سروتونین

سروتونین

برای چند قطره آرامش

اذیت شدن

امروز نشستم ، خوابیدم ، غذا خوردم ، دستشویی رفتم و یه سر رفتم تا بانک که برای دو نفر کارت به کارت کنم و رمز دومم رو عوض کنم . که البته درمورد رمز دومم اشتباه کردم و نتونستم عوضش کنم . خیلی عصبی و کلافه و توی فکر بودم . انقد به تعداد روز هایی که باید برا شورای عالی پزشکی صبر کنم فکر کردم که مغزم ترکید . خدا مادر دکتر حسینی رو لعنت کنه و عذابش رو سنگین کنه به حق محمد .

مامانم بحث کرد باهام که برو ثبت نام کن کنکورو ! گفت امسال چون جنگه آسون میگیرن . منم با ناامیدانه ترین حالت ممکن گفتم چی میگی آخه ؟ وقتی آسون بگیرن برا یه نفر آسون میشه ، برا بقیه سخت باقی میمونه ؟؟؟ آسون بشه برای کل کشور ایران آسون میشه ! ( چرا آی کیو مامانم انقد پایینه ؟ نکنه منم مث اون باشم ؟ 😮‍💨 ) بعدش گفت تو برو ثبت نام کن کاریت نباشه . کاره دیگه ! شاید پیش بیاد قبول بشی ! گفتم اولاً مگه چیزی خوندم که توهم برداشتی قبول میشم ؟ دوماً نهایی هارو چی میگی ؟ اونارم ثبت نام کنم ؟! گفت آره . اونارم بکن ! گفتم ینی : کنکور سراسری + ده درس نهایی دوازدهم + احتمالاً شیش درس نهایی یازدهم رو خیلی اتفاقی قراره خوب بدم و همشون یه جا بخیر بگذرن در حالیکه یدونشونم نخوندم ؟ ( 😄 ) چطوری فکر می‌کنی که به این نتیجه گیری ها میرسی ؟ گفت پس اگه امسال نشه ، سال بعدم نمی‌ذارم کنکور بدی ! باید بری شغل آزاد ! ( این در حالیه که چند روز قبل قرار بود صبر کنیم نتیجه سربازی معلوم شه و بعدش برای اولین بار توی کل زندگیم برای سال بعد آماده شم ! ولی دوباره برگشته به حالت کارخانه و همه نتیجه گیری های قدیم رو فراموش کرده ! یه ماه زحمت میکشی یه حرفو حالیش می‌کنی ، یه هفته میگذره و برمیگرده به حالت کارخانه ! مث ماهی قرمز 😄 ) .

راستی قسمت پنج فصل چهارم from + قسمت هفت و هشت سریال friendly rivalry رو دیدم .

Rivalry

فلن هیچ کار مفیدی نکردم برای امروز . ولی سه قسمت از از Friendly rivalry رو دیدم ( ۲ و ۳ و ۴ ) . سریالش مربوط به کنکور سراسری کره جنوبیه که برای بدست آوردن پزشکی ، همه خانواده ها کلی خرج میکنن برای بچه هاشون و اونارو میفرستن هزار تا موسسه و هرکی پولش بیشتر باشه شانسش بیشتره ! دانش آموزا خودشونو به آتیش میکشن که نتیجه بگیرن . همه دانش آموزای مستعد کلاس ، اعتیاد به قرص های روانپزشکی دارن و برای تمرکز ، چند تا چند تا میندازن بالا ! 😆 مث ایران خودمون ، ولی هممون می‌دونیم کنکور اینجا خیلی پیچیده ترن سوالاش 🫠 . تازه اونا هزار تا درس نهایی ندارن ☺️ . این وسط ، خفن ترین دانش آموزِ یکی از بهترین مدرسه های کره جنوبی ، از دختری که یتیم بزرگ شده و روستایی بوده خوشش میاد و .... کلیت داستان این بود . بقیشو نمیگم .

