حشره سمج روی صورت ( خفاش شب 😧 )
صبح که من بیرون رفتم ، بابا مامانمم رفتن به باغچهمون سر بزنن و بابام به درختا آب بده ( روزِ گرفتن آب بود امروز . هر هفته یکبار این اتفاق میفته فک کنم ) .
وقتی همین متن رو مینوشتم چقدر خیالپردازی کردم ! درمورد دوران مدرسه سناریو و داستان های کوچیک درست میکردم . موضوعش هم به دوتا خاطرهٔ کوتاه دوران مدرسه برمیگرده . انگار خاطرهٔ گذشته رو پر و بال میدادم و یکمم تغییرش میدادم که قشنگ تر بشه و خنده دار تر . و در واقعیت هم لبخند میزدم و یا برای دو ثانیه خندهٔ کوتاه میکردم ( عوارض عجیب تنهایی ) .
🩵💚🩷🧡💜
حاجی یادم رفت یه چیزیو اینجا بگم . چند روز پیش ، صبح زود حس کردم یه مگسی اومده روی گردنم نشسته . ولی راه میره و ول کن ماجرا نیست ! اومدم دستمو بزنم به گردنم که مگسه بپره ، ولی مگسه اومد روی صورتم و روی صورتم رژه نظامی میرفت !!! دیدم خیلی پرروعه و سریع فهمیدم که یه جونور دیگست ! محکم با دست چپم میکوبیدم به صورتم که جونوره بیفته اون طرف و ازم فاصله بگیره . وقتی بعد از چند ثانیه رژه نظامی رفتن پرت شد روی فرش ، دیدم یه عنکبوت نسبتاً بزرگه . ازینا که فقد باهاشون مث نخ مشخص هستن نبود . شکل و شمایل رتیل داشت ولی یه چیزی تو مای های ورژنِ کوچولو و گوگولی رتیل بود ! خلاصه عنکبوت رو با دستمال کاغذی گرفتم . با تمام قدرت لهش کردم . دو دستی !! و دستمال رو به شکل فشرده پیچیدم دور بدن عنکبوت و بازم فشار دادم . آخر سر گذاشتم رو بلندی ، که صبح برم بندازمش دور . وقتی صبح اون روز ، ماجرارو به مامانم گفتم ، مامانم اولش فک کرد که دوباره توهم عنکبوت یا سوسک زدم مث قدیم ( آخه یه چهار پنج باری شاید اتفاق افتاده باشه این توهمات ! 😅 ) . ولی بهش گفتم که وقتی بلند شدم و هوشیار شدم ، بازم اون عنکبوت رو میدیدم و کاملاً واقعی بود . صبح خیلی زود بود که عنکبوته رو کشتم . شایدم نصفه شب بود . به هر حال خواستم بخوابم ولی خوابم نمیبرد بخاطر خودزنی و ترشح آدرنالین و ... . حدود یک ساعت بیدار بودم و دراز کشیده بودم . آخر سر به زور تونستم پاهامو تکون ندم و بدنم رو شل کنم و از حالت تدافعی طور خارج شم و کم کم بخوابم .