سروتونین

سروتونین

برای چند قطره آرامش

روز جهانی چپ دست ها

۲۲ مرداد ۱۴۰۵ ، روز جهانی چپ دست ها رو به خودم تبریک میگم ☺️💚 . تنها چپ دستی که در فامیل میشناسم ، یکی از پسرعمو هامه . در بعضی موضوعات واقعاً اشتراک زیادی داریم ، هرچند که اون رابطه خوبی با مذهب نداشته هیچ وقت . من حداقل اسلام رو دوست دارم و سعی میکنم بعداً نماز رو به لیست کار ها اضافه کنم . فعلاً انسانیتِ صرف رو رعایت میکنم که البته خودش ذاتاً چیز خیلی بزرگیه . از اشتراکاتِ دیگه میتونم اینو مثال بزنم که نیمه تاریک وجود جفتمون عملاً یکیه و محتویاتش به یک شکل و صورته ! 😕

 

 

راستی نیوتن ( مبدع حساب دیفرانسیل و انتگرال و کاشف و محقق قوانین سه گانهٔ حرکت و ... ) ، انیشتین ( نوبل فیزیک ، نظریه کوانتوم و شروع فیزیک نوین ) ، نیکولا تسلا ( خلاق ترین و شاید باهوش ترین مخترع تاریخ ) و ماری کوری ( نوبل فیزیک و شیمی ) تیکه کوچیکی از دانشمندان معروف چپ دست هستن .

دو روز نسبتاً خوب

۱۹ ام و ۲۰ ام مرداد روز های نسبتاً خوبی بودن . در واقع خوب تموم شدن جفتشون . ۱۹ ام استخر رفتیم با چندتا از فامیلا و ۲۰ ام مهمونی داشتیم . مهمونی فامیلی ای که بعد از سفره صلوات برگزار می‌شد . غریبه ها رفتن و آشنا ها موندن تا حدود ۱ نصفه شب 😂 . جزئیات بیشتر رو حال ندارم بگم و میتونید از وبلاگ « برای تغییر و بهبودی » که یکی از سه تا وبلاگمه درمورد این دو روز بیشتر بدونید 🌹 .

مهمونای آشنا که موندن اینا بودن : 

خاله بزرگم + دختر بزرگش + بچه همون دختر ! + دختر کوچیکترِ خالم

خاله « ل » + پسر بزرگش + پسر کوچیکش

خاله کوچیکم

💜💜💜

حاجی من هنوز مطالعه رو تمدید نکردم ! خیلی حس بدیه ! درضمن فک کنم بخاطر فشار های روانی باشه که خیلی ریزش مو دارم . شوره مو هام خوب شد ولی ریزش هنوز هست ! چند تا فرض مشخص کردم فعلاً :

۱_ چربی زیاد سر که علتش گرما و تابستونه ۲_ کمبود بعضی مواد معدنی و آلی ، بخاطر کم تر غذا خوردن ( دو و نیم کیلو در یک ماه کم کردم ) ۳_ فشار های زیاد روانی که ناشی از بحث معافیت و سرنوشت هستن . یعنی :  اضطراب و افسردگی و OCD و MD .

باید ها و نباید ها

فردا ( یعنی با شروعِ صبح ) : 

صبحانه رو حذف نمیکنم و حداقل نون و عسل میخورم .

یه قسمت از سریال evil رو میبینم . ( خیلی جذاب شده . )

پیانو تایلز + دوولینگو رو بازی میکنم و کارای روزانشون رو کامل انجام میدم .

یک ساعت مطالعه کتاب کهکشانِ نیستی . این خیلی مهمه .

ساعت ۱۷ راه میفتم برم دندونپزشکی . ساعت ۱۹ نوبت دارم ولی ضروریه که به موقع اونجا باشم ؛ پس بیست دقیقه زود تر برسم بد نمیشه ! درضمن عرقمم خشک میشه و وقت دارم با دستمال خودمو خشک کنم !

بعد از دندونپزشکی که رسیدم خونه ، اول شام میخورم و بعدش میرم حموم . اگه فرداش اتفاق بدی افتاد حداقل تمیز باشم 😄 .

سعی میکنم زود بخوابم . ینی مثلاً ساعت ۱۲ شب توی رخت خواب باشم .

لاغری

وزنم : 87.80 / تاریخ : ۲ خرداد ۱۴۰۵ .
وزنم : 85.30 / تاریخ : ۱۵ مرداد ۱۴۰۵ .

در تیر ماه وزنم به حدود 88.50 هم رسیده بود فک کنم . در اصل اگر بخوایم دقیق تر حساب کنیم ، سه کیلو کم کردم در یک ماه و خرده ای .

