سروتونین

سروتونین

برای چند قطره آرامش

یه بار دیگه

نمی‌دونم دیشب بود یا پری‌شب که آهنگ whale رو گذاشته بودم و خیالبافی میکردم یا به گذشته‌ام نگاه میکردم و اشک هام جاری می‌شد . به هر حال خیلی خیلی گریه کردم در سکوت . صورتم تقریباً بدون انقباض بود و فقد اشک ساخته می‌شد ! نمی‌دونم منشأ اشک هام کجاست ؛ تا حالا ندیدم برای کسی رودخانه راه بیفته . فقد صورتشون و بدنشون تکون میخوره و دهنشون یکم باز میشه . فک کنم بعضیا ادای گریه کردن درمیارن و بعضیا حس واقعیشون رو صادقانه نشون میدن . انقد گریه کردم که داشتم در حین گوش دادن به آهنگ بیهوش میشدم . به زور بلوتوث گوشی رو خاموش کردم و ایرپاد رو انداختم کنار و به کما فرو رفتم . ولی چه خواب خوب و حس خوبی ایجاد شد ! 

🧡🧡🧡

دارم به این فکر میکنم که ریاضی خوندن و تست زدنش رو ادامه بدم . نمیتونم که دو هفته هیچ کاری نکنم و دیوونه نشم ! قطعاً اگه بیکار بمونم دیوونه میشم ؛ پس باید یه لیستی رو انجام داد و تیک زد :

ریاضی ( ترجیحاً یک ساعت . اگه بیشترم شد چه بهتر . )

Brain IQ Test ( یه نیم ساعت چهل دقیقه . بخاطر تبلیغات ، عدد ساعت مطالعه کم و زیاد میشه . )

مدیتیشن ( ترجیحاً بیست دقیقه )

ذکر ( لاحول و لا قوه الا بالله العلی العظیم )

یک قسمت از سریال evil 

تنبل نباش . تو میتونی ❤️ . خودتو بغل کن :) . مث اون کلیپ کوتاهی که از تیلور سوئیفت دیدی . خیالبافی نکن ، عمل کن . فکر نکن . عمل کن . به هیچی توجه نکن . عمل کن . یا الله . یا رسول الله ، یا امیرالمؤمنین . یا محمد ، ای سرور کائنات . منو اون طوری که نیاز دارم ساخته بشم بساز . حوصلهٔ خودمو ندارم بخدا . من کارمو میکنم ، تو ام هر کاری بلدی بکن و هر دعایی دوس داری بکن که فقد از این وضعیت فجیع در بیام 🤍 . نمی‌دونم برات واقعاً مهمه یا نه ، یا آیا من رو آدم حساب می‌کنی یا نه ، ولی خب به هر حال تورو دوس دارم ❤️‍🩹 .

منتظر و خوابالو

از حموم اومدم بیرون و نیم ساعتی ازش گذشته . و جلوی پنکه نشستم الان . خوابم میاد ولی بازی ایران داره شروع میشه و نباید بخوابم 🫠 . نتیجه رو توی سایت پیش‌بینی کردم . اینو زدم که ایران ۲ بر ۱ نیوزیلند رو میزنه . البته تیممون خیلی حاشیه داره و بعید نیست اینکه اتفاقات ناگواری رقم بزنن ! هوش هیجانی اکثر بازیکن هامون در حد جلبکه .

حشره سمج روی صورت ( خفاش شب 😧 )

صبح که من بیرون رفتم ، بابا مامانمم رفتن به باغچه‌مون سر بزنن و بابام به درختا آب بده ( روزِ گرفتن آب بود امروز . هر هفته یکبار این اتفاق میفته فک کنم ) .

وقتی همین متن رو می‌نوشتم چقدر خیال‌پردازی کردم ! درمورد دوران مدرسه سناریو و داستان های کوچیک درست میکردم . موضوعش هم به دوتا خاطرهٔ کوتاه دوران مدرسه برمیگرده . انگار خاطرهٔ گذشته رو پر و بال میدادم و یکمم تغییرش میدادم که قشنگ تر بشه و خنده دار تر . و در واقعیت هم لبخند میزدم و یا برای دو ثانیه خندهٔ کوتاه میکردم ( عوارض عجیب تنهایی ) .

