خیلی برای نوشتن این پست فکر کردم و وقت تلف کردم 😅 . برم یه نسکافه بزنم به بدن . شاید از افسردگی در اومدم ....

عربی / کهکشان نیستی

از همین امروز که شروع شده ، عربی رو وارد برنامه میکنم . یک ساعت در روز . اولم دوازدهم رو میخونم . واقعیتش مطمئن نیستم که سال ۱۴۰۶ درس های نهایی داره یا نه و اگر داره کدوم درس ها هستن . اختصاصی های یازدهم یا کل یازدهم ؟ 🤔 خدا داند ! احیاناً اگر شما اطلاعی دارید خوشحال میشم بگید 🌹 .

کتاب « کتابخانه نیمه شب » داره تموم میشه . کتاب بعدی نمی‌دونم چی باشه : ۱_ وقتی نیچه گریست ۲_ بخش D ۳_کهکشانِ نیستی ۴_ راهبی که فراری اش را فروخت . خودم فلن توی مود سومی هستم . کتابش عرفانی و برحسب واقعیت هستش . به خدا هم ربط داره و منو یکم بهتر می‌کنه 😂 . نمیخوام خدارو فراموش کنم .

راستی ! انقد گریه کردم که بدنم خستهٔ خسته شد . گریهٔ بی تحرک با چهره ثابت ! در واقع فقد اشک بود . آبشارِ نیاگارا از دوتا چشمم روان شده بود 😁 . یاد گذشته ام افتادم و خیالبافی های درد و دل کردن هم اضافه شد . البته نمی‌دونم OCD بود یا خیال‌پردازی ناسازگار یا افکار ناشی از افسردگی . اهمیتی هم نداره . ولی الان حس میکنم گرگ تر شدم . برای رسیدن به خواسته ام حریص تر شدم . معافیت دائم / رتبه زیر صد کشور / پزشکی دانشگاه تهران . دور از دسترس نیست . منم کنه تر از این حرف هام !! 

میوه چیدن

امروز و الانی که پست میذارم دوشنبه‌ست . شنبه صبح بود که رفتیم اون یکی خونمون که نزدیک باغ دویست و خرده ای متریِ کوچولومونه . هم می‌خواستیم میوه هارو بچینیم و هم بابام وقتِ آب داشت و قرار بود آب بگیره برای باغچه . رفت و آمدی که توی جاده بودیم برای من خوش گذشت ؛ چون در دنیای خودم بودم و با ایرپاد آهنگ گذاشته بودم و به صورتم باد میخورد و حس خوب می‌گرفتم . ولی خب چیدن میوه ها اذیتم کرد واقن 😄 ؛ چون خیلی گرم بود هوا و منم تعریق بدنم شاید پنج برابر بقیه باشه ؛ برا همین خیلی عرق کردم و سرویس شدم . و یکم از گیلاس ها هم بالای درخت بودن و مجبور شدم از درخت برم بالا و در اون حالت دعا میکردم که عنکبوت نیفته روم ! 😁 بعد از چیدن گیلاس ها ، آلبالو چیدیم و زیر درخت آلبالو یه لحظه اومدم خودمو بتکونم که دیدم یه جونور عجیب که مشابه خرچسونه بود ، روی کتف راستم چسبیده و داره راه می‌ره . ده متر پریدم هوا و دوازده دور روی هوا چرخیدم 😑 . لباسمو محکم تکوندم و با احتیاط به کارم ادامه دادم ، ولی مجبور شدم حدود بیست دقیقه برم وسط در وسط شاخ و برگ ها و میوه های اونجارو بکنم . حین همه این مراحل استراحت هم میکردم چون ده لیتر آب از بدنم تبخیر میشد و مدام تشنه میشدم . به هر حال بعدش مامانم گیر داد که حالا که داریم کار میکنیم حداقل بذار زردآلو هارم بچینیم . منم با اکراه و خستگی رفتم کمکشون چون میخواستم فقد همه چی تموم شه ! دیروز صبح زود هم راه افتادیم و رسیدیم خونه .

امروز کار مفیدی نکردم هنوز . البته به زور تونستم برای یه مدت کوتاه برم سمت علاقم و اون سریالی که دنبال میکنم رو ادامه بدم ! یه قسمت از evil . 