اینم از تأثیرات مثبت افسردگی ! هیچ کاری نکردم . هیچ تکون خاصی نخوردم ، سه کیلو در یک ماه و خرده ای کم کردم 😂 . ای کاش شکمم لاغر شه ، نه صورت و پا . خانواده مادریم طوری هستن ک وقتی میخوان لاغر شن ، اون اوایل صورتشون لاغر میشه 🤦 . خانواده پدریمم اگر چاق بشن ، به رو مخ ترین حالت ممکن چاق میشن ینی شکمشون فقد گنده میشه . فامیلای مادری هم ، شکم و پا . منم از جفتشون ویژگی های بد رو به ارث بردم ☺️ . هم شکمم خیلی چاق میشه و هم پاهام خیلی گنده میشن . راستی ! از خانواده مادریم گودی کمر هم به ارث بردم ! بنابراین : شکمی که بزرگ شه + پاهایی که کلفت تر شن ( از جمله اطراف ماهیچه سرینی ) + گودی کمر = به وجود آمدن اردک . 😑 البته آنچنان ضایع نیست و تا حالا یه نفر هم طور خاصی نگام نکرده . چه مستقیم و چه غیر مستقیم . ( غیر مستقیم هارو یه جوری میفهمم 😁 ) . به هر حال باید لاغر شم ، حتی به بهای لاغر شدن صورت .

کمک رسانی

لا اله الا الله حقا حقا، لا اله الا الله ایمانا و تصدیقا، لا اله الا الله عبودیه ورقا، سجدت لک یا رب تعبدا ورقا، لا مستکبرا و لا مستنکفا بل انا عبد ذلیل خائف مستجیر.
به تحقیق جز الله معبودی نیست، من به یکتایی او ایمان دارم و تصدیق می‌کنم و از روی بندگی به یکتایی او اعتراف می‌نمایم، پروردگارا از روی بندگی در برابرت سر به سجده نهاده‌ام، تکبر و سرپیچی از بندگی تو ندارم، بلکه من بنده ذلیل، ترسان و پناه آورنده به توام .

اعتراف دومین انسان بزرگ تاریخ ( از دید اسلام ) :

خدایا من از اون جهت که بنده تو هستم و تو تنها آفریننده جهانی ، جلوی تو و به سوی تو سجده میکنم . من در مقابل تو هیچ غرور و خودپسندی و سرپیچی از دستوراتت ندارم ، چون من در مقابل تو فقط یه بندهٔ خوار و ذلیل هستم که حتی من از ابهتت میترسم . تو تنها پناهگاه منی و من بدون تو هیچ پناهی ندارم .

جالبه . واقعاً جالبه ❤️ . از دید اسلام ، حضرت علی انسانی خداگونه بود و هست . ینی هر کاری که خدا انجام میده رو می‌تونه انجام بده و عملاً بجز اینکه زیر دست خدا تلقی میشه و قدرتش رو از خدا میگیره ، هیچ فرقی با خدا نداره . همچین انسانی در سجده هاش میاد خودشو جلوی خدا خوار و ذلیل نشون میده و به این کار افتخار می‌کنه 🙂😅 . اون وقت ما خدارو در حد یه انسان معمولی حساب میکنیم که همونم انسان محسوب نمی‌کنیم اکثر اوقات !

 

خدایا ! خیلی منو در مضیقه گذاشتی . من از سال ۱۳۹۶ تا الان که ۱۴۰۵ هستیم انقدری درد روانی کشیدم که مجموعش با کل زندگی یه فرد معمولی برابری می‌کنه . البته خیلیا از من سختی بیشتری کشیدن و میکشن و نمی‌دونم چطور می‌خوان از مخمصه رهایی پیدا کنن 💔 . تعدادشون حدود ۳ درصد ایران رو تشکیل بده شاید . ینی دو میلیون و هفتصد هزار نفر یا داغون تر از منن یا یه چیزی تو مایه های منن ! ( جمعیت ایران رو ۹۰ میلیون حساب کردم ) . خدایا ! بجز تو هیچ کسی رو ندارم . مامان و بابام دارن منو دور میندازن . ازم هیچ توقعی ندارن تقریباً . از آینده من قطع امید کردن ، علی الخصوص بابام . مامانم فقد میخواد خوب شم و فکر دانشگاه و اینا دیگه براش مهم نیست . مث کسی که خودشو خوار و ذلیل بدونه و صرفاً سعی کنه که با این وضعیت کنار بیاد و کمتر درد بکشه ! میبینی و می‌دونی چقدر اوضاع زندگیم خیطه ! بیا و این بازی رو تموم کن 😅🤦 . به جون خودت امروز توی خونه هم خیلی راه نمی‌رفتم . حوصله دستشویی رفتن نداشتم ! می‌دونی چقدر این برای من زشته ؟ منو بُکُشی شرف داره به خجالت کشیدن و غمگین بودن و عصبی بودن و توی فکر بودن ! یادته قبلاً بهت گفته بودم که دستمو بگیر تا دست بقیه رو بگیرم ؟ من هنوز پای حرفم هستم و بجز اینکه سعی میکنم منصفانه و عادلانه با انسان ها و بیمار ها برخورد کنم ، قول مردونه میدم و نذر میکنم که یه دختر و یه پسر در رشته تجربی که وضعیت فاجعه ای دارن رو در یک سال پایانی مدرسه یا در اون سال پشت کنکوری ، صد در صدی رایگان مدیریت کنم . براشون برنامه بنویسم ، باهاشون حرف بزنم ، باهاشون ملاقات حضوری کنم ، آزمونشونو تحلیل کنم و بهشون طوری انگیزه بدم که کنکور رو سوراخ کنن . همه چی رایگانِ صد در صدی . یک ریال هم نمی‌گیرم . اگر پول کتاب خریدن داشتم ، مجانی براشون کتاب هم میخرم چون احتمالاً فقیر باشن . نذر جالبیه و آدمایی ساخته میشن که حتماً افراد تأثیرگذاری میشن . ولی خب منو در حال حاضر میبینی چطور افسرده افتادم گوشه خونه ؟ 🥺 یه کاری کن این دفعه ای که داره پیش میاد آخرین دفعه ای باشه که برای معافیت دائم اقدام میکنیم . و معافیت دائم رو بگیرم . و این اتفاق رو ترجیحاً تا مهر تموم کن که تمام و کمال ، مثل بمب منفجر شم و زندگیمو کن فیکون کنم . اگر دیر بشه ، انگیزه کمتری میگیرم و ممکنه کار خرابی پیش بیاد زبونم لال 🥲 . سریع تموم کن این غائله رو . ممنون از کمک هایی که کردی و میخوای بکنی . یا محمد و یا علی ، یا علی و یا محمد ، برام دعا کنید . می‌دونم آدم مزخرفیم ولی برام دعا کنید 🥲 . نمیخوام دیر شه . همه دارن به نتیجه میرسن بجز من ! برای من بدبخت هم دعا کنید که به چیزی که می‌خوام برسم . قلباً خیلی دوستتون دارم . همین . 