🩵💚🩷🧡💜

حاجی یادم رفت یه چیزیو اینجا بگم . چند روز پیش ، صبح زود حس کردم یه مگسی اومده روی گردنم نشسته . ولی راه میره و ول کن ماجرا نیست ! اومدم دستمو بزنم به گردنم که مگسه بپره ، ولی مگسه اومد روی صورتم و روی صورتم رژه نظامی می‌رفت !!! دیدم خیلی پرروعه و سریع فهمیدم که یه جونور دیگست ! محکم با دست چپم میکوبیدم به صورتم که جونوره بیفته اون طرف و ازم فاصله بگیره . وقتی بعد از چند ثانیه رژه نظامی رفتن پرت شد روی فرش ، دیدم یه عنکبوت نسبتاً بزرگه . ازینا که فقد باهاشون مث نخ مشخص هستن نبود . شکل و شمایل رتیل داشت ولی یه چیزی تو مای های ورژنِ کوچولو و گوگولی رتیل بود ! خلاصه عنکبوت رو با دستمال کاغذی گرفتم . با تمام قدرت لهش کردم . دو دستی !! و دستمال رو به شکل فشرده پیچیدم دور بدن عنکبوت و بازم فشار دادم . آخر سر گذاشتم رو بلندی ، که صبح برم بندازمش دور . وقتی صبح اون روز ، ماجرارو به مامانم گفتم ، مامانم اولش فک کرد که دوباره توهم عنکبوت یا سوسک زدم مث قدیم ( آخه یه چهار پنج باری شاید اتفاق افتاده باشه این توهمات ! 😅 ) . ولی بهش گفتم که وقتی بلند شدم و هوشیار شدم ، بازم اون عنکبوت رو می‌دیدم و کاملاً واقعی بود . صبح خیلی زود بود که عنکبوته رو کشتم . شایدم نصفه شب بود . به هر حال خواستم بخوابم ولی خوابم نمی‌برد بخاطر خودزنی و ترشح آدرنالین و ... . حدود یک ساعت بیدار بودم و دراز کشیده بودم . آخر سر به زور تونستم پاهامو تکون ندم و بدنم رو شل کنم و از حالت تدافعی طور خارج شم و کم کم بخوابم .

یازدهم تیر

امروز صبح رفتم شورای عالی نظام وظیفه . جاشون از بیمارستان بیرون اومده و تغییر کرده و رفته سر جای اولش . این نشون میده که عوارض جنگ داره کمرنگ میشه و امیدوارم تا روز برگزاری کمیسیون ، آتش بس بمونن و همدیگرو جر ندن !

آقاعه گفت که چهارم نزدیم برات . یازدهم خورده ! کاغذشم داد . یازدهم ، ۷ صبح . البته گفت که خودشون یکی دو روز قبل از شورای سه نفره زنگ میزنن و میگن که بیام یا نه . چون ممکنه غیر حضوری برگزار کنن . به هر حال من حتماً در اون تاریخ و ساعت ، اونجا خواهم بود حتی اگه زنگی نزنن !

یکم خیالم راحت شد که حداقل اذیت نکردن ! درسته که یازدهم یک هفته بعد از چهارمه ، ولی همون تاریخ هم برای من قابل قبوله . از هیچی بهتره . ولی بهتره که تا روز یازدهم تیر ، خودم یکم خودمو بسازم . ینی حداقل کمتر بخوابم و دنیای واقعی رو بیشتر ببینم . توی گوشی بچرخم ولی نخوابم .

حدوداً چهار روز دیگه ، لولم در piano tiles 2 به مقداری میرسه که همه آهنگ های غیر خریدنی برام باز باشن . خریدنی هارم مشکلی ندارم با خریدشون ! پول زیادی جمع کردم 😄 . اکثر آثار بتهوون رو باز کردم و «سه تاج» کردم و توی لیست نفرات برتر هم رفتم . خیلی اوضاع خوبه اونجا 😅 . مشکلات روانیم با این بازی ، یه ذره شاید بهتر شه و بهتر بمونه . تا الان که همینطور بوده .

آشغال های تجزیه کننده

صبح قرار بود بریم کارای سربازیو انجام بدیم ولی بابام نبود :/ . قبل بیدار شدنم رفته بود سر کار . منم که توی زمستون عرق شدید میکردم وقتی با وسایل عمومی تا اون بیمارستان میرفتم . الان که تابستون داره شروع میشه و از صبح هوا آفتابیه 😁🫠 .

وقتی درمورد کارای معافیت فکر میکنم توی ذهنم هزار تا سکانس ساخته میشه . سکانس هایی درمورد اتفاق هایی که ممکنه بیفته . صحبت های منطقی می‌سازم و البته داستان سازی هم میکنم . این یعنی وسواس با خیالبافی ناسازگار قاطی میشه و یه همچین چیزی به وجود میاد . آشغال های تجزیه کننده !

این روز ها

واقعاً نمی‌دونم که چطور بعضی چیزارو اندازه بگیرم ولی وسواس نداشته باشم درموردشون . مثلاً تمریناتِ روزانهٔ مغز رو نمی‌دونم چطور بسنجم . با کلمات بسنجم ؟ ( عالی ، خوب ، متوسط ) یا با اعداد ؟ ( بیشتر از 1h ، بین نیم ساعت تا یک ساعت ، بین پنج دقیقه تا نیم ساعت ) . ولی تمام تلاشم رو میکنم که گندِ اندازه گیری رو در نیارم و راحت بگیرم این آمار گرفتن هارو .