الآنم سریع برم حموم . بعدش نمی‌دونم چیکار میکنم ولی احتمالاً شام میخورم . بعد از شام شاید مختار نامه رو ببینم و شاید کتاب کتابخانه نیمه شب رو ادامه بدم . به هر حال امشب این کتاب رو خواهم خوند ( ایشالا ) .

نمی‌دونم چرا یکم سرم درد می‌کنه . در واقع سمت راست پیشونیم و چشم راستم درد می‌کنه . ظهر هم کوبیده خوردیم و سنگین بود فک کنم ، چون یکم حس سنگینی و کلافگی میکنم . بذار برم دارو های شب رو بخورم ؛ شاید حالم بهتر شد .

راستی کلومیپرامین رو تموم کردم . فردا باید برم بخرم یه ورق . امشب شب سومی هست که ندارمش فک کنم .

تمدید هفت روز 😄🤦 / اراده

دیروز مثلاً باید میرفتم شورای سه نفره . رفتم ، و بعد از کلی انتظار به من و خیلیای دیگه گفتن شورا غیر حضوریه ، حداقل تا شیش ماه دیگه !! دعوای لفظی بین مراجعینِ اونجا و مسئولینِ اونجا شکل گرفت و نیازی نشد من کسیو جر بدم ؛ جای من پر بود 😄 . به هر حال من با یکی از مسئولین که اتفاقاً ماه پیش با پدر و مادر دیدیمش و باهاش حرف زدیم صحبت کردم . ظاهراً چاره ای نبود . خانومه گفت باتوجه به اینکه امروز قرار بود شورای عالی سه نفره برگزار بشه ، یک هفته دیگه حتماً نتیجش میاد . پرسیدم که دوباره می‌خوان معاف از رزم بدن ؟ من چهار بار معافیت پشت سر هم گرفتم بعد از شروع سربازی ؛ دفعه سوم باید معافیت دائم میدادن ولی ندادن ؛ الان دفعه پنجمه !!! گفت که معلوم نیست چه نتیجه میدن . با توجه به نتیجه تستی که قبلاً دادی معافیت میدن . گفت حالا برو و هفت روز دیگه نتیجه رو بگیر ، ببینیم چی بوده و چیکار میتونیم بکنیم . فعلاً کاری نمیشه کرد .

خدایا ، یه نفره چه می‌کنی با زندگیم ! 😁 از مهر ۱۴۰۳ دارم دوندگی میکنم یا انتظار میکشم تا الان ! دوران کهولت میخوای کارمو راه بندازی ؟ 🤔

نمی‌دونم چرا ، ولی حس میکنم بازم معاف از رزم میدن و یا معافیت شیش ماهه ! اگه این کارو بکنن منم کاری که نباید بکنم رو میکنم ؛ چون هر کس ظرفیتی داره و نباید ظرفیت دیگران رو به چپ و راستِ نواحی تناسلی گرفت !

و یه چیز دیگه ! دیروز تصمیم گرفتم به یه وسیله ای جسمم رو کمی قوی تر کنم و روحم رو تکامل زیادی بدم و ارادمو چند برابر بیشتر کنم . ترک « خ.ا » . البته از دید علم فیزیولوژیِ فعلیِ جهان ، نباید فرق خاصی بکنه ، ولی ۱_ به درد افزایش اراده میخوره . ۲_ از دیدگاه همه ادیانِ اصلی ، قطعاً باعث رشد معنوی میشه . ۳_ با توجه به موارد اول و دوم ، تداوم این کار باعث میشه نگرشمون نسبت به دنیا تغییر کنه و خیلی از بیماری های روانی کاهش نسبتاً چشمگیری پیدا کنن . ( در حال حاضر عقیده ام اینه که اگر رابطه دو طرفه واقعاً عاشقانه باشه ، موارد منفی خیلی کمتر میشن ولی این سوال هنوز در ذهن من باقی مونده که فرقشون از دید فیزیولوژی چیه ؟ اعتیاد به خ.ا رو نمیگم ؛ خ.ا در حد روابط بعد از ازدواج رو میگم ، که چه فرقی با رابطه دو نفره بعد از ازدواج دارن . )