خشتک

امروز رفتیم شورای عالی که ببینیم میشه گوهی خورد یا نه . نمیشد . راهی نبود و بعد از اینکه مامان و بابام کلی با اون خانوم مسئول حرف زدن ، بازم گفت که همه مراحل باید از اول طی بشن . این حرفارو توی اتاقش زد که مامان و بابامم توش بودن و من نشنیدم . وقتی شنیدم ، فقد به قیافه له شدهٔ اون روانپزشک مادر جن ده فکر میکردم که زیر دست و پام له شده . امروز اونجا کار نمی‌کرد . فردا باید اونجا کار میکرد که مسخره بازیِ نمادین قراره در تهران برگزار بشه . تعطیلی بخاطر اربعین . چهارشنبه هم نیست . می‌ره تا پنجشنبه ، ولی نمی‌دونم پنجشنبه هست یا نه . چهارشنبه زنگ میزنم میپرسم . اگر زبونم لال پنجشنبه اون قسمت تعطیل باشه ، می‌ره تا یکشنبه هفته بعدش ، چون در واقع در روز های فرد میاد اونجا . این دکتر حروم زاده باید صید من بشه . این کار عواقب مثبت هم داره و اون هم اینه که ممکنه روی نتیجه نهایی تاثیر خوبی بذاره . نگرانی ای هم از چیزی ندارم . الان وقت بوس و بغل نیست . وقتشه شورتشو بکنم تو سرش . من هیچ وقت تسلیم نمیشم . فقد معافیت دائم ! ۶ بار اقدام کردم و نتیجه نداد . الان به بعد پاره میکنم . لطفاً سوالای پیش پا افتاده نپرسید . اگر از زندگیم خبر ندارید سوال بنیادی نپرسید ! : )

یک روز دور از خانه

دیشب راه افتادیم با پسر عمه دومم و پدر و مادرم رفتیم سمت اون یکی خونمون که نزدیک باغچه‌مونه . بعدش رفتیم باغچمون که بابام به گیاها و درخت ها آب بده . البته مامانم نیومد چون میخواست ناهار بذاره . بعد از آبیاری ای که نصفه انجام شد و کندن نسبی علف هرز ها توسط پسر عمم و بابام ، بابام رفت دنبال مامانم که بیاردش . ناهار رون جوجه بود با برنج . مامانم برنج رو حاضر کرده بود ولی با منقل و آتیش به پا کردن باید جوجه هارو آماده میکردیم . اکثر کارش رو پسر عمم کرد ولی من سهم بسزایی در جمع کردن علف خشک داشتم و کارم به درد خورد ! راستی ، قبل از اینکه بابام بره مامانم رو بیاره ، یه درخت خشک شده رو زورکی کندیم که سهم من در این عملیات هم ۱۰ درصد بود ! ولی کل وجودم عرق کرد و به نفس نفس افتادم و بعداً فهمیدم که کف دستم زخم شده . درخت باید از ریشه در میومد . ترکوندن ریشه با چکش و بیل و محکم تکون دادن درخت ، کلاً انرژی زیادی میگیره علی الخصوص وقتی که هوا خیلی گرم باشه و نزدیک ظهر باشه . من تقریباً کار نکردم ولی از همه بیشتر عرق کردم . شاید دو برابر بابام که از همه بیشتر کار کرد . شنیدم از یه آخوندی در تلویزیون و دیدم در مطالبی در اینترنت ، که هر مشکلی که در دنیا برامون پیش میاد حتی فرو رفتن خاری در بدن ، پشتش فکر شده و این اتفاقات حتی یدونشون بی حکمت نیستن . در شرایط خاصی ممکنه حکمتش متمرکز بر پاک شدن از گناهان و خالص شدن و تقرب به قادر مطلق باشه ، و در شرایط دیگه ای بخاطر مجازات حاصل از گناه باشه ، در واقع همون تأثیر طبیعی گناه . و ممکنه بخاطر تاثیرات حاصل از ما بر کائنات باشه . اگر ما بر چیزی تاثیر بذاریم ، تریلیون ها اتفاق به شکل زنجیره ای رخ میدن و در نهایت منجر به چیز های بزرگی میشن . بهش میگن اثر پروانه ای . این جملاتی که بیان کردم رو همرو یه آخوند نگفته . از چند تا آدم در تلویزیون و چند تا سایت و چند تا برنامه که اصل کاریاش اینستا و تلگرام هستن درآوردم و مجموعاً یه همچین جمع بندی ای الان تونستم بکنم . در واقع همون لحظه ای که تایپ میکنم ، برای اولین بار به این موضوع فکر کردم . قبلاً به شکل پراکنده بهش فکر کرده بودم . پیچیدگی و سر راست نبودن دنیارو دوس دارم . ولی خب جر خوردن ناشی از عرق کردن رو دوست ندارم : )    .