🩵

قرار بود یک روز درمیون سریع یه دور برم حموم که کتوکونازول رو استفاده کنم ولی این زمانبندی کاملاً به هم ریخت متأسفانه .

💜

قرار بود چهارم تیر برم کمیسیون پزشکی برای شورای سه نفره ، ولی چهارم تیر میخوره به روز عاشورا 🤦😂 . یارو حواسش نبود چه تاریخی رو اعلام می‌کنه . 

💚

یکم تیر ماه هم میرم روانپزشک . نمی‌دونم این دفعه ام بگم دو ماهه بنویسه یا یکماهه .

🤍

امروز خیلی خوابیدم و نمی‌خوام این کارو تکرار کنم ولی نمی‌دونم چرا نمیتونم جلوی خودمو بگیرم 🤦 . خیلی اوضاع روانم داغونه این روزا . من نمی‌دونم چرا همیشه لبخند میزنم جلوی آدما . عادت کردم به پنهانکاری و در خفا زندگی کردن . این حجم از محافظه کاری درست نیست ، ولی کسیو ندارم که بهش اعتماد کنم و حرفای واقعیمو بگم و بغلش کنم . حتی پدر و مادرم برام غریبه‌ن . متأسفانه اکثر اوقات در تیم حریف بازی میکردن و میکنن و احتمالاً خواهند کرد . توی این شرایط نمیشه راز های قلبمو به زبان بیارم . مثل قدیم و مثل همیشه ، در وبلاگ حرفمو میزنم .

🩷

می‌خوام یه سری دستاورد کوچیک روزانه ، ولی طولانی مدت داشته باشم . این کار باعث میشه حال روانیم بهتر بشه . هرچند که واقن مسخرست که دو ساعت در روز رو به حدود سه تا کارِ پیش پا افتاده اختصاص بدم و بقیشو دراز بکشم یا بشینم piano tiles 2 بازی کنم !

❤️

بذار یه چیز جالب بگم درمورد این روز ها : من چند روزه ، با اینکه دوس دارم سریال evil رو ادامه بدم ، ولی حتی سریالی که دوس دارمو ندیدم .

🧡

فردا احتمالاً با بابام بریم که تایم شورای مسخره رو تغییر بدیم .

خاطرات تاریک

این پست رو میخواستم ساعت ۱۵ پست کنم ولی ارور میداد و بلاگیکس برام قطع بود .

گزارش صبح ، تا ساعت ۱۵ و خرده ای ! : صبح ، زود بیدار شدم و همون اتفاق همیشگی افتاد. ینی باز هم خوابیدم چون کسی بیدار نبود و چراغ ها خاموش بودن . ولی قبل از اینکه بخوابم ، تصمیم گرفتم برم یه چیزی بخورم . حوصله سفره ولو کردن و صبحانه خوردن هم نداشتم ، بنابراین بجای صبحونه ، میوه خوردم ! حدوداً ۹ تا هلوی کوچولو . بعدش دارو های صبح رو خوردم که فلووکسامین ۱۰۰ ، بوپروپیون ۱۵۰ و پروپرانولول ۲۰ بودن . و بعد از این کار ها ، دراز کشیدم و آروم آروم خوابم برد . البته در همون حین یکم با گوشی ور رفتم و بلاگیکس و پیام رسان های داخلی که دم دستی بودن و فیلترشکن نمی‌خواستن رو چک کردم .
 
