خواب قشنگ 🩵✨💜🦋

نزدیکای عصر خواب بودم و خواب دیدم که خونه مامان بزرگم هستیم . مامان بزرگ مادریم . البته خونه رو مثلاً نفروختیم و مث قدیم حیاط هم داره . جلوی در حیاطشون ظاهراً دوستی داشتم که ناراحت بود و می‌فهمیدم که تنهاست . چون قیافش آنچنان پسرونه نبود و ریش و سبیل هم نداشت و پوستش هم فک کنم روشن محسوب می‌شد بغلش کردم . راستی موهاش لخت بود و نسبتاً بلند . شاید حدود پونزده ثانیه محکم بغلش کردم و اونم خوشحال شد که توی این دنیا ول نشده و هنوز یکی که آدم بدی نباشه وجود داره . اطرافمون شاید دو سه تا دختر و شاید بعضی از آشنا هام مث پسرخالم که سنش از همه فک و فامیل مادری به من نزدیک تره هم بودن . فامیل مادری هم داخل خونه مامان بزرگم بودن و نمی‌دونم قضیهٔ این جمع شدن ها چی بود و اون دخترا و شاید همچنین پسرای غریبه کی بودن .

در همون حین که اون پسره رو در آغوش گرفته بودم ، چشمم خورد به یکی از دخترای اونجا که داره نگام می‌کنه و خیره شده بهم . بعدش که پسره خوشحال شد و خواستیم بریم داخل ، دیدم همه قبل ما رفتن و اطرافمون خالیه . این یه تیکه دو حالت داره که درست یادم نیست :

۱_ پسره هم رفت داخل و یهو دیدم اون دختری که خیره شده بود بهم هنوز وایساده و ظاهراً ازم خوشش اومده .

۲_ همه رفتیم داخل ولی بهم گفتن برو فلان چیز رو بخر بیار . منم که دمپایی پوشیده بودم و لباس خونگی داشتم ، خواستم برم تا سر کوچه خرید کنم و برگردم . وقتی در حیاط رو بستم و برگشتم ، دیدم اون دختره وایساده بغل دستم و برگام ریخت چون توقع نداشتم اونجا باشه .