بعد از ظهر که اومدیم خونه ، ساعت حدوداً چهار بود . یه فیلمِ به احتمال زیاد ژاپنی در شبکه تماشا پخش میشد و اولاش بود . اسمش « خروجی هشت » بود . یه فیلم در ژانر رازآلود و نسبتاً ترسناک که من خیلی دوسش دارم پخش میکرد و خداروشکر بخاطر ترسناک بودن ، صحنه سانسور کردنی ای نداشت 😂 . انتهای فیلم باز بود و مدلش ازینا بود که ممکنه بگید نصفه تموم شد ! من خودم رفتم با هوش مصنوعی برنامه سروش صحبت کردم که این فیلم چرا اینجوری بود و اینجوری تموم شد ؟! جوابش حاکی از موارد چرت و پرتی بود که در فیلم ، به صورت نماد های ترسناک نشان داده شده بودن . فیلم رو اسپویل نمیکنم ولی اگه روی حس سر کار گذاشته شدن و اجبار به تفکر حساس هستید این فیلم رو نبینید . دیدن این فیلم رو به کار مثبت در نظر میگیرم . چون فیلم جالبی بود و به فکر فرو رفتم و تاثیر خوبی هم روم داشت . به طرز جالبی سرگرم شدم و درد هامو فراموش کردم .

وقتی امروز و ساعت حدود هشت و نیم شب رسیدیم خونه اصلیمون و پسر عمم هم قبلش رسوندیم ، افکار مربوط به دکتر های معاینه سربازی و فرایند های مسخرشون منو خیلی عصبی کردن و توی فکر بودم . بعدش به حس تنهاییِ همیشگیم فکر کردم که چقدر زود سراغم اومد ! البته قبلش که پسر عمم بود هم این حس بود و توی ماشین بجای حرف با اون ، با ایرپاد آهنگ گوش میکردم و بعضاً یکم چشمام تر میشد و آبریزش بینی خفیف می‌گرفتم با آهنگ ها . آهنگای یاس و بهرام که غمگین و بیان کننده مشکلات بزرگ جامعه هستن روم تأثیر زیادی دارن ( البته وقتی توی مود گوش کردنشون باشم ! ) . واقعاً توی کتم نمیره که چرا حس تنهایی میکنم ! من که آدم بدی نیستم ! حداقل انقدری که خدا داره منو پاره می‌کنه بد نیستم ! پس چرا اینطوریه ؟ 😔

مهمونی یهویی

دیروز ساعت پنج و نیم اینطورا بود که مامانم از دندون پزشکی گفت داره برمیگرده و داره می‌ره خونه خاله کوچیکترم . گفت تو ام میای ؟ گفتم آره میام . و گفت که زود راه بیفت که دیر نرسی . یک ساعت بعد راه افتادم ولی بازم پشت در موندم و خالم و مامانم اصلاً نبودن . قبلش سر کوچهٔ خالم ، پسرخالم که ارشد میخونه رو دیدم و گفت برو بالا منم الان میام . تعجب کردم که اون اونجاست . فک میکردم فقد من و مامانم و خاله کوچیکمیم . زنگ زدم ولی برادر پسرخالم در رو دستی باز کرد . پرسیدم چرا تا پایین اومدی ؟ گفت مام پشت در گیر کردیم 😑😑 . رفتم بالا و دیدم که بله .... مادر این دو پسر خاله بزرگوار هم پشت در روی پله نشسته ! من و پسر خاله کوچیکم رفتیم تو خیابون و کنار یکی از ماشین ها نشستیم و خداروشکر تقریباً هیچ کسی رد نشد 😂 . بهم گفت که بریم بیمارستانی که سر کوچست ؟ گفتم بریم ! هم آب میخوریم هم می‌نشینیم رو صندلی هم هوا خنکه و مث اینجا جهنم نیست ! خلاصه در نهایت ، من و خالم و بچه هاش رفتیم بیمارستان . محیط جالبی داشت و مخوف نبود ! میخواستم بعداً که رفتیم خونه خاله کوچیکترم بهش بگم که : « آدم وقتی بیمارستان رو میبینه که دقیقاً سر کوچه قرار گرفته ، هوس می‌کنه درد و مرض بگیره و سرعتی پیاده بره تا اونجا 😂🤦 . » ولی حس کردم خیلی جمله چیپیه . و اینکه بعداً هم کلاً یادم رفت .

متوجه شدیم که بچه های خالهٔ بزرگترم ( دوتا دخترش ) و شوهر دختر کوچیکترش که اخیراً عقد کردن هم قراره بیان . 