نمی‌دونم قضیه چیه که یکم توی دلم احساس آرامش میکنم ، ولی هنوز دست و دلم به کار نمیره . وقتی وزش باد کولر و صدای اون رو حس میکنم ، یه جور خاصی میشم و یاد قدیم میفتم . یاد دوران امتحانات نوبت دومِ هر سال ، علی الخصوص دوران دبستان . اون دوران ، صبح ها با استرس درس هارو دوره میکردم و میرفتم مدرسه . مامانم و مامان چندین نفر از دانش آموزا که باهم دوست شده بودن ، کنار یه درخت معروفِ توت حرف میزدن و میگفتن و میخندیدن تا از سر جلسه بیاییم بیرون و نتیجه رو بهشون بگیم ! وقتی امتحان رو خوب میدادم ، کل وجودم آروم میشد . من کلاً از کودکی استرسم زیاد بود و وقتی کم کم می‌خواستیم بریم سر جلسه و توی حیاط مدرسه بودیم ، مث سگ درس هارو دوره میکردم و یه سری چیزارو که زود یادم می‌رفت رو سعی میکردم بزور و با رمز ، یه گوشهٔ ذهنم بچپونم تا امتحان تموم شه و تصمیم بگیرم که همه اطلاعات رو از مغزم پاک کنم 😂 . قبل امتحان و حتی بعضاً سر امتحان ، به شدت دستشوییم می‌گرفت با اینکه آب زیادی نخورده بودم و اون احساسِ شدید منطقی نبود . بعضاً پیش میومد که به میزان چند قطره سوتی میدادم 🤦 . بگذریم ..... الان که حرف میزنم ، بنظرم حس آرامش بعد از امتحان رو دارم . اما از طرفی متوجه هستم که زندگیم نابود شده و الان برای چیز های کوچیک دارم می‌جنگم ! من نمی‌خوام رؤیای دیگران رو بدزدم ، فقط می‌خوام مث بقیه کنکور بدم و مثل اکثر دانش آموز ها و پشت کنکوری ها بدون سهمیه برم دانشگاه ، اما فرآیند معافیت سربازی موجب شده که نتونم این کارو بکنم . امسال هم هدر رفت و واقعاً قلبم میگیره وقتی درموردش فکر میکنم . انگار شایستگی امتحان دادنم ندارم :( . اگه اسرائیل و آمریکا لطف کنن و یکم دیر تر حمله کنن ، جلسه شورای سه نفره رو میتونم خودم حضوری شرکت کنم و درمورد گذشته ای که داشتم براشون حرف بزنم . درمورد شاید سی هزار بار ناامید شدن و امیدوار شدن :) . درمورد حداقل دویست بار به فروپاشی روانی رسیدن . درمورد اوج گرفتن OCD و افسردگی و اضطراب فراگیر در دوران متوسطه دوم . درمورد خفن و باهوش محسوب شدن توی کلاس و اول شدن هام توی کلاس در امتحانات سراسریِ تستی ای که میگرفتن . درمورد اینکه چقدر شکسته و خسته شدم بخاطر احساس تنهایی و شکست عاطفی ای که احمقانه و لانگ دیستنس بود . اولین وابستگی عاطفیم ، قبل از شروع یازدهم و در دوران تابستون بود . آخر اون سال هم رابطه اون شخص با من شکراب شد و بداخلاق شد و می‌خواست ولم کنه ولی نمی‌تونست و ترجیح می‌داد عصبی باشه ، تا خودم کلافه بشم و ولش کنم :) . آخرشم فک کنم قبل از اتمام کلاس یازدهم بود که با توهین از دستم خلاص شد 😂 . اگه توهین نمی‌کرد قطعاً نمیتونستم ولش کنم چون در حد مرگ وابسته بودم . شاید بد نباشه یکم درمورد « سندروم ادل » بدونید . سرچ کنید متوجه میشید . من حال ندارم توضیح بدم 😂 . پس ، تا زمان اتمام کنکور ، سه تا اتفاق خیلی سخت افتاد : شکست عاطفی ، احساس تنهایی شدید ، ناتوانی در درس خوندن و حتی نظافت شخصی ! من کلاس دوازدهم میتونستم تا اواسط سال به شکل پخش و پلا اول بشم ، ولی با گریهٔ شدید در خفا . از یه جایی به بعد نابود نابود شدم و هیچ انرژی ای برام نموند که بخونم . حتی امتحانات مدرسه هم حال نداشتم بدم ، و سر جلسه فقد میخواستم بلند شم برم خونمون ! موقع امتحان دادن ، نمیتونستم پاهامو تند تند تکون ندم ، چون اصلاً نمیتونستم روی صندلی بشینم . وقتی نتایج کنکور اومد ، از طریق مشاور مدرس فهمیدم که جزو پنج نفر آخر کلاس شدم 😄💔 . مشاور مدرسه و پدر و مادر و فامیل شروع کردن به جنگیدن که باید بری دانشگاه و نباید دوباره کنکور بدی ! تا چند ماه با خانوادم میجنگیدم که راضی شن . کل انرژیم برا راضی کردن اینا هدر رفت 😂 . آخرش نزدیک کنکور بودم و خوندنم فایده خاصی نداشت ، علی الخصوص اینکه کرونا هم اومده بود و شکست عاطفی دوم هم خورده بودم و بیشتر از قبل احساس تنهایی میکردم . خیلی سخت بود . قلم چی میدادم ولی به زور ! با تقلب ! حتی حال تقلب هم نداشتم و اکثر اوقات انگار حتی کپی پیست هم نمیتونستم بکنم 😅 .