منتظر

رسیدیم اونجایی که شورای عالی برگزار میشه . در بسته بود ! خودشون گفتن رأس ۷ اینجا باش ! حتی روی کاغذ عدد ۷ نوشته شده 😑 . به هر حال بعدش رفتیم بیمارستانی که نزدیکشه و برای یگانمه . اونجا باز بود ولی یه عده لباس شخصی راه نمیدادن . البته گفتن که باید همونجا می‌رفتی و اینا ساعت ۷:۳۰ باز می‌کنن . دوباره برگشتیم سر جای اول ، و منتظریم یکی بیاد در این صاب مرده رو باز کنه .

دلتنگی معنوی

وقتی تلویزیون سریال مختار نامه رو می‌ذاره فقد افسرده و غمگین میشم . کل فیلم خیانت و خریت مسلمون هارو نشون میده . واقن کل وجودم تاریک و پر از افسوس میشه که چرا اینطوری شد ؟! یه حالت خاصیه ؛ شاید خنده دار باشه ولی شبیه شکست عاطفی میمونه برام . قلبم می‌شکنه از منافق های توی فیلم . ابن زیاد ، پسرای زبیر ، معاویه ، شمر ، عمر سعد و صد تا آدم با نفوذ دیگه ، همشون منافق بودن . تصور کنید که یزید توی یه برهه ای بشه خلیفه مسلمین و یه جورایی جایگزین حضرت محمد !

ولی از واقعه عاشورا بزرگتر هم داریم . اون زمانی که ابوبکر با کمک عمر ابن خطاب تونست خلیفه بشه ، قشنگ نصف اسلام نابود شد . اون زمانی که حضرت علی شهید شد هم چهل درصد به فنا رفت . با شهادت امام حسن و امام حسین ۹ درصد دیگه از اسلام نابود شد ! اگه از همون اول به حرف پیامبر که جانشینش رو انتخاب کرده بود گوش میدادن و یه سریام فرصت طلبی نمی‌کردن کل تاریخ بشریت عوض میشد . حتی تعداد امام ها شاید زیاد تر میشد چون هیچ کدوم شهید نمی‌شدن و نیازی به پنهان شدن امام دوازدهم نبود . 

بچه ها ، یه حقیقتی رو ساده و واضح میگم : من حداقل فعلاً نماز نمیخونم و البته طبق حرف دکتر نباید روزه بگیرم . من ایمانم داره به اسلام زیاد تر میشه و به قول یه سریا از ماتریکس دنیای مادی خارج میشم ؛ بنابراین خداروشکر که روحم داره تکامل پیدا می‌کنه . من یه زمانی بخاطر حملهٔ یه سری افکار فلسفیِ خیلی شدید ، به وجود خدا شک کرده بودم و مدام نظرم عوض میشد . وقتی خدارو قبول نداشتم و یا شک کرده بودم ، بخاطر نوع شخصیتی که داشتم ، افسردگیم خیلی شدید تر شد و ثانیه به ثانیه از زندگیم با سنگینی زیادی جلو می‌رفت . یه سری اتفاقات و موضوعات باعث شدن از نظر منطقی خدارو قبول کنم . در ادامه ، کم کم از شخصیت و درایت و بزرگی روح حضرت محمد صل الله علیه و آله خوشم اومد و حتی بعد از دو سه سال ، یکی از الگو های زندگیم شد . نمی‌دونم دقیقاً از چه زمانی ، ولی بخاطر عظمت شجاعت و هوش و درایت حضرت علی ، از ایشون هم خوشم اومد و به مرور وابسته شدم و زندگیم گره خورد به ایشون و پیامبر 😄 . من حضرت علی رو بزرگ ترین سرباز پیامبر می‌دونم . و من هم یکی از کوچیک ترین هام . خود پیامبر هم سرباز خداست . حدود دو سه سال پیش ، خیلی دوس داشتم شخص پیامبر رو در خواب ملاقات کنم و مفصل باهاش حرف بزنم ، ولی هنوز از نظر روحانی خیلی وضعیت داغونی دارم و منطقاً خدا اجازه نمیده که آدمایی مث من بتونن ایشون رو ببینن . من ناامید نیستم . بعد از اعلام نتایج دانشگاهِ سال بعد ، میتونم وقت زیاد تر و مغز خیلی خیلی سبک تری داشته باشم ، و شاید به یه سری از اهداف معنوی بزرگ مثل دیدار با حضرت محمد برسم . بگذریم ... می‌دونم یکم حرفام عجیب بود و با بقیه پست ها فرق داشت ، ولی اینجا برای عجیب بودنه ! بخش بزرگی از خود واقعیم قراره اینجا باشه .