شب جالبی بود و سه دست حکم بازی کردیم و دو دست رو بخاطر من باختیم چون یادم نبود چطور باید بازی کنم . آخرین بار و تنها دفعه ای که حکم بازی کرده بودم زمان جنگ دوم بود . با پسر عمه هام و دختر عموم بازی کردیم و اونجا بود که تازه یاد گرفتم چطوریه این بازی ! بازم ترکوندم که یه دست بردیم ، وگرنه همونم زیادمون بود 😂 .

شامم مرغ و برنج بود . برنج ساده داشتن ، برنج با آلبالو هم داشتن . من بدم میام از آلبالو پلو . برا همین برنج ساده + مرغ خوردم .

موقع برگشت هم بابام خسته بود و باید خودمون میومدیم . بنابراین باید اسنپ می‌گرفتم و متاسفانه برنامه اسنپ و برنامه واریز آنلاین پول رو مجبور شدم آپدیت کنم و بعدش کارتم رو توی برنامه واریز آنلاین پول ثبت کنم و بعدش برم یه سایت مزخرفی که اسمش انگار شاپرک بود ، تا اونجا هم همین کارو تکرار کنم . برنامه اسنپ رو بعد از اینکه آپدیت کردم دیدم که دوباره از اول ازم شماره میخواد و میخواد که ثبت نام کنم !! پشمام ریخت ولی خب هر کاری گفت انجام دادم تا تونستم اسنپ بگیرم . اینترنت هم آنتن نمی‌داد بنابراین گوشیمو دادم به شوهر خالم که رمز مودم خودشونو بزنه و با اونا آنلاین شم ! پیدا کردن آدرس از داخل برنامه اسنپ هم یکم مکافات داشت برام . راستی ! متوجه شدم که از برنامه اسنپ هم میتونیم مستقیماً پولو واریز کنیم و نیازی به اون برنامه نبود . به هر حال راه دوری نمیره و مطمئناً بعداً به کارم میاد . ۱۴۱ هزار تومن تا خونه . ولی خب ماشین یارو پژو چهارصد و پنج بود و خیلی با ادب بود .

بقیه حرف هامو در پست بعدی خواهم گفت .

ایمپلنت مادر

اوضاع مطالعه نه تنها خوب نیست ، بلکه روند مطالعه کاملاً نابود شده . کلاً یک ساعت در روز می‌خوندم که همونم چند روزه نمیتونم .

صبح یا ظهر مامانم می‌ره دندون پزشکی . برای ادامه کارای ایمپلنت . این یه هفته ای که دکتر گفته بود منتظر بمونه و وضعیت لثه عمل شده رو تحمل کنه ، برای مامانم سخت گذشت و همش دندون درد داشت . حالا صبح یا ظهر می‌ره و یه قدم به کاشت دندون نزدیک تر میشه . شاید دکتر هم یه کاری کرد که درد دندون بیفته یا کمتر شه . اگر بخیر بگذره ، شاید بگم که روز بعدی بریم برای کارای معافیت . این دفعه اگر کار گره بخوره دعوای فیزیکی رو استارت میزنم ! حضرت ایوب هم توی این فرایندی که من در اون گیر کردم شکست میخوره و صبرش لبریز میشه ؛ وای به حال من !

 

 

دلم بغل میخواد

مشکلات چرت و پرت تنهایی

دیروز به این بهانه که امروز دو ساعت خوندن رو شروع میکنم هیچی نخوندم . از طرفی دو روزه که با دختر عموم توی تلگرام صحبت میکنم . دیروز و پریروز . دیشب خیلی کم محلی میکرد و حس کردم اضافه ام . برا همین با دو سه تا ایموجی ، آخرین حرفمو زدم و دیگه چیزی نگفتم . رو مخم رفت از بس کوتاه کوتاه جواب میداد و ناز میکرد . از نزدیک اصلاً اینجوری نیست ولی توی مجازی اینطوری حرف میزنه و سعی می‌کنه چیزی نگه ! البته از نزدیک برای آدما جذاب تر دیده میشم و این خیلی عجیبه . راستی دیروز ریش هارو با ۵ زدم و خط ریش هم انداختم و بین ابروهامم زدم .

امروز خیلی کسل بودم . حوصله هیچی ندارم . برقامونم ساعت سه تا پنج رفته بود . البته دقیق ترش ۱ ساعت و ۴۸ دقیقه بود . خیلی هم خیالبافی کردم . البته به شکل ناخواسته .

الان هم جنازه ام .

خواب قشنگ 🩵✨💜🦋

نزدیکای عصر خواب بودم و خواب دیدم که خونه مامان بزرگم هستیم . مامان بزرگ مادریم . البته خونه رو مثلاً نفروختیم و مث قدیم حیاط هم داره . جلوی در حیاطشون ظاهراً دوستی داشتم که ناراحت بود و می‌فهمیدم که تنهاست . چون قیافش آنچنان پسرونه نبود و ریش و سبیل هم نداشت و پوستش هم فک کنم روشن محسوب می‌شد بغلش کردم . راستی موهاش لخت بود و نسبتاً بلند . شاید حدود پونزده ثانیه محکم بغلش کردم و اونم خوشحال شد که توی این دنیا ول نشده و هنوز یکی که آدم بدی نباشه وجود داره . اطرافمون شاید دو سه تا دختر و شاید بعضی از آشنا هام مث پسرخالم که سنش از همه فک و فامیل مادری به من نزدیک تره هم بودن . فامیل مادری هم داخل خونه مامان بزرگم بودن و نمی‌دونم قضیهٔ این جمع شدن ها چی بود و اون دخترا و شاید همچنین پسرای غریبه کی بودن .