حوصله ندارم بقیشو بگم ولی بد نیست که کلی گویی کنم : شکست عاطفی سوم و چهارم و پنجم هم خوردم ! رفتم دانشگاه ، چهار ترم متوالی مشروط شدم . از دانشگاه اخراجم کردن . دانشجو هایی که منو میشناختن بخاطر نمرات پایینم و عجیب شدنم ، از من کم کم خوششون نمیومد که حتی حرف بزنن . ترم چهارم دختر ها حتی سعی میکردن سلام علیکم نکنن :) . اکثرشون منو آنفالو کردن و بعد از اخراج از دانشگاه ، اون چند نفرم آنفالوم کردن . البته هنوز چند تا از پسر های دانشگاه منو دارن 😂 . برای بار ششم ، این دفعه وابستگی عاطفی سنگینی برام پیش نیومد ولی باز هم یکیو خیلی دوس داشتم و باهاش خیلی صمیمی شدم و حتی اونم باهام خیلی صمیمی شد . برای بار ششم ، یه دختری از من خوشش اومد و منم چند برابر وابستش شدم ، ولی وقتی ازم جدا شد ، خیلی ناراحت نشدم چون سر شده بودم :) . راستی ، اولین کنکورم سال ۹۸ بود . ۹۹ و ۱۴۰۰ هم دادم . چهار ترم از دانشگاه رو مشروط شدم . کنکور ۱۴۰۳ رو در دوران پایانیش یذره مطالعه کردم و رفتم سر جلسه . هرچند تمرینی بود . بعدش فهمیدم که کلاً نمیشه دیگه برم دانشگاه مگر اینکه سربازیم تموم شه . خواستم سربازی رو با معاف از رزم تموم کنم ولی از منِ « مغز ترکیده » مث سگ کار میکشیدن و بعد از آموزشی که توی یه کلانتری کار میکردم ، روزانه شاید دو ساعت می‌خوابیدم :/ . که البته یه هفته و خرده ای اونجا بودم و بعدش خودم دیگه نرفتم و سرباز فراری شدم ! خواستم معافیت دائم بگیرم ولی ، دفعه اول : معافیت شیش ماهه . دفعه دوم : معافیت شیش ماهه ، دفعه سوم : معاف از رزم مجدد ! گرفتم . بعدش اعتراض زدیم و دفعه چهارم هم : معاف از رزم مجدد دادن . دفعه پنجم هم خورد به جنگ و شورای سه نفره رو مث دفعه چهارم نمی‌خواستن با حضور من برگزار کنن ولی به زور تونستیم حضوریش کنیم و ۴ تیر باید ساعت ۷ صبح ، شورای عالیِ اونجا باشم . امیدوارم جنگ نشه با حداقل به اینجا نرسه و همه جارو تعطیل نکنن مث قبل . دیگه جون نمونده برام . من خیلی چیزارو نگفتم ، چون حوصله نوشتن ندارم . وگرنه اگه بخوام کامل بنویسم اندازه یه کتابِ کلفت حرف بزنم 😂 . چه دورانی گذشت ! 🤦 امیدوارم تباه نشم و به چیزی که می‌خوام برسم . ❤️

یه ذره بهتر

می‌خوام امروز متفاوت از دیروز باشه . ینی یکم به درد بخور تر باشم ! توی وبلاگی که برنامه ریزی ها و ساعت مطالعه ها ثبت میشدن ، از الان چیزای دیگه ای هم ثبت میشن . این موارد رو با توجه به شرایطم خوب حساب میکنم : کتاب ( درسی ، کمک درسی ، غیر درسی ) ، مدیتیشن ، قرآن ( عربی و ترجمه ) ، تمرین دو دست ( اسم دقیقش رو نمی‌دونم ) ، کنترل درماتیلومانیا ، ذکر ( لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم ، سوره فلق ، سوره ناس ، آیة الکرسی کامل ، صلوات ) ، دعا ( یستشیر )

به یاد گذشته

وقتی اینترنت بین الملل وصل شد و تونستیم بریم بلاگفا روم نشد اونجا پست بذارم 😄💔 . چی باید گفت اونجا ؟ من قبلاً یه وبلاگ پر از پست های روزمرگی داشتم که از تابستون ۹۸ هر روز پست میذاشتم اونجا . ۹۸ و ۹۹ و ۱۴۰۰ به سختی و به شکلی فاجعه جلو رفت . انقدر بد جلو رفت که فک کنم یه روز از روز های سال ۱۴۰۰ یا ۱۴۰۱ اون وبلاگ رو ول کردم ولی پاکش نکردم و یه وبلاگ دیگه زدم . سال های ۱۴۰۰ تا دی ماه ۱۴۰۴ هم فاجعه جلو رفت و بعد از اینکه به اینجا مهاجرت کردم تصمیم گرفتم تا وقتی نتیجه خوبی در کنکور نگرفتم به بلاگفا برنگردم برای پست گذاشتن . 

الان که به گذشته نگاه میکنم واقعاً تعجب میکنم که چطور اون بار روانی رو تونستم تحمل کنم ! اگه سال ۹۶ به من میگفتن که حداقل تا سال ۱۴۰۵ قراره شکنجه روانی بشی ، شاید همونجا جا میزدم 😅🤦 .