🌹🌹🌹🌹🌹

یه نیم ساعت پیش بود فک کنم که مامانم یک طرفه با من دعوا می‌کرد . برا اینکه لباس ها ولو بودن جنگ راه انداخت 😕 . بعد میگن چرا ارتباطت رو قطع می‌کنی 😄 . چون وقتی یک درصد ارتباط میگیرم جنگ درست میکنید ، نباید به شماها رو بدم . به همین سادگی و واضحی ! 

رقابت دوستانه

امروز یه سریال خیلی جالب شروع کردم که واقن باعث شد حالم خوب شه 😁 . اسمش به فارسی : « رقابت دوستانه » . و مال کره جنوبی هستش .

قسمت اول این سریالو نزدیک شب دیدم . و از حالت شل و ول در اومدم و یک ساعتی کتاب غیر درسی خوندم . فردا قرار نیست معجزه بشه ، ولی قراره بهتر از روزی که گذشت باشم .

قسمت چهارم از فصل چهارم سریال from رو هم دیدم . باید منتظر قسمت پنجمش بمونیم چون نیومده .

چیز دیگه ای ندارم برای گفتن .

بله برون و جا گذاشتن دارو ها

دیروز مراسم بله برون دختر خالم بود . بعد از ازدواج ناموفقِ قبلی ، تونست یه آدم خوب پیدا کنه برا خودش . خداروشکر 🌹. مراسم توی خونه حالم برگزار شد و قبلش رفتیم برا کمک . بعد از مراسم هم موندیم اونجا . قرار شد امروز بابام بیاد دنبالمون که همین حدود قراره راه بیفته بیاد به سمت خونه خالم . البته زود نمی‌رسه چون توی اون یکی خونمونه که در شهر مجاوره . میاد اینجا که باهم بریم خونه اصلیمون . ( جا داره بگم پولدار نیستیم ! به دوتا خونه نگا نکنید  ماشینمون پیکانه و مث اکثر شما معمولی هستیم ❤️ ) .

دارو هامو خونمون جا گذاشتم 🤦 . ینی دیروز برای ناهار و شام و امروز برای صبحانه و ناهار و شام دارو نداشتم . رفت تا فردا ! البته شاید امشب وقتی رسیدیم خونه بخورم دارو هارو چون واجب نیست صبحِ زود بیدار شم و تأثیر خواب آورِ دارو ها مهم نیست . نخوردنشون یکم کلافم کرده ، ولی من چون مقاومتم خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی زیاده ، سرطانم بگیرم کسی نمی‌فهمه چه برسه به کلافگی ناشی از یهویی دارو نخوردن :) .

وبلاگم یکم ضد حال شده برای خودم و احتمالاً شما . اگه وایب منفی میگیرید ، جا داره معذرت خواهی کنم و توصیهٔ منطقی کنم که مغزتون رو با این وبلاگ ، تاریک نکنید و وقتتون رو هدر ندید ❤️🫂 .

فرار کن یا بمیر !

دیروز یه فیلم خاص ژاپنی دیدم که بخاطر صحنه جرم باحالی که داشت زدم از اول دیدمش 😅 . یه قتل خیلی کثیف ولی دقیق داشت اون فیلم . مثبت ۱۸ هم هست . اسم : Run or die . امتیاز IMDb اون فیلم به شیش هم نمی‌رسید ، ولی برای من خیلی خیلی تأثیرگذار بود . شاید زشت باشه گفتنش ، ولی با دوتا شخصیت اصلی فیلم که مجرم هم بودن همزاد پنداری و هم ذات پنداری میکردم ! هر موقع یکی از شخصیت ها گریه میکرد ، روح منم شروع به گریه میکرد و قلبم خرد میشد بخاطر شرایط اون خانوم . خدایا ، آدمای تنها رو نجات بده که مثل شخصیت های اصلی فیلم نابود نشن 💔 .