در همون حین که اون پسره رو در آغوش گرفته بودم ، چشمم خورد به یکی از دخترای اونجا که داره نگام می‌کنه و خیره شده بهم . بعدش که پسره خوشحال شد و خواستیم بریم داخل ، دیدم همه قبل ما رفتن و اطرافمون خالیه . این یه تیکه دو حالت داره که درست یادم نیست :

۱_ پسره هم رفت داخل و یهو دیدم اون دختری که خیره شده بود بهم هنوز وایساده و ظاهراً ازم خوشش اومده .

۲_ همه رفتیم داخل ولی بهم گفتن برو فلان چیز رو بخر بیار . منم که دمپایی پوشیده بودم و لباس خونگی داشتم ، خواستم برم تا سر کوچه خرید کنم و برگردم . وقتی در حیاط رو بستم و برگشتم ، دیدم اون دختره وایساده بغل دستم و برگام ریخت چون توقع نداشتم اونجا باشه .

به احتمال زیاد تر ، حالت ۲ درسته . به هر حال دختره هم میخواست بره جایی . بهم گفت میشه تو ام باهام بیای بریم .... ؟ بعدش هیچی نگفت ولی چون جزو آدمای خفن محسوب می‌شد توی خوابم ، تصمیم گرفتم باهاش برم . نمی‌دونستم کجا می‌ره ، ولی دعا میکردم جای شلوغی نره چون دمپایی پام بود و لباس و شلوار تو خونه ای پوشیده بودم . حدود ۴۴ تا کوچه جابجا شدیم ! رسیدیم به کوچهٔ ۱ ! بهش گفتم که من تا حالا کوچه ۱ رو ندیده بودم چون مثل چند تا کوچهٔ دیگه ، متفاوت از همه کوچه هاست و جاش هم متفاوته . توی کوچه ۱ ، یه در بزرگ وجود داشت که اون طرفش انگار دنیاش فرق داشت ! بجای اینکه وارد یه آپارتمان بشیم ، در واقع وارد یه مکان بزرگی شدیم که شبیه شهرک بود و دروازه ورودی بزرگی داشت . البته اطراف خودِ دروازه هم بقیه خونه های کوچه بودن . بگذریم ... از دختره پرسیدم فلانی ، ما داریم کجا میریم ؟ من دارم با این لباسا میاما !! مطمئنی عیب نداره ؟ گفت آره بابا بیا . همه از آشناهامن . اونجا بود که متوجه شدم منو میخواد به یه سریا نشون بده . از خیابونای پهن و قشنگ و از مناظر کم نظیری رد شدیم که هرکسی به اون مکان ها دستیابی نداشت . ولی بخاطر اون دختر که اسمش یه چیزی تو مایه های مینا بود میتونستم از همه جا رد شم و کسی ایراد نگیره . اتفاقاً کنار اون دروازهٔ اولیه هم یه نگهبان بود که از مینا پرسید ایشون کیه که دنبالتون داره میاد ؟ مینا گفت با منه نگران نباش ! یه مسیر پر انشعابی رو گذروندیم و بعدش وارد یه ساختمونی شدیم . بعدش وارد یه سری اتاق شدیم و در واقع ازشون رد شدیم تا به جایی برسیم . عجیب بود که انقدر اونجا تو در تو بود ! رسیدیم به مکان اصلی . اونجا خانواده و فامیلای مینا و یه سری از کله گنده هایی که نمی‌شناختم حضور داشتن و یه خانومی که ظاهراً اونم آدم خفنی محسوب می‌شد قرار بود بیاد در اون اتاق کنفرانس کوتاهی برگزار کنه . حالا شما تصور کن من توی اون جمعِ رسمی با لباس خونگی بودم ! بعضیا تعجب میکردن و منم از خجالت آب میشدم ! اون خانوم اومد و منم رفتم رو یکی از صندلی های دور تر از جمعیتِ متراکم نشستم . حرفاشو زد و بعدش رفت . مینا خواست بعد از خانومه بره با مامانش و آشناهاش حرف بزنه درمورد من ولی خواهرش که اسمی مشابه مینا داشت به مشکل خورده بود و بحثی که شروع شد درمورد تینا ( خواهر مینا ) بود . تینا گریه میکرد و ناراحت بود . بقیه هم دلداریش میدادن و جمعش میکردن ! من دیدم خیلی اوضاع داره خانوادگی میشه . برا همین به کسی نگفتم و فقد پنهانی زدم بیرون ! البته راه برگشت رو بلد نبودم و مجبور شدم با آزمون و خطا برم راهمو پیدا کنم . در مسیر بیرون اومدن از شهرک گم شدم ! و حالت های عجیبی رو دیدم که هیچ‌جا نبود نمونش ! اونجا همه انگار آشنای هم بودن و برای همین مثلاً کنار خیابون ، در خونه کاملاً باز بود و کنار در هم آشپزخونه بود و برای رد شدن از اون محدوده ، باید وارد خونهٔ طرف می‌شدی که از اون طرفش بری بیرون و وارد خیابون بغلی بشی ! خلاصه از خونه مردم باید رد می‌شدی حتماً ! موقع رفت مثل موقع برگشت ، از خونه ها رد می‌شدیم ولی موقع رفت ، دقت نداشتم و سریع رد می‌شدیم و حتی کسی رو نمی دیدیم ! انگار خونه ها خالی بودن از فرط بزرگ بودن ! انقدر راه رفتم که دهنم صاف شد و راه رو پیدا نکردم . توی یه هزار تو گیر کرده بودم انگار ! یه خانومی رو دیدم سر راه . خوشحال شدم و دویدم سمتش و ازش سوال کردم که الان چطوری از اینجا برم بیرون ؟ می‌خوام از شهرک برم بیرون ! خانومه راه رو با لبخند بهم گفت . البته قبلش پرسید شما کی هستی و گفتم مینا منو با این لباسا گرفت آورد اینجا 🤦 . اونجا همه آشنا و فامیل و دوستای کاری بودن برا همین زنه مینارو خوب می‌شناخت و برا همین بداخلاقی نکرد . خلاصه رفتم بیرون و بعدش با خیال راحت میتونستم نفس بکشم ! خیلی حس غریبی داشتم . من آدم جدی و محکمی هستم هستم که خیلی وقتا ثروتمندارو توی ذهنم مسخره میکنم که شماها هیچی ندارید و اگر چیزی گیرتون اومده ، اکثراً برای اجدادتون بوده ! ولی اونجا کمی سخت بود معمولی بودن . واقن سرزمین عجایب بود و عکسای بعضی قسمتای اونجا حتی توی اینترنت هم گیر نمیاد 😂 حالم مث حالتی بود که از فشار اطراف ، نفسامون عمیق میشن و هرکاری میکنیم نرمال نمیشه . وقتی رسیدم خونه مامان بزرگم افرادی اونجا بودن که ویژگی های خاصی داشتن . خانومی بود که معتاد بود و توی ترک بود و عرق کرده بود و اونو واضح تر از بقیه یادمه . محیط حیاط خونه مامان بزرگم کاملاً متفاوت شده بود و اصلاً مکان جدیدی بود ! جالبه که تعجب نمی‌کردم و هیچی نمی‌فهمیدم 😅 . چند تا دختر و پسر دیگه هم بودن و از فامیل چیزی یادم نیست واقن ! تأکید خوابم روی غریبه ها بود انگار . چیز زیادی از این بخش از خوابم یادم نیس ولی ظاهراً اون خانومی که معتاد بود بخاطر فشار ترک مواد هر از چندگاهی جیغ و داد میکرد رو یجوری آروم کردم . فک کنم اونم بغل کردم . بغل های معجزه آسای رَستین خان 😁 . یادمه حالش بد بود و عرق کرده بود ولی حتی یه لحظه خندش گرفت چون کسی اونجا تحویلش نمی‌گرفت و اصلاً توقع نداشت کسی بهش احترام خاصی بذاره . دیگه اطلاعات دیگری از خوابم ندارم ولی خیلی حال داد . چند بار خواب بغل کردن ببینم افسردگیم درمان میشه 💔🫂 .