روزی که گذشت رفتم پول هایی که تا کنکورم به اجبار باید خرج بشن رو ، با نوشتن کار هایی که باید بکنم تخمین بزنم . کم نیست واقعاً ☹️ . اگه اونا منو خسته تر از اینی که هستم نکنن و مغزم رو تخریب نکنن و از الاغ ها مشورت نگیرن ، قطعاً ( البته به لطف خدا ) نتیجه بزرگی میگیرم . ولی آیا خانواده می‌ذارن OCD و افسردگی شدید و اضطرابم حداقل زیاد نشن ؟ 

حضوری ؟

اگه این جنگی که امشب ایران شروع کرد ادامه پیدا کنه و به اینجایی که هستم برسه ، دوباره کمیسیون پزشکی رو غیر حضوری میکنن و دکتر هاش غیب میشن 🤦😅🥲 . بخدا سر شدم . دیگه دردم نمیگیره . فقد لبخند تلخ میزنم :) . فقد امیدوارم و از خدا میخوام که دوباره شیر تو شیر نشه و ۴ تیر بتونم حضوری برم اونجا و کارا درست و بدون اخلال انجام بشن .

هوش مصنوعی و سوالات رگباری + سه تا فکر جالب

انقدر از هوش مصنوعی برنامه سروش سوال پرسیدم که دهنم سرویس شد . ولی متأسفانه فقد تونستم سوالاتم رو در قالب پنج پیام بپرسم .

سوالام اول درمورد سریال evil بود و بعدش به ترامپ و اپستین و حضرت مهدی رسید و بعدش متمرکز شد روی دلیل اینکه جن نمیتونه جسم پایداری رو شکل بده و باقی نگه داره .

وقتی به آخرین سوالِ آخرین انشعابِ پرسش ها رسیدم ، دهن خودم و هوش مصنوعی سرویس شد چون جفتمون نمی‌تونستیم همدیگرو قانع کنیم با جوابمون . و متاسفانه دیگه نتونستم جواب هوش مصنوعی رو بدم چون ظرفیت روزانه پیام تموم شد .

حوصله ندارم درمورد مکالمه حرف بزنم و متن مکالمه هم متأسفانه خیلی بلند بود و شما حوصله خوندنش رو ندارید . پس جا اشغال نمیکنم .

🌹🌹🌹🌹🌹

خلاصه امروز ، فصل اول سریال Evil تموم شد و جالب بود آخرش . پر از ازدحام و سوال های بی جواب موند و ذهنم رو بیش از پیش مشغول خودش کرد که دنیا انقدری که میبینیم بی حساب و کتاب نیست و دست های پنهان زیادی پشت پرده‌ست . و مث چند سال پیش دوباره علاقم به ناشناخته های عوالم غیب بیشتر شد .

🌹🌹🌹🌹🌹

سه تا کارو خیلی دوس دارم در زمان حال انجام بدم :

 تمرینِ معروفِ نوشتن اعداد و حروف ، هر کدوم با یه دست متفاوت به صورت همزمان باهم .

مدیتیشن

خوندن و فهم قرآن . البته به صورت سوره به سوره های متفاوت از نظر مکانی . نه اینکه پشت سر هم بخونم . ( متن + ترجمه )

الگوی زندگی از میان مردم خودمون

از بین ایرانی ها الگوی زندگیتون چه کسیه ؟ چه کسی توی ذهنتون انسان بزرگی شناخته میشه ؟ ( لازم نیست خیلی معروف باشه . همین که توی اینترنت بشه درموردش مطلبی رو خوند کفایت می‌کنه . پس اگه معروف نبود ، ناشناخته هم نباشه ❤️) 

اگه حوصله داشتین یکم توضیح بدین درمورد دلیل جوابتون .

یللی تللی همراه با کمی آرامش

آخرین پستی که گذاشتم مربوط به سه روز پیش بود . طی این مدتی که چیزی گفته نشد ، کار خاصی نکردم جز اینکه حالم یکم بهتر شد . 

الان چک کردم و دیدم که قسمت ۹ ام فصل اول سریال evil و قسمت ششم از فصل فعلیِ سریال from ( هر هفته یه قسمت میاد ) رو دیدم .

و level پیانو تایلز از ۷۹ به ۸۴ رسید و شونصد تا رکورد جدید هم اضافه شد از جمله اینکه توی یه آهنگ تونستم رتبه ۱۳ جهان رو در قسمت all the time بدست بیارم 😅 . خودم برگام ریخت به معنای واقعی ! درضمن توی قسمت piano challenge فعلاً سومم و بخاطر فیلترینگ شاید نتونم یه سری مراحلش رو طی کنم و رتبم به فنا بره . در واقع مدلش طوریه که قبل از هر مرحلهٔ این قسمت ، باید یه تبلیغ رو کامل ببینی . و وی پ ان احتیاجه برای باز کردن تبلیغات . و توی این وضعیت ، اینترنت عادیمون ایراد داره ، وای به حال vpn و تبلیغاتی که یکی درمیون شاید کلاً باز نشن 💔🫠 .

 یه بازی رستوران داری که توش باختن معنی ای نداره و فقد پیشرفت می‌کنی هم ریختم و یکم معتاد این بازی شدم . ولی حس میکنم قراره در آینده از چشمم بیفته . نمی‌دونم چرا 😅 .