این فیلم خیلی خوب قشنگیای کشور ژاپن رو نشون میداد و بیشتر از قبل منو مجاب میکرد که یه روزی اونجا زندگی کنم 🥲 . توی ایران کسی منتظرم نیست در حال حاضر . شاید بعداً دوباره یه انسان مهربون و باهوش و هدفمند در سر راهم قرار بگیره . کسی که قبل از خوب شدنم بذاره باهاش ارتباط داشته باشم و گردنم بگیره 😄 . یه چیزی میگم شاید این یکیو واقعاً بد بدونید ، ولی بعضی وقتا با پیامبر اسلام همزاد پنداری میکنم . پیش خودم میگم که اونم خیلی اذیت کردن . و چقدر زیبا بود که یه خانوم پشتش وایساد ، وقتی همه ولش کرده بودن و پشتشو خالی کرده بودن . شاید در حال حاضر بی لیاقتم . شایدم حکمت خیلی پیچیده ای پشت این زندگی مزخرفه . من چیزی حالیم نمیشه :) . دیگه اصلاً نمی‌خوام خدا زندگیمو زیر و رو کنه . فقد میخوام لبخندِ غیر زورکی بزنم !

کارای دیروز ، و میسوفونیا

دیروز روز مزخرفی بود و هیچ کار به درد بخوری بجز حموم رفتن نکردم . و امروز با اصرار مامانم رفتیم برا خودم تی شرت بگیریم . البته مامانمم یه شلوار برا خودش گرفت . پیاده روی زیادی بود برای من ، چون هوا خیلی گرم بود و من حدود ده تا دستمال کاغذی تموم کردم و موقع برگشت به کمبود دستمال خوردم و اعصابم خرد شد 🤦 . سرعتم رو زیاد کردم و با دستام صورتم و گردنم رو خشک میکردم . این در حالیه که خود دستامم مرطوب بودن از قبل از خشک کردن صورتم ! 😂🤦 بله ، دهنم سرویس شد .

امروزم هیچی نخوندم . البته چند دقیقه پیش میخواستم بخونم که قسمت نشد 😅 . دلیلشو بذار بگم :) . دلیلش این بود که بابام می‌خواست نماز بخونه و صداش حتی اگر آروم باشه ، منو به شدت عصبی می‌کنه . پس باید ایرپاد میزدم به گوشم و یه آهنگی چیزی گوش میکردم . در شرایط گوش دادن به آهنگ ، اونم با ایرپاد هم که نمیشه چیزی خوند ! برا همین تایم طلایی شروع کردنم به تأخیر افتاد و منم قیدشو زدم . حتی الآنم نماز بابام تموم نشده . ❤️❤️❤️❤️❤️ و بعد از ظهر هم از صدای تخمه شکستن مامانم خیلی عصبی و کلافه شدم و نمیتونستم جواب سوالاشو آروم بدم 🤦 . میدونستم آدمی نیست که اهمیتی به تجزیه شدن مغزم بده . برای همین نمی‌خواستم بهش بگم که دهنتو حین مزه مزه کردنِ غذا باز و بسته نکن و با تخمه ، زبون بازی و لب بازی نکن ! ولی آخر سر گفتم و بلند هم گفتم . ❤️❤️❤️❤️❤️ بهشت زیر پای مادران است ، ولی بعضی وقتا ، وقتی حتی حاضر نیستن جلوی دهنشون رو بگیرن ، جاشون وسط در وسط جهنمه ! باید جزقاله بشن که درس عبرت شه براشون که روی مغز بچشون مدفوع نکنن و به مدفوعشون افتخار کنن . هیچ وقتم نمی‌فهمن . هزار تا روانشناس و یه روانپزشک بهشون گفته بودن ، ولی یه هفته ادای آدم خوبارو در میارن و بعدش انگار هیچ حرفی ، حتی یک کلمه حرف نشنیدن ! منم که اگه دعوا نکنم می‌گیرنم به تخمشون . پس سلاح من چی میشه ؟ داد زدن و تخریب روحیهٔ شخص مقابل ! خوشم میاد که سر این چیزای ساده هم عوض نمیشن ، اون وقت میخوان آدم حسابشون کنم . خیلی فداکار هستید ! پول میدین لباس می‌خرید ! پس خیلی فداکار هستید و حق دارین بکنین تو کونم ! « و بالوالدین احسانا ، حتی در زمان تجاوز جنسی اونها به شما » . کف پای باباتونو لیس بزنید که خستگیش در بره . بعدشم قمبل کنید ❤️ .