مراسم مادربزرگ

بعد از ظهر ، نزدیکای غروب بود که بخاطر سنگینی ناهار خوابیدم . ناهار بابام نذر مامان بزرگم کوبیده و برنج سفارش داد . راستی صبح زود هم مامان و بابام و بعضی از فامیل رفتن مراسم سال مامان بزرگم . مامانم و بابام یه غذای ساده ام برای پخش کردن درست کردن که صبح زود منجر به دعوا مرافه و هوار هوار کردن مامانم شد و خلاصه مامانم به مغزم تجاوز جنسی کرد . نیزه فرو میکرد تو مغزم . منم اعصابم واقن خرد شد و بخاطر همین پشیمون شدم و نرفتم قبرستون . از طرفی ، مامانم وقتی برگشت هم عصبی بود ولی کم بروز داد . ظاهراً توی راه سر و صداشو کرده بود و انرژیش تموم شده بود ، وگرنه آدم عاقلی نیست که خودشو کنترل کنه و هوار نزنه !

ماجرای خوابم رو توی پست بعدی میگم .

دندون عصب کشی شده

دیروز بابام وقت دندونپزشکی داشت ولی یه نفر دیگه کنسل کرد وقتشو و خانواده گیر دادن که من برم جاش ! با موتور بابام رفتیم . اول من رفتم و بعدش بابام . ولی موقع برگشت من خودم اومدم و بابام رفت سر کار که یه کارایی انجام بده و خرید هم بکنه . وقتی رفتم مترو و مردم رو دیدم خیلی خوشحال تر شدم . ایرانیا مث قدیم نیستن که همشون عین هم باشن ☺️ . یه دختر موهاشو پسرونه زده ، یه دختر موهاش دخترونس و دامن نسبتاً بلند داره . یه پسر با موهای لخت ، موهاشو بلند کرده و لباسهای جذاب و دخترکش پوشیده ، و کنارش هم یه پسر وایساده که مذهبی هستش . البته یه پسری هم در اون حوالی هست که معمولیه و از دیدن دیگران لذت می‌بره . از دیدن رفتار دیگران . از دیدن خنده های گروه های پسرونه و دخترونه . امیدوارم منم بزودی شبیه گروه خودم بشم و از معمولی بودن در بیام . البته اگه کسی باهام جدی حرف بزنه و کسی دور و برمون نباشه می‌فهمه اصلاً معمولی نیستم ، ولی خب هر جایی نباید خودنمایی کرد و باید حواسم و حواسمون جمع باشه . کل مسیر ایرپاد زده بودم و آهنگ گوش میکردم ؛ و یکم حس خوبی داشت .