دوولینگو رو هم دوباره دارم ادامه میدم . دو سه روزی میشه . البته زبان یاد نمی‌گیرم و فعلاً دارم ریاضیشو جلو میبرم که در XP عقب نیفتم و بتونم day streakعم رو افزایش بدم .

روزی که گذشت ، حموم هم رفتم . اولش نمی‌خواستم برم ولی وقتی رفتم ، نمی‌خواستم بیام بیرون 🤦🫠😅 . با توجه به این که بخاطر دارو ها خیلی عرق میکنم و الآنم که تقریباً هوای تابستونی شروع شده ، صورتم و بدنم چرب شده بود و واقعاً کلافه شده بودم . فک کنید کلافه باشید ولی یکی دو هفته حموم نرید ! خیلی سخته این وضعیت ، مگه نه ؟ 😄 به هر حال بسی تمیز شدم . و اینکه ، احتمالاً فردا برم ریش هارو با ۴ کوتاه کنم و آنکارد هم در حد وسعم بکنم 😆 . ای کاش بلد بودم سایه بندازم ....

کندن پوست شست های دستم زیاد شده . البته یکم کنار ناخنِ انگشت های اشاره‌م هم ایجاد شده متأسفانه ☹️ . آخرین بار که درماتیلومانیا رو سعی کردم متوقف کنم و موفق هم شدم ، بخاطر شوق دیدن دختری بود که توی مجازی باهاش آشنا شده بودم . نمی‌دونستم که دست تقدیر طوریه که نمیتونم از نزدیک ببینمش و باهاش صمیمی بشم . خلاصه ... شاید یکی دو سال پوست دستم رو نکندم حتی توی دورانی که اون دختر نبود . بعدش به خودم اومدم و دیدم که دلیلی برای زحمت کشیدن برای حفظ این عادتِ خوب ندارم . پس چرا دستم باید خوشگل و بدون ایراد باشه ؟ برای چه کسی خودمو آماده نگه دارم ؟ نتیجه این شد که الان شل میگیرم اکثر اوقات . بازم خداروشکر که لب به سیگار و قلیون نزدم هیچ وقت حتی یک پوک ! و خداروشکر که تا حالا مشروب رو امتحان نکردم و باهاش کبد و مغزمو به شکل دوبله سوبله در به داغون نکردم . الان سالم نیستم ، ولی هرکی ( ۹۹ درصد آدما ) جای من بود خودشو خیلی داغون تر میکرد .

صبح سعی میکنم یکم شیمی بخونم و یکمم کتاب غیر درسی رو ادامه بدم . کارای تفریحی هم که خود به خود انجام میدم هرچند که عمقِ دلم ، تحت هر شرایطی با دلتنگی پر شده . بعدشم ! کدوم تفریح ؟ توی گوشی چرخیدن که تفریح نیست 😄 .

پیانو تایلز ، evil ، مهمونی ، نون خامه ای

جونم براتون بگه که روزی که گذشت ، انگار یکم بهتر بودم هرچند که اتفاق خاصی نیفتاد . بابت این مقدار حال خوبی که به من اضافه شد خداروشکر 🌹🫂 .

مجموعاً این کارارو کردم :

پیانو تایلز رو که دیروزش آپدیت کرده بودم رفتم بازی کنم و فک کنم چهار تا level رفتم بالا . هر دفعه که بازی میکنم حداقل سه تا رکورد جهانی میزنم و میرم توی لیست ۳۰۰ نفر اول . البته بهترین رکوردم فک کنم ۱۹ جهان بوده و این موضوع بخاطر نقطه ضعفمه . من دو انگشتی بازی میکنم در حالیکه آدمای خفن ، چهار انگشتی بازی میکنن . منم دوس دارم که چهار انگشتی بازی کنم ، ولی می‌خوام قبلش همه آهنگ های بدون پول رو آزاد کنم و levelعم در حد آدمای شاخ بشه 😂 . در حال حاضر level 79 هستم .

قسمت ۸ ام از سریال Evil هم دیده شد . خیلی خیلی قسمت عجیبی بود ! عجیب ترین چیزی بود که تا الان توی این سریال دیدم . این سکانس رو تصور کنید تا بفهمید چی میگم : « دختر حامله ای هستید که وسط مزرعه و بین گیاهای سبز رنگ ، در شب ظلمانی زایمان میکنید . وقتی بچتون از بدنتون میاد بیرون ، می‌بینید که یه بچه جنه ( بچه شیطان ) . قیافش عین هیولا هاست . و شما پرده های اطراف جنین رو با دست پاره میکنید و با شوق و اشتیاق ، لب های اون هیولارو بوس میکنید و با خوشحالی ، بدن کج و کوله و عجیبش رو میمالید به خودتون ! » جالبه مگه نه ؟ 🤦😆

شب بعد از شام رفتیم خونه عممینا . بد نبود و حال و هوام عوض شد . خرگوششونم که غول‌پیکر شده بود دیدم و بغل کردم ولی تاوانشو پس دادم و مو های زیادی از بدنش چسبید به لباسم . فک کنم تا آخرین لحظه استفاده از اون لباس ، نشه مو هارو جدا کرد چون تی شرتم یجوریه که ازش چیزی راحت جدا نمیشه و یکم حالت پرز داره توی خودش .