اعتراض به نتیجه اعتراض

دیروز خودمم همراه خانواده رفتم برای کارای معافیت و این چیزا . کلیتش این بود که :

بیمارستان یگان رفتیم . رفتم وقت دکتر بگیرم که البته حدود دو ساعت طول کشید فک کنم . با اینکه جزو نفرات اول بودم 🙂 . بعد از گرفتن نوبت ، رفتم توی راهرو انتظار دکتر و منتظر موندم نوبتم شه . یک ساعتی نشستم و بعدش نوبتم شد ! رفتم وارد اتاقی شدم که به دوتا اتاق می‌رسید . سمت چپی برای معافیت بود و سمت راستی برای معاینه گواهینامه گرفتنِ کسایی که فک کنم معافیت داشتن . من توی اون اتاقِ دو شاخه حدود نیم ساعت وایسادم تا واقن نوبتم شه 😂 . رفتم داخل و دکتره با سرعت سوالارو سعی می‌کرد تموم کنه و فقد کلیات ماجرارو پرسید و هیچی از خودم نذاشت بگم . بعدش زورکی تونستم بابا و مامانم رو هم اضافه کنم که دکتر با اونام حرف بزنه . گفت خودم بیرون باشم . در نهایت دکتره گفت برو شورای عالی پزشکی که منتقل شده بود به همون بیمارستان . رفتیم توی اون قسمت . وارد اتاقی شدیم که خیلی شلوغ بود و بیرونش هم چند تا کارمند با میز های جدا جدا کار می‌کردن .

وارد اتاق شورای عالی پزشکی شدم . با دو نفر از مسئولا حرف زدم که ظاهراً جفتشون دکتر بودن . ولی نمی‌دونم دکترِ چه رشته ای . یکیشون که خانوم بود ، حرفای اصلی رو زد . گفت که شورای سه نفره حداقل تا دو ماه دیگه غیر حضوری برگزار میشه ! و منم بهش گفتم که چطور ممکنه از روی دو سه تا جمله ای که فلان دکتر نوشته ، نتیجه گیریِ سرنوشت سازی بکنن که روی کل زندگی سرباز ها تأثیر بذاره ؟ بحثمون ادامه پیدا کرد و مامان و بابامم با خانومه حرف زدن . خانومه گفت حالا این برگه هایی که الان دارید رو ببرید بهداری ای که توی این آدرس هست . مام رفتیم اونجا و این کارو کردیم و یارو گفت که نتیجه رو فرستادم شورا . دوباره رفتیم شورا . خانومه گفت چیزی نیومده و زیر یک روز نمیاد ( 😅 ) . بعد خانومه به من گفت حالا چیکار می‌کنی ؟ میخوای دو ماه صبر کنی و بعدش حضوری بیای شورای عالی ، یا میخوای الان اقدام کنید ولی غیر حضوری ؟ بهش گفتم الان ، و غیر حضوری . اگه نتیجه نداد دوباره از اول ، همهٔ مراحل رو دونه دونه طی میکنم . چون در حال حاضر خسته‌م و حوصله صبر کردن ندارم . بعدش خانومه یکم درمورد وضعیتم پرسید و اینکه مدرکم چیه . منم گفتم دیپلم . پرسید چرا نرفتی دانشگاه بجای سربازی ؟ مامانم گفت که رفته دانشگاه ولی از رشتش خوشش نیومد انصراف داد . خانومه پرسید چرا وقتی نمی‌خوای بیای سربازی انصراف میدی ؟! گفتم که من انصراف ندادم . مامانم میخواد آبرو داری کنه ! من اخراج شدم . چهار ترم پشت سر هم مشروط شدم و دلیلش وسواس فکری و اعصاب خوردی درمورد چطوری طی شدن فرآیند سربازی و دوباره کنکور دادنم بود . و افسردگی هم داشتم چون درس هارو دوس نداشتم و زورکی رفته بودم دانشگاه ! خانومه یکم تحت تأثیر حرفای نصفه و نیمه من قرار گرفت ، و مامانم و بابام درمورد وضعیتی که دارم و دکتر هم گفته صحبت کردن . و گفتن که اگه میشه استثنائا حضوری برگزار کنید . خانومه ام گفت : .... دیگه چیکار کنیم .... باشه . دو هفته دیگه بیا . ینی چهارده روز حداقل بگذره . منم گفتم باشه و تشکر کردیم و فرآیند مزخرفِ اون روز به پایان رسید . معلوم نیست چیکار میکنن با من ، ولی این موضوع کاملاً مُبَرهَنه که من ولشون نمیکنم و هزار دفعه دیگه اقدام میکنم و دهنشون رو سرویس میکنم تا بیخیالم شن . آخه جاکشا ؟ من قراره با کارت قرمز اعصاب و روان دهنم سرویس شه ! سرویس شدنمم باید فحش و بد و بیراه باشه ؟ تورو خدا خسته شید کثافتا ! من خودم دارم میمیرم ، نیازی به کرم ریختن شما نیست ! 

