وسواس در فهم رمان

وسواس حتی توی خوندن رمان هم نفوذ کرده ! با اینکه مهم ترین کاری که باید انجام بدم ، فهمیدن مفهوم کلی داستانه ، از نظر فلسفی به چند تا باگِ ظاهری رسیدم و فکر میکنم که نویسنده زیاد روی درستیِ منطقیِ داستان کار نکرده . صرفاً می‌خواسته یه مفهومی رو به خواننده برسونه ، هرچند با رابطه های علی و معلولی ضد و نقیض . مثلاً :

یه جا گفته بود :

۱_ توی این کتابخونه بی‌نهایت حالت وجود داره .

۲_ گربه تو سرنوشتش این بود که حتماً بیشتر از این عمر نکنه . توی هیچ حالتی بیشتر از این عمر نمی‌کرد و این بیشترین حالت ، فلان بیماری ای بود که داشت .

نتیجه : ظاهراً بی‌نهایت حالت نداریم ! چون سرنوشت گربه ، در بهترین حالت و طولانی ترین مدت ، مرگ به وسیله فلان بیماریه !

🌹🌹🌹🌹🌹

۱_ توی این کتابخونه بی‌نهایت حالت وجود داره .

۲_ توی هیچ حالتی ، بلافاصله بعد از ورود به دنیا ، بدنت به شکل مرده وجود نداره . در واقع ، همیشه در حالتی برمی‌گردی به دنیا که زنده هستی .

نتیجه : ظاهراً اینجا بی‌نهایت حالت نداریم ! چون بی‌نهایت حالت ینی : در خیلی از حالات ، قبل از اون زمانی که به دنیا برگردی مرده باشی !

نظرتون چیه ؟