اون دندونم که توش خالی شده بود و به عصب رسیده بود رو عصب کشی کرد و توشو موقتاً پر کرد . پنجشنبه هفته بعد نمی‌دونم چیکار می‌کنه ولی به هر حال دو جلسه مونده . تا پنجشنبه هفته بعد گفت هر ۸ ساعت آموکسی سیلین ۵۰۰ بخور . خداروشکر . دندونم داشت دردسر میشد . وقتی مسواک میزدم درد می‌گرفت ولی به هر حال مسواک میزدمش که عفونی بودنش خنثی شه . در واقع وقتی مسواک میزدم انگار یذره مایع عفونت خارج می‌شد از دندونم . و کلاً وقتی بهش گیر میدم و با دهانم خلأ درست میکنم ، این خروج مایعِ مشکوک رو حس میکنم ! و بعدش وقتی چیزی می‌ره توی دندونم و بهش اصابت می‌کنه درد خیلی کمتری میگیره 😅 . به هر حال الان عصب کشی شده و اوضاعش متفاوته .

گاو های منصب دار

الان ، یک ساعت از شروع ۱ مرداد میگذره . ۳۱ شهریور ، یعنی روزی که گذشت ، رفتم حموم و از شر چربی پوست خلاصی پیدا کردم ! شامپو کتوکونازول رو هم بعد از شامپوی معمولی استفاده کردم ، ولی این کار فایده ای نداره تا زمانی که اجازه بدم پوستم چرب باقی بمونه و باعث ریزش مو بشه . چه فایده که شوره باعث ریزش مو نشه ولی چربی جبرانش کنه ؟

هر روز یک ساعت یا یذره بیشتر کتاب غیر درسی میخونم . هنوز اون عربی ای که میخواستم اضافه کنم رو وارد کار نکردم . یکم تأسف باره ، ولی تأسف خوردن خودش باعث ایجاد تأسفِ مضاعف میشه . برا همین باید یذره مغزم رو در این موارد شل کنم که رو دست نخورم از خودم . ناراحتی های تلمبار شده فقد باعث میشن که همین کار کوچیکم انجام ندم ؛ این در حالیه که می‌خوام ساعت مطالعه افزایش پیدا کنه .

فک کنم ۲۹ شهریور بود که رفتیم دکتر روانپزشک . دکتر برگاش ریخته بود که بازم معافیت ندادن 😅 . یه نامه جدید داد . البته این بی پدر مادرا که نامه حالیشون نمیشه ! گاو رو نمیشه تبدیل به انیشتین کرد . بعضی گاو ها روپوش سفید به تن میکنن ، ولی همون‌طور که گفتم حیوونی بیش نیستن . مردم آزار های خود منطقی پندار و خود زرنگ پندار ! یه مشت جونور ظاهر پرست که وقتی طرف جلوش زار زار گریه نمیکنه فک میکنن روانش از پیامبران اولوالعزم صاف و زلال تره ! چطوری بعضیا دکتر میشن ؟ واقن کشور ایران در حوزه روانپزشکی خیلی شوته ! دکتر معافیت که باید از چشم هات تورو بشناسه ، اول نگات می‌کنه که گریه می‌کنی یا نه ! مظلوم هستی یا نه ! و سوال می‌کنه دکتر میری ؟ دارو میخوری ؟ اسمشونو بگو ! و کل حرفات براش مهم نیست و صرفاً اسم دارو هارو یادداشت می‌کنه و تشخیص دکترت رو هم می‌نویسه . خودش هیچ تفکر خاصی نمیکنه . اسمشم توی اینترنت میزنی ، تقریباً ناشناخته‌ست بین مردم ! مطب هم داره ولی ناشناخته‌ست ! من فک کنم دنبال یه روانپزشکِ ارزون قیمت می‌گشتن و این آقارو با قیمت خیلی پایینی خریدن برای تشخیصِ معافیت دادن . یه میزم دادن بهش که درآمد پایینش رو با میزِ امپراطوریِ رویایی ای که این تفسیر رو داخل مغزش فرو کردن جبران کنن ! الله اعلم ! دکتر با لبخند گفت که آخرش میدن ، نگران نباش . گفت اگه پیگیر باشی بلاخره خسته میشن . خودش هم توی بخش معافیت ارتش کار می‌کنه ولی خب من نیرو انتظامی هستم و گیر یه مشت گاو افتادم که اصول اولیه انسانیت رو حالیشون نمیشه ! 

برم یک ساعتی که باید می‌خوندم رو بخونم . شب خوش 💚✨🦋 .

تلاش برای دوام آوردن در شرایط سختِ فعلی 🔥

تلاش برای بهبود وضعیت فعلیِ روان 🧘

تلاش برای رهایی از سربازی و قبولی در کنکور و ورود به دانشگاه 🩺💉

تلاش برای تلاش کردن ! 🏃🤺🏋️