فاز جدید مطالعه

این چند روز تونستم خودمو کمی آروم کنم و به انجام یه کار مفید عادت بدم . و اون کار مفید ، کتاب خوندن بود . پنج روز پیاپی ساعت مطالعه از یک ساعت کمتر نشد . با شروع صبح خوندن یک درس رو ادامه میدم . خوندن شیمی رو . یک ساعت شیمی ، یک ساعت کتاب رمان . دو ساعت میخونم ، ولی دو ساعتِ پیوسته در یک هفته ، تحت هر شرایط !

می‌دونم که یکشنبه قراره اعصابم بهم بریزه چون قراره کارای مربوط به معافیت جلو برن . و طبیعتاً هرچند این دفعه با خانواده جلو میرم ، ولی بازم شکست خواهم خورد و یکم درگیری لفظی پیش خواهد اومد ! در نهایت پیروز میشیم ، ولی دیر ! چقدر دیر ؟ انقدری که دیگه مهم نباشه برای کنکور ۱۴۰۵ میخونم یا نه 🙂 . منم مغزم چند ماهه قفلی زده رو نتیجه معافیت . بدون اتمام فرآیند سربازی نمیتونم تکون بخورم ! یکی از دلایل زمین گیر شدنم بخاطر قفلی زدنامه ، علی الخصوص روی موضوع معافیت ، و بدون استرس مطالعه کردن . شاید ریده بشه به امسال ، ولی اگه عمرم به دنیا باشه و گریهٔ بعد از کنکورِ امسال منو کور نکنه ، سال بعد خیلی خیلی قوی میشم . خیلی زور داره که بلد باشی باید چیکار کنی ، ولی زمین‌گیر شده باشی و نتونی تکون بخوری . و خیلی زور داره که حتی روحت تجزیه بشه ! نمیخوام این متن رو با ناراحتی به پایان برسونم . من حتماً به هدفی که دارم خواهم رسید . حتماً ! و هدفم تغییر نمیکنه تا زمان مرگ ! من بهش میرسم 💎 .

وسواس در فهم رمان

وسواس حتی توی خوندن رمان هم نفوذ کرده ! با اینکه مهم ترین کاری که باید انجام بدم ، فهمیدن مفهوم کلی داستانه ، از نظر فلسفی به چند تا باگِ ظاهری رسیدم و فکر میکنم که نویسنده زیاد روی درستیِ منطقیِ داستان کار نکرده . صرفاً می‌خواسته یه مفهومی رو به خواننده برسونه ، هرچند با رابطه های علی و معلولی ضد و نقیض . مثلاً :

یه جا گفته بود :

۱_ توی این کتابخونه بی‌نهایت حالت وجود داره .

۲_ گربه تو سرنوشتش این بود که حتماً بیشتر از این عمر نکنه . توی هیچ حالتی بیشتر از این عمر نمی‌کرد و این بیشترین حالت ، فلان بیماری ای بود که داشت .

نتیجه : ظاهراً بی‌نهایت حالت نداریم ! چون سرنوشت گربه ، در بهترین حالت و طولانی ترین مدت ، مرگ به وسیله فلان بیماریه !