دو کتاب جدید

دیروز فصل چهارم سریال from تموم شد . فصل آخرش معلوم نیست کی میاد ولی حداقل یک سال باید صبر کنیم 😂 . 

فک کنم اگر به صورت متوالی حساب کنیم شیش روز پشت سر هم مطالعه داشتم . می‌دونم هنوز اصلاً جالب و خوب نیست ، ولی برای اینکه به دویست روز متوالی برسم باید از شیش روز و هفت روز و یک ماه و چند ماه بگذرم ! م مسواک زدن . من قبلاً پدرم در میومد که بتونم در روز مسواک بزنم ! ولی الان فکر نمیکنم و مسواک میزنم . من انقد حالم بد بود که حتی حوصله رفتن به دستشویی رو نداشتم . وقتی میرفتم دستشویی که چاره ای جز اون نداشتم ! توی اون شرایط تونستم این عادت رو ایجاد کنم و تثبیت کنم . الآنم نمی‌دونم چطوری بدون فکر کردن مسواک زدن رو هر روز رعایت میکنم 😄 .

امروز قبل از ناهار دوتا کتاب پی دی اف از طاقچه خریدم . تخفیف پنجاه درصدی خورده بودن . از طرفی یه حسی بهم گفت قراره در آینده نزدیکی قیمت ها دوباره نجومی برن بالا . کتاب ها : بخش D ( ترجمه صبا ایمانی ) / وقتی نیچه گریست ( ترجمه سپیده حبیب ) .

عربی

دیروز بعد از ظهر یا شاید غروب بود که به ذهنم خطور کرد که « قورباغه ات را قورت بده » رو با انعطاف پذیریِ نسبی ، شخصی سازی کنم . در واقع می‌خوام یه درسی رو شروع کنم به خوندن ، ولی اون درس نباید سخت یا رو مخ باشه برای من . ( ذاتِ درس : قورباغه / ساده بودن : انعطاف پذیری ) . شاید عربی بد نباشه . عربی دوازدهم . ولی فقد یک ساعت در روز . و الان هم نه ! مثلاً شاید یک هفته دیگه ! فعلاً همین روند رو جلو ببرم . با ترس و لرز باید ساعت مطالعه رو مورچه ای افزایش بدم 😁🤦 .

بالغ یا بی حس ؟

چند روز پیش با یکی از دوستای مجازی ، خداحافظی نصفه و نیمه و کوچیک کردم . البته خداحافظی دائمی ! چون چند وقتی بود که نامزد کرده بود . ازش پرسیده بودم که وقتی پیام میدم ، نامزدت اگه متوجه بشه خیلی ناراحت میشه ؟ گفت آره . اصلاً دوس نداره با هیچ جنس مخالفی حرف بزنم . خودش الان حدوداً بیست سالشه و پسره دور و بر چهل سالش بود یادمه . مردای سن بالارو دوس داشت چون معتقد بود مردای سن بالا احتمال خیانت کردنشون خیلی کمتره و کثافت کاری های جوونی رو تموم کردن ! منم به این اعتقاد و باوری که داشت احترام میذاشتم هرچند مخالف بودم و همش میگفتم یکیو پیدا کن که دیر پیر بشه و خوشگل بمونه . ولی ظاهر برای اون خیلی مهم نبود . 

خلاصه پیام خداحافظی رو خرد خرد فرستادم . اونم واکنشش دیدنی بود و فقد چند کلمه حرف زد و کارمو تأیید کرد 😂 . انگار نه انگار که یه روزایی من و اون و یه پسر دیگه باهم ارتباط سه نفرهٔ محکمی داشتیم . دست روزگار طوری زندگیمون رو رقم زد که در این لحظه ، ارتباطی با اون دختر و اون پسر ندارم . قبلاً گروه سه نفره داشتیم و درمورد متافیزیک و جن و فرشته ها و عرفان و تأثیر بعضی چیزای مذهبی حرف می‌زدیم .