به احتمال زیاد تر ، حالت ۲ درسته . به هر حال دختره هم میخواست بره جایی . بهم گفت میشه تو ام باهام بیای بریم .... ؟ بعدش هیچی نگفت ولی چون جزو آدمای خفن محسوب می‌شد توی خوابم ، تصمیم گرفتم باهاش برم . نمی‌دونستم کجا می‌ره ، ولی دعا میکردم جای شلوغی نره چون دمپایی پام بود و لباس و شلوار تو خونه ای پوشیده بودم . حدود ۴۴ تا کوچه جابجا شدیم ! رسیدیم به کوچهٔ ۱ ! بهش گفتم که من تا حالا کوچه ۱ رو ندیده بودم چون مثل چند تا کوچهٔ دیگه ، متفاوت از همه کوچه هاست و جاش هم متفاوته . توی کوچه ۱ ، یه در بزرگ وجود داشت که اون طرفش انگار دنیاش فرق داشت ! بجای اینکه وارد یه آپارتمان بشیم ، در واقع وارد یه مکان بزرگی شدیم که شبیه شهرک بود و دروازه ورودی بزرگی داشت . البته اطراف خودِ دروازه هم بقیه خونه های کوچه بودن . بگذریم ... از دختره پرسیدم فلانی ، ما داریم کجا میریم ؟ من دارم با این لباسا میاما !! مطمئنی عیب نداره ؟ گفت آره بابا بیا . همه از آشناهامن . اونجا بود که متوجه شدم منو میخواد به یه سریا نشون بده . از خیابونای پهن و قشنگ و از مناظر کم نظیری رد شدیم که هرکسی به اون مکان ها دستیابی نداشت . ولی بخاطر اون دختر که اسمش یه چیزی تو مایه های مینا بود میتونستم از همه جا رد شم و کسی ایراد نگیره . اتفاقاً کنار اون دروازهٔ اولیه هم یه نگهبان بود که از مینا پرسید ایشون کیه که دنبالتون داره میاد ؟ مینا گفت با منه نگران نباش ! یه مسیر پر انشعابی رو گذروندیم و بعدش وارد یه ساختمونی شدیم . بعدش وارد یه سری اتاق شدیم و در واقع ازشون رد شدیم تا به جایی برسیم . عجیب بود که انقدر اونجا تو در تو بود ! رسیدیم به مکان اصلی . اونجا خانواده و فامیلای مینا و یه سری از کله گنده هایی که نمی‌شناختم حضور داشتن و یه خانومی که ظاهراً اونم آدم خفنی محسوب می‌شد قرار بود بیاد در اون اتاق کنفرانس کوتاهی برگزار کنه . حالا شما تصور کن من توی اون جمعِ رسمی با لباس خونگی بودم ! بعضیا تعجب میکردن و منم از خجالت آب میشدم ! اون خانوم اومد و منم رفتم رو یکی از صندلی های دور تر از جمعیتِ متراکم نشستم . حرفاشو زد و بعدش رفت . مینا خواست بعد از خانومه بره با مامانش و آشناهاش حرف بزنه درمورد من ولی خواهرش که اسمی مشابه مینا داشت به مشکل خورده بود و بحثی که شروع شد درمورد تینا ( خواهر مینا ) بود . تینا گریه میکرد و ناراحت بود . بقیه هم دلداریش میدادن و جمعش میکردن ! من دیدم خیلی اوضاع داره خانوادگی میشه . برا همین به کسی نگفتم و فقد پنهانی زدم بیرون ! البته راه برگشت رو بلد نبودم و مجبور شدم با آزمون و خطا برم راهمو پیدا کنم . در مسیر بیرون اومدن از شهرک گم شدم ! و حالت های عجیبی رو دیدم که هیچ‌جا نبود نمونش ! اونجا همه انگار آشنای هم بودن و برای همین مثلاً کنار خیابون ، در خونه کاملاً باز بود و کنار در هم آشپزخونه بود و برای رد شدن از اون محدوده ، باید وارد خونهٔ طرف می‌شدی که از اون طرفش بری بیرون و وارد خیابون بغلی بشی ! خلاصه از خونه مردم باید رد می‌شدی حتماً ! موقع رفت مثل موقع برگشت ، از خونه ها رد می‌شدیم ولی موقع رفت ، دقت نداشتم و سریع رد می‌شدیم و حتی کسی رو نمی دیدیم ! انگار خونه ها خالی بودن از فرط بزرگ بودن ! انقدر راه رفتم که دهنم صاف شد و راه رو پیدا نکردم . توی یه هزار تو گیر کرده بودم انگار ! یه خانومی رو دیدم سر راه . خوشحال شدم و دویدم سمتش و ازش سوال کردم که الان چطوری از اینجا برم بیرون ؟ می‌خوام از شهرک برم بیرون ! خانومه راه رو با لبخند بهم گفت . البته قبلش پرسید شما کی هستی و گفتم مینا منو با این لباسا گرفت آورد اینجا 🤦 . اونجا همه آشنا و فامیل و دوستای کاری بودن برا همین زنه مینارو خوب می‌شناخت و برا همین بداخلاقی نکرد . خلاصه رفتم بیرون و بعدش با خیال راحت میتونستم نفس بکشم ! خیلی حس غریبی داشتم . من آدم جدی و محکمی هستم هستم که خیلی وقتا ثروتمندارو توی ذهنم مسخره میکنم که شماها هیچی ندارید و اگر چیزی گیرتون اومده ، اکثراً برای اجدادتون بوده ! ولی اونجا کمی سخت بود معمولی بودن . واقن سرزمین عجایب بود و عکسای بعضی قسمتای اونجا حتی توی اینترنت هم گیر نمیاد 😂 حالم مث حالتی بود که از فشار اطراف ، نفسامون عمیق میشن و هرکاری میکنیم نرمال نمیشه . وقتی رسیدم خونه مامان بزرگم افرادی اونجا بودن که ویژگی های خاصی داشتن . خانومی بود که معتاد بود و توی ترک بود و عرق کرده بود و اونو واضح تر از بقیه یادمه . محیط حیاط خونه مامان بزرگم کاملاً متفاوت شده بود و اصلاً مکان جدیدی بود ! جالبه که تعجب نمی‌کردم و هیچی نمی‌فهمیدم 😅 . چند تا دختر و پسر دیگه هم بودن و از فامیل چیزی یادم نیست واقن ! تأکید خوابم روی غریبه ها بود انگار . چیز زیادی از این بخش از خوابم یادم نیس ولی ظاهراً اون خانومی که معتاد بود بخاطر فشار ترک مواد هر از چندگاهی جیغ و داد میکرد رو یجوری آروم کردم . فک کنم اونم بغل کردم . بغل های معجزه آسای رَستین خان 😁 . یادمه حالش بد بود و عرق کرده بود ولی حتی یه لحظه خندش گرفت چون کسی اونجا تحویلش نمی‌گرفت و اصلاً توقع نداشت کسی بهش احترام خاصی بذاره . دیگه اطلاعات دیگری از خوابم ندارم ولی خیلی حال داد . چند بار خواب بغل کردن ببینم افسردگیم درمان میشه 💔🫂 .