راستی نزدیکای عصر رفتم نون خامه ای گرفتم و زدیم تو رگ . خدایا ممنون که نون خامه ای رو آفریدی 🥰 . راستی قبلاً یه دوستی داشتم که مث عشقم دوسش داشتم . بخاطر علاقه زیاد ، براش لقب درست میکردم و یکیش نون خامه ای بود 🥺 . ( نون خامه ای ، سفید برفی ، باربی ، یوزپلنگ خوش خط و خال ( 😆 ) و... ) . مجازی بود البته . من یکم اضطراب شروع رابطه رو دارم ؛ هرچند که مدیریت کننده خوبی هستم ولی میترسم گند بزنم و فلان دختر حس کنه توی انتخابش اشتباه کرده و وقتشو با من هدر داده . البته دیگه توی مجازی عاشق نمیشم هیچ وقت ! تجربه های قبلی برام خیلی سنگین بودن . الان فقد باید از دنیای مجازی بیرون بیام و در دنیای واقعی برم یه دختر خوب پیدا کنم . البته الان تمرکزم روی چیز دیگه ای باید باشه ، ولی نمیتونم احساساتمم در درون مغزم منفجر و تجزیه کنم !

الان یک ساعتی از روز شنبه گذشته . صبح که بشه و خورشید خانوم بیاد بالا ، دوباره به شکل رسمی شروع میکنم به خوندن .

برای هرکسی که این پست رو بخونه دعا کردم . لطفاً شما هم برام دعا کنید اگر حوصله داشتین :) .

شروع دوبارهٔ ترمیم

امروز که داشتم فکر میکردم ، با فرض اینکه دوباره به شهرای ایران حمله های گسترده نشه ، حتماً تا حدود یک ماه دیگه به صورت حضوری شورای سه نفره برگزار میشه و منم راضیشون میکنم که حقمو که معافیت دائم هست بدن . آینده برام واضح تر شده . چون کارا هرچند خیلی سخت و پیچیده ، ولی به هر حال انجام شدن و دیگه غول های سرسخت رو پشت سر گذاشتم . چیزی نمونده جز یک جلسه شورا . که امیدوارم جنگ نشه و حضوری برگزار کنن که بتونم دوتا جمله زر بزنم و حرفم و گذشته ام شنیده شه !

بنابراین می‌خوام شروع کنم به خوندن . خوندن اینها : ریاضی ، فیزیک ، شیمی . کتاب کمک درسی زیست رو متاسفانه باید بروز بگیرم چون همش تغییرات قابل توجه و تأثیرگذاری ایجاد میشه .

فعلاً همین کار هارو میکنم . برنامه های پیچیده و عجیب نمیخوام بریزم . الان باید حال روانیم بهتر شه و ساعت مطالعمم نسبتاً قابل قبول بشه و به پنج شیش ساعت برسه . همین و بس !

امروز داشتم فکر میکردم که بعد از عید برم یه آزمونی رو ثبت نام کنم . بین قلم چی و ماز و سنجش داشتم تحقیق میکردم و فکر میکردم که کدومو برم بعداً ؟ با توجه به « برآیند رتبه ها توی حوزه های مختلف » ، قلم چی رو به همسری برگزیدم . از بین همه خوبان .

کتاب غیر درسی « کتابخانه نیمه شب » رو هم ادامه خواهم داد .

من کله شق تر از این حرفام که هدفمو ول کنم ! هدفم و مشکلاتم بزرگن ولی خدا بزرگتره . پس حرف دیگران به درک . بذار فکر کنن که احمق و دیوونم که نمی‌رم سراغ کار آزاد یا نمی‌رم بیرون خوش بگذرونم . این جماعت تا وقتی به هدفت نرسی میزنن تو سرت ! وقتی می‌رسی به هدفت یهو مهربون و طرفدار و پاچه خوار و متواضع میشن جلوت ! 

دیروز قسمت ۶ و امروز قسمت ۷ سریال Evil رو دیدم . سریال جالبیه ولی هنوز داستان در ابهام قرار داره و پشت اتفاقات رو نشون نمی‌ده که چی میگذره .

به امید جنگ گسترده نشدن تا آخر روزِ ۴ تیر ۱۴۰۵ 😅 . دیگه نمیخوام سر کار گذاشته بشم .

تلاش برای دوام آوردن در شرایط سختِ فعلی 🔥

تلاش برای بهبود وضعیت فعلیِ روان 🧘

تلاش برای رهایی از سربازی و قبولی در کنکور و ورود به دانشگاه 🩺💉

تلاش برای تلاش کردن ! 🏃🤺🏋️