واقعیتش خیلی درد نداشت این نوع گفتارش . نمی‌دونم بالغ شدم یا بی حس . ولی حدسم اینه که بی حس شدم .

انگار خدا میخواد بهم بگه که به هیچ کس بجز من وابسته نشو . ولی من خیلی سختمه به خداوند طوری وابسته بشم که ازم توقع داره . مث این میمونه که پول رو ازت بگیرن و بگن قدردان نون خشک باش و بابت این که زنده ای از خدا تشکر کن و باهاش صمیمی بمون ! خب فردی که نون نداره بخوره اعصاب داره که بخواد به دین و ایمان فکر کنه ؟ اگه به خداوند فحش هم بده ، از دید من خیلی کار زشتی نکرده . نمیگم کار زشتی نکرده ؛ صرفاً میگم زشتیِ کارش کمه چون دست خودش نیست . الان من چطوری وقتی حس تنهایی میکنم و تنها هم هستم باید دوستِ وجودی ماورایی باشم که حتی نمیتونم مطمئن باشم که در فلان لحظه توهمِ منه یا واقعاً خودش داره جوابم رو میده ؟ هر حرف قشنگ و مثبتی که مال خدا نیست ! ممکنه خودم با خودم مث اسکلا حرف زده باشم . حالا کی می‌تونه ثابت کنه چی خداست و چی حس خوب و واکنش مغز ؟ 😁

تاسوعا و عاشورا

چهارشنبه شب بود که رفتم خونه خاله بزرگم . در واقع یکی از پسرخاله هام که الان کلاس یازدهمه و رشته انسانی میخونه خونه ما بود و با هم رفتیم خونه خاله بزرگم . و روز بعدش از همونجا با بخشی از بچه ها رفتیم هیأت دایی مامانم .

روز تاسوعا ، دوتا از خاله هام و بخشی از خانواده هاشون و من و مامانم رفتیم هیأت دایی مامانم که خودش فوت شده . اونجا مراسم میگیرن و غذا هم درست می‌کنن برای کسایی که داخل یا خارج هیأت هستن . البته اولویت با آدمای داخل بود و بهشون دو تا یا سه تا و بعضاً چهارتا غذا میدادن 😂 . من و دوتا پسرخالم که برادرن ( و یکیشون انسانی میخونه ) رفتیم نیروی کمکی باشیم توی درست کردن و پخش کردن غذا . مجموع وظایفمون یه همچین چیزی میشد تقریباً : انتقال غذا به جاهای مختلف حیاط ، چیدن غذا ها داخل دیگ های بزرگ و انتقال دیگ به دم در . هوا خیلی گرم بود و این خیلی کارو سخت میکرد برای یکی مث من . یه جعبه دستمال کاغذی تموم شد تقریباً 🤦 . البته خداروشکر که توی اون محیط و مراسم بود که این عرق هارو میریختم . اونجا هیچ تلاشی هدر نمی‌رفت ؛ برای همین ، سعی میکردم که توی سرم نق نزنم که دهنم داره سرویس میشه .

بعد از مراسم ، خاله هام و چند تا از بچه ها با ماشین برگشتن خونه خاله بزرگم ، ولی متأسفانه یه راننده کمتر داشتیم و یه ماشین کم شده بود . برا همین با اون پسر خالم که چند وقت قبلش خونه ما بود مجبور شدیم با مترو برگردیم خونه خالم . همه با ماشین رفتن بجز ما دوتا 😂🤦 .

مامانم نمیدونم کی اومد و کی رفت و چطوری رفت و کجا رفت ، ولی به هر حال اونم اونجا حضور داشت . واقعیتش خیلی به حضور مامانم دقت نمی‌کردم و فکرم جاهای دیگه ای بود . اون محیطی که توش بودیم ذهنم رو درگیر خودش کرده بود .

