پیانو تایلز ، evil ، مهمونی ، نون خامه ای

جونم براتون بگه که روزی که گذشت ، انگار یکم بهتر بودم هرچند که اتفاق خاصی نیفتاد . بابت این مقدار حال خوبی که به من اضافه شد خداروشکر 🌹🫂 .

مجموعاً این کارارو کردم :

پیانو تایلز رو که دیروزش آپدیت کرده بودم رفتم بازی کنم و فک کنم چهار تا level رفتم بالا . هر دفعه که بازی میکنم حداقل سه تا رکورد جهانی میزنم و میرم توی لیست ۳۰۰ نفر اول . البته بهترین رکوردم فک کنم ۱۹ جهان بوده و این موضوع بخاطر نقطه ضعفمه . من دو انگشتی بازی میکنم در حالیکه آدمای خفن ، چهار انگشتی بازی میکنن . منم دوس دارم که چهار انگشتی بازی کنم ، ولی می‌خوام قبلش همه آهنگ های بدون پول رو آزاد کنم و levelعم در حد آدمای شاخ بشه 😂 . در حال حاضر level 79 هستم .

قسمت ۸ ام از سریال Evil هم دیده شد . خیلی خیلی قسمت عجیبی بود ! عجیب ترین چیزی بود که تا الان توی این سریال دیدم . این سکانس رو تصور کنید تا بفهمید چی میگم : « دختر حامله ای هستید که وسط مزرعه و بین گیاهای سبز رنگ ، در شب ظلمانی زایمان میکنید . وقتی بچتون از بدنتون میاد بیرون ، می‌بینید که یه بچه جنه ( بچه شیطان ) . قیافش عین هیولا هاست . و شما پرده های اطراف جنین رو با دست پاره میکنید و با شوق و اشتیاق ، لب های اون هیولارو بوس میکنید و با خوشحالی ، بدن کج و کوله و عجیبش رو میمالید به خودتون ! » جالبه مگه نه ؟ 🤦😆

شب بعد از شام رفتیم خونه عممینا . بد نبود و حال و هوام عوض شد . خرگوششونم که غول‌پیکر شده بود دیدم و بغل کردم ولی تاوانشو پس دادم و مو های زیادی از بدنش چسبید به لباسم . فک کنم تا آخرین لحظه استفاده از اون لباس ، نشه مو هارو جدا کرد چون تی شرتم یجوریه که ازش چیزی راحت جدا نمیشه و یکم حالت پرز داره توی خودش .

راستی نزدیکای عصر رفتم نون خامه ای گرفتم و زدیم تو رگ . خدایا ممنون که نون خامه ای رو آفریدی 🥰 . راستی قبلاً یه دوستی داشتم که مث عشقم دوسش داشتم . بخاطر علاقه زیاد ، براش لقب درست میکردم و یکیش نون خامه ای بود 🥺 . ( نون خامه ای ، سفید برفی ، باربی ، یوزپلنگ خوش خط و خال ( 😆 ) و... ) . مجازی بود البته . من یکم اضطراب شروع رابطه رو دارم ؛ هرچند که مدیریت کننده خوبی هستم ولی میترسم گند بزنم و فلان دختر حس کنه توی انتخابش اشتباه کرده و وقتشو با من هدر داده . البته دیگه توی مجازی عاشق نمیشم هیچ وقت ! تجربه های قبلی برام خیلی سنگین بودن . الان فقد باید از دنیای مجازی بیرون بیام و در دنیای واقعی برم یه دختر خوب پیدا کنم . البته الان تمرکزم روی چیز دیگه ای باید باشه ، ولی نمیتونم احساساتمم در درون مغزم منفجر و تجزیه کنم !

الان یک ساعتی از روز شنبه گذشته . صبح که بشه و خورشید خانوم بیاد بالا ، دوباره به شکل رسمی شروع میکنم به خوندن .

برای هرکسی که این پست رو بخونه دعا کردم . لطفاً شما هم برام دعا کنید اگر حوصله داشتین :) .