چهارشنبه شب بود که رفتم خونه خاله بزرگم . در واقع یکی از پسرخاله هام که الان کلاس یازدهمه و رشته انسانی میخونه خونه ما بود و با هم رفتیم خونه خاله بزرگم . و روز بعدش از همونجا با بخشی از بچه ها رفتیم هیأت دایی مامانم .
روز تاسوعا ، دوتا از خاله هام و بخشی از خانواده هاشون و من و مامانم رفتیم هیأت دایی مامانم که خودش فوت شده . اونجا مراسم میگیرن و غذا هم درست میکنن برای کسایی که داخل یا خارج هیأت هستن . البته اولویت با آدمای داخل بود و بهشون دو تا یا سه تا و بعضاً چهارتا غذا میدادن 😂 . من و دوتا پسرخالم که برادرن ( و یکیشون انسانی میخونه ) رفتیم نیروی کمکی باشیم توی درست کردن و پخش کردن غذا . مجموع وظایفمون یه همچین چیزی میشد تقریباً : انتقال غذا به جاهای مختلف حیاط ، چیدن غذا ها داخل دیگ های بزرگ و انتقال دیگ به دم در . هوا خیلی گرم بود و این خیلی کارو سخت میکرد برای یکی مث من . یه جعبه دستمال کاغذی تموم شد تقریباً 🤦 . البته خداروشکر که توی اون محیط و مراسم بود که این عرق هارو میریختم . اونجا هیچ تلاشی هدر نمیرفت ؛ برای همین ، سعی میکردم که توی سرم نق نزنم که دهنم داره سرویس میشه .
بعد از مراسم ، خاله هام و چند تا از بچه ها با ماشین برگشتن خونه خاله بزرگم ، ولی متأسفانه یه راننده کمتر داشتیم و یه ماشین کم شده بود . برا همین با اون پسر خالم که چند وقت قبلش خونه ما بود مجبور شدیم با مترو برگردیم خونه خالم . همه با ماشین رفتن بجز ما دوتا 😂🤦 .
مامانم نمیدونم کی اومد و کی رفت و چطوری رفت و کجا رفت ، ولی به هر حال اونم اونجا حضور داشت . واقعیتش خیلی به حضور مامانم دقت نمیکردم و فکرم جاهای دیگه ای بود . اون محیطی که توش بودیم ذهنم رو درگیر خودش کرده بود .
روز عاشورا از خونه خاله بزرگم دوباره با بخشی از بچه ها رفتیم هیأت دایی مامانم . من یکم توی حیاط بودم ولی بعدش که دیدم آفتاب داره جِرَم میده رفتم داخل و کنار بقیه نشستم . اونجا بزرگه نسبتاً و فضا بازه و خیلی اذیت نمیشدم . مراسم تموم شد و همه رفتن بجز فک و فامیل و آدمای مرتبط . من ناهارو که خوردم ، همونجا سرمو گذاشتم روی کیف رو دوشیم و خوابیدم . وقتی بیدار شدم دیدم مامانم داره صدام میکنه . هوشیار شدم و بلند شدم و دیدم از حیاط دارن منو صدا میکنن که برم کمک کنم برای شستن دیگ ها و وسایل . نصف کار های شست و شو زمانی انجام شد که خواب بودم ! نیمهٔ دوم وارد زمین شدم و البته هنوز وسایل زیادی مونده بود . اذیت شدم و خسته شدم ، ولی پیش خودم میگفتم نق نزن ! کلاً دو بار در سال میای اینجا . درست کار کن که خاطره بدی برای خودت و بقیه درست نکنی . درضمن هیأت امام حسین بود و شاید خیلیا دوس داشتن کمک کنن ولی خبر نداشتن و یا دسترسی نداشتن . خلاصه شست و شو تموم شد و برگشتیم خونه خاله بزرگم . این دفعه تعداد ماشین با تعداد افراد همخونی میکرد .
نصفه شب بابام از باغ کوچولومون اومد به خونه خالم . یه ماکروفر باید با بابام میاوردیم خونمون . اونو با کمک یکی از پسرخاله ها بزور جا دادیم تو ماشین و من و بابام برگشتیم خونه خودمون .
روزی که شروع شده ، خالم توی خونه خودش مراسم دعای نمیدونم چی داره ! من حوصله نداشتم و از اینکه برمیگردم خونه خوشحال بودم .
وسواس فکری در طی این مدت همراه همیشگیم بود . مثلاً رفتار آدمارو نسبت خودم خیلی میسنجیدم . و اگر یه نفر کم محلیِ غیر عادی ای میکرد و منو موقتاً کاملاً نادیده میگرفت ، خیلی دلم میگرفت که چرا فلانی ازم بدش میاد ؟ چرا هیچ کس نمیفهمه من یکی از قابل اطمینان ترین آدماییم که میتونن در کل زندگیشون ببین ؟ خیالبافی ناسازگار هم منتظر بهانه بود که اوج بگیره . حین کار کردن و یا حین نشستن و یا حین دراز کشیدن و خوابیدن ، در فکرم خیلی خیلی سناریوی عاشقانه و یا موفقیت میساختم . توصیفش نمیکنم چون خودتون میتونید حدس بزنید و منم دستم خسته شد از بس نوشتم 😂 .
راستی یادم رفت برم دکتر روانپزشک . احتمالاً چند روز دیگه خارج از نوبت و بین مریض برم مطبش . فعلاً که دارو ها موندن و تموم نشدن .
خداروشکر یکم به حالت مطالعه برگشتم و موتورم داره روشن میشه . ایشالا خدا این زنجیرهٔ بهبودی رو پایدار کنه و بهبود ببخشه .
در ذهنم داستان های زیادی رو میگذروندم در این مدتی که خونه خودمون نبودم . ولی خب اکثرشون رو یادم میره . از بس زیادن که به اکثرشون توجه نمیکنم . مث این میمونه که چک بخوری ولی حتی نگاه نکنی چه کسی بهت چک زده ! 😂 ( وقتی خسته باشید مغزتون رو ول میکنید و میذارید هر کاری میخواد بکنه . اصطلاحاً بالاتر از سیاهی رنگی نیست . )
ولی من ، هرچند با فحش به کل دنیا و یا دعوا با دیگران در درون ذهنم ، تلاش میکنم که اینی که الان هستم بهتر شه . من فقد همینو میخوام . ۱_ بهتر شدن ۲_ تثبیت شدن .