روز عاشورا از خونه خاله بزرگم دوباره با بخشی از بچه ها رفتیم هیأت دایی مامانم . من یکم توی حیاط بودم ولی بعدش که دیدم آفتاب داره جِرَم میده رفتم داخل و کنار بقیه نشستم . اونجا بزرگه نسبتاً و فضا بازه و خیلی اذیت نمیشدم . مراسم تموم شد و همه رفتن بجز فک و فامیل و آدمای مرتبط . من ناهارو که خوردم ، همونجا سرمو گذاشتم روی کیف رو دوشی‌م و خوابیدم . وقتی بیدار شدم دیدم مامانم داره صدام می‌کنه . هوشیار شدم و بلند شدم و دیدم از حیاط دارن منو صدا میکنن که برم کمک کنم برای شستن دیگ ها و وسایل . نصف کار های شست و شو زمانی انجام شد که خواب بودم ! نیمهٔ دوم وارد زمین شدم و البته هنوز وسایل زیادی مونده بود . اذیت شدم و خسته شدم ، ولی پیش خودم میگفتم نق نزن ! کلاً دو بار در سال میای اینجا . درست کار کن که خاطره بدی برای خودت و بقیه درست نکنی . درضمن هیأت امام حسین بود و شاید خیلیا دوس داشتن کمک کنن ولی خبر نداشتن و یا دسترسی نداشتن . خلاصه شست و شو تموم شد و برگشتیم خونه خاله بزرگم . این دفعه تعداد ماشین با تعداد افراد همخونی میکرد .

نصفه شب بابام از باغ کوچولومون اومد به خونه خالم . یه ماکروفر باید با بابام میاوردیم خونمون . اونو با کمک یکی از پسرخاله ها بزور جا دادیم تو ماشین و من و بابام برگشتیم خونه خودمون .

روزی که شروع شده ، خالم توی خونه خودش مراسم دعای نمی‌دونم چی داره ! من حوصله نداشتم و از اینکه برمی‌گردم خونه خوشحال بودم .

وسواس فکری در طی این مدت همراه همیشگیم بود . مثلاً رفتار آدمارو نسبت خودم خیلی میسنجیدم . و اگر یه نفر کم محلیِ غیر عادی ای میکرد و منو موقتاً کاملاً نادیده می‌گرفت ، خیلی دلم می‌گرفت که چرا فلانی ازم بدش میاد ؟ چرا هیچ کس نمی‌فهمه من یکی از قابل اطمینان ترین آدماییم که میتونن در کل زندگیشون ببین  ؟ خیالبافی ناسازگار هم منتظر بهانه بود که اوج بگیره . حین کار کردن و یا حین نشستن و یا حین دراز کشیدن و خوابیدن ، در فکرم خیلی خیلی سناریوی عاشقانه و یا موفقیت می‌ساختم . توصیفش نمیکنم چون خودتون میتونید حدس بزنید و منم دستم خسته شد از بس نوشتم 😂 .

راستی یادم رفت برم دکتر روانپزشک . احتمالاً چند روز دیگه خارج از نوبت و بین مریض برم مطبش . فعلاً که دارو ها موندن و تموم نشدن .

خداروشکر یکم به حالت مطالعه برگشتم و موتورم داره روشن میشه . ایشالا خدا این زنجیرهٔ بهبودی رو پایدار کنه و بهبود ببخشه .

در ذهنم داستان های زیادی رو میگذروندم در این مدتی که خونه خودمون نبودم . ولی خب اکثرشون رو یادم می‌ره . از بس زیادن که به اکثرشون توجه نمیکنم . مث این میمونه که چک بخوری ولی حتی نگاه نکنی چه کسی بهت چک زده ! 😂 ( وقتی خسته باشید مغزتون رو ول میکنید و میذارید هر کاری میخواد بکنه . اصطلاحاً بالاتر از سیاهی رنگی نیست . )

ولی من ، هرچند با فحش به کل دنیا و یا دعوا با دیگران در درون ذهنم ، تلاش میکنم که اینی که الان هستم بهتر شه . من فقد همینو می‌خوام . ۱_ بهتر شدن ۲_ تثبیت شدن .