🌹🌹🌹🌹🌹

۱_ توی این کتابخونه بی‌نهایت حالت وجود داره .

۲_ توی هیچ حالتی ، بلافاصله بعد از ورود به دنیا ، بدنت به شکل مرده وجود نداره . در واقع ، همیشه در حالتی برمی‌گردی به دنیا که زنده هستی .

نتیجه : ظاهراً اینجا بی‌نهایت حالت نداریم ! چون بی‌نهایت حالت ینی : در خیلی از حالات ، قبل از اون زمانی که به دنیا برگردی مرده باشی !

نظرتون چیه ؟

Birthday

این اولین پست وبلاگ جدیدمه . حرفای حاشیه ای رو اینجا میزنم . ترجیحاً دیگه توی وبلاگ دومم حرفای غیر برنامه ای نمی‌زنم ! ینی اونجا فقد درمورد کتاب و ایجاد عادت حرف میزنم و ساعت مطالعه میذارم و این جور چیزا !

خب ... برای پست اول بذار درمورد دیشب حرف بزنم .

امروز تولدمه ولی دیشب عمم و پسر دومیش و دخترش تصمیم گرفتن دورهمی بگیریم و تولدمو جشن بگیریم . من هیچ علاقه ای به توی خرج انداختن بقیه آدما ندارم ؛ برا همین ناراحت بودم یکم . این تولدو میخواستن خونه بابابزرگم که طبقه پایینیمونه بگیرن . اون اول که اومده بودن مامانم همینطوری رفت پیششون و دید ظاهراً عممینا برنامه دارن . به نظر به میل خودش نبود ، ولی بعد از دیدن عممینا پاشد مثلاً یواشکی رفت کیک تولد گرفت و برد پایین توی یخچال گذاشت . البته من همه ماجرارو از ثانیه اول میدونستم و غافلگیر شدن درمورد من کاربردی نداشت 😅 . کاراشونو راحت میشه حدس زد .

خلاصه ، اینا بودیم :

من و مامان و بابام + بابابزرگ پدریم + عمم + دخترش و پسر دومش + اون عموم که یه دختر و پسر داره + دختر و پسرش . ده نفر بودیم .

نمیگم بد بود ، ولی اگه منو میشناختن میدونستن که من با این کارای پیش پا افتاده خوشحال نمیشم . من با این چیزا میتونم خوشحال شم : بغل محکم و طولانی + کتاب جذابی که بقیه دارن و من ندارم + پیتزا پپرونی . البته غذاهای دیگه هم دوست دارم ولی برای تولد فقد همین غذا مناسبه برام 😂 . و اینکه از شلوغ کاری بدم میاد . من می‌خوام فقد خودم تنهایی باشم و خب خانوادمم که نمیشه از من جدا باشن چون در یک مکان زندگی میکنیم . برام یه پیتزا سفارش بدن و خودشون هر کاری خواستن بکنن 😂 .

خب ، از اونجایی که دور و برم اکثر پدر و مادرا مذهبی هستن ، من هیچ کدوم از بچه های جنس مخالفشون رو نباید بغل کنم 😂 . و از اونجایی که با کتاب هیچ سنخیتی ندارن ، کتاب نمیگیرن طبق سلیقه خودشون و ترجیحاً یذره سلیقه من . عمم و عموم پول دادن . خانوادمم گفتن قراره پول بریزن به کارتم . راستی عموم هندونه قاچ زده و حاضر آمادهٔ خفنی آورده بود و هندونش ازونا بود که خیلی محکم ولی شیرین و قرمز و پر آب هستن . عمم هم خودش کیک درست کرد که البته ترک خورد و از یک جا کلاً جدا شد ولی قسمت های جدا شده رو نزدیکِ هم کرد که ژستش بهتر بشه 😂 . به هر حال مزه کیکش خوب بود نسبتاً .

تلاش برای دوام آوردن در شرایط سختِ فعلی 🔥

تلاش برای بهبود وضعیت فعلیِ روان 🧘

تلاش برای رهایی از سربازی و قبولی در کنکور و ورود به دانشگاه 🩺💉

تلاش برای تلاش کردن ! 🏃🤺🏋️