یه بار دیگه

نمی‌دونم دیشب بود یا پری‌شب که آهنگ whale رو گذاشته بودم و خیالبافی میکردم یا به گذشته‌ام نگاه میکردم و اشک هام جاری می‌شد . به هر حال خیلی خیلی گریه کردم در سکوت . صورتم تقریباً بدون انقباض بود و فقد اشک ساخته می‌شد ! نمی‌دونم منشأ اشک هام کجاست ؛ تا حالا ندیدم برای کسی رودخانه راه بیفته . فقد صورتشون و بدنشون تکون میخوره و دهنشون یکم باز میشه . فک کنم بعضیا ادای گریه کردن درمیارن و بعضیا حس واقعیشون رو صادقانه نشون میدن . انقد گریه کردم که داشتم در حین گوش دادن به آهنگ بیهوش میشدم . به زور بلوتوث گوشی رو خاموش کردم و ایرپاد رو انداختم کنار و به کما فرو رفتم . ولی چه خواب خوب و حس خوبی ایجاد شد ! 

🧡🧡🧡

دارم به این فکر میکنم که ریاضی خوندن و تست زدنش رو ادامه بدم . نمیتونم که دو هفته هیچ کاری نکنم و دیوونه نشم ! قطعاً اگه بیکار بمونم دیوونه میشم ؛ پس باید یه لیستی رو انجام داد و تیک زد :

ریاضی ( ترجیحاً یک ساعت . اگه بیشترم شد چه بهتر . )

Brain IQ Test ( یه نیم ساعت چهل دقیقه . بخاطر تبلیغات ، عدد ساعت مطالعه کم و زیاد میشه . )

مدیتیشن ( ترجیحاً بیست دقیقه )

ذکر ( لاحول و لا قوه الا بالله العلی العظیم )

یک قسمت از سریال evil 

تنبل نباش . تو میتونی ❤️ . خودتو بغل کن :) . مث اون کلیپ کوتاهی که از تیلور سوئیفت دیدی . خیالبافی نکن ، عمل کن . فکر نکن . عمل کن . به هیچی توجه نکن . عمل کن . یا الله . یا رسول الله ، یا امیرالمؤمنین . یا محمد ، ای سرور کائنات . منو اون طوری که نیاز دارم ساخته بشم بساز . حوصلهٔ خودمو ندارم بخدا . من کارمو میکنم ، تو ام هر کاری بلدی بکن و هر دعایی دوس داری بکن که فقد از این وضعیت فجیع در بیام 🤍 . نمی‌دونم برات واقعاً مهمه یا نه ، یا آیا من رو آدم حساب می‌کنی یا نه ، ولی خب به هر حال تورو دوس دارم ❤️‍🩹 .

منتظر و خوابالو

از حموم اومدم بیرون و نیم ساعتی ازش گذشته . و جلوی پنکه نشستم الان . خوابم میاد ولی بازی ایران داره شروع میشه و نباید بخوابم 🫠 . نتیجه رو توی سایت پیش‌بینی کردم . اینو زدم که ایران ۲ بر ۱ نیوزیلند رو میزنه . البته تیممون خیلی حاشیه داره و بعید نیست اینکه اتفاقات ناگواری رقم بزنن ! هوش هیجانی اکثر بازیکن هامون در حد جلبکه .

حشره سمج روی صورت ( خفاش شب 😧 )

صبح که من بیرون رفتم ، بابا مامانمم رفتن به باغچه‌مون سر بزنن و بابام به درختا آب بده ( روزِ گرفتن آب بود امروز . هر هفته یکبار این اتفاق میفته فک کنم ) .

وقتی همین متن رو می‌نوشتم چقدر خیال‌پردازی کردم ! درمورد دوران مدرسه سناریو و داستان های کوچیک درست میکردم . موضوعش هم به دوتا خاطرهٔ کوتاه دوران مدرسه برمیگرده . انگار خاطرهٔ گذشته رو پر و بال میدادم و یکمم تغییرش میدادم که قشنگ تر بشه و خنده دار تر . و در واقعیت هم لبخند میزدم و یا برای دو ثانیه خندهٔ کوتاه میکردم ( عوارض عجیب تنهایی ) .

🩵💚🩷🧡💜

حاجی یادم رفت یه چیزیو اینجا بگم . چند روز پیش ، صبح زود حس کردم یه مگسی اومده روی گردنم نشسته . ولی راه میره و ول کن ماجرا نیست ! اومدم دستمو بزنم به گردنم که مگسه بپره ، ولی مگسه اومد روی صورتم و روی صورتم رژه نظامی می‌رفت !!! دیدم خیلی پرروعه و سریع فهمیدم که یه جونور دیگست ! محکم با دست چپم میکوبیدم به صورتم که جونوره بیفته اون طرف و ازم فاصله بگیره . وقتی بعد از چند ثانیه رژه نظامی رفتن پرت شد روی فرش ، دیدم یه عنکبوت نسبتاً بزرگه . ازینا که فقد باهاشون مث نخ مشخص هستن نبود . شکل و شمایل رتیل داشت ولی یه چیزی تو مای های ورژنِ کوچولو و گوگولی رتیل بود ! خلاصه عنکبوت رو با دستمال کاغذی گرفتم . با تمام قدرت لهش کردم . دو دستی !! و دستمال رو به شکل فشرده پیچیدم دور بدن عنکبوت و بازم فشار دادم . آخر سر گذاشتم رو بلندی ، که صبح برم بندازمش دور . وقتی صبح اون روز ، ماجرارو به مامانم گفتم ، مامانم اولش فک کرد که دوباره توهم عنکبوت یا سوسک زدم مث قدیم ( آخه یه چهار پنج باری شاید اتفاق افتاده باشه این توهمات ! 😅 ) . ولی بهش گفتم که وقتی بلند شدم و هوشیار شدم ، بازم اون عنکبوت رو می‌دیدم و کاملاً واقعی بود . صبح خیلی زود بود که عنکبوته رو کشتم . شایدم نصفه شب بود . به هر حال خواستم بخوابم ولی خوابم نمی‌برد بخاطر خودزنی و ترشح آدرنالین و ... . حدود یک ساعت بیدار بودم و دراز کشیده بودم . آخر سر به زور تونستم پاهامو تکون ندم و بدنم رو شل کنم و از حالت تدافعی طور خارج شم و کم کم بخوابم .

یازدهم تیر

امروز صبح رفتم شورای عالی نظام وظیفه . جاشون از بیمارستان بیرون اومده و تغییر کرده و رفته سر جای اولش . این نشون میده که عوارض جنگ داره کمرنگ میشه و امیدوارم تا روز برگزاری کمیسیون ، آتش بس بمونن و همدیگرو جر ندن !

آقاعه گفت که چهارم نزدیم برات . یازدهم خورده ! کاغذشم داد . یازدهم ، ۷ صبح . البته گفت که خودشون یکی دو روز قبل از شورای سه نفره زنگ میزنن و میگن که بیام یا نه . چون ممکنه غیر حضوری برگزار کنن . به هر حال من حتماً در اون تاریخ و ساعت ، اونجا خواهم بود حتی اگه زنگی نزنن !

یکم خیالم راحت شد که حداقل اذیت نکردن ! درسته که یازدهم یک هفته بعد از چهارمه ، ولی همون تاریخ هم برای من قابل قبوله . از هیچی بهتره . ولی بهتره که تا روز یازدهم تیر ، خودم یکم خودمو بسازم . ینی حداقل کمتر بخوابم و دنیای واقعی رو بیشتر ببینم . توی گوشی بچرخم ولی نخوابم .

حدوداً چهار روز دیگه ، لولم در piano tiles 2 به مقداری میرسه که همه آهنگ های غیر خریدنی برام باز باشن . خریدنی هارم مشکلی ندارم با خریدشون ! پول زیادی جمع کردم 😄 . اکثر آثار بتهوون رو باز کردم و «سه تاج» کردم و توی لیست نفرات برتر هم رفتم . خیلی اوضاع خوبه اونجا 😅 . مشکلات روانیم با این بازی ، یه ذره شاید بهتر شه و بهتر بمونه . تا الان که همینطور بوده .

تلاش برای دوام آوردن در شرایط سختِ فعلی 🔥

تلاش برای بهبود وضعیت فعلیِ روان 🧘

تلاش برای رهایی از سربازی و قبولی در کنکور و ورود به دانشگاه 🩺💉

تلاش برای تلاش کردن ! 🏃🤺🏋️