هوای جهنمی
دیروز باید میرفتم نتیجه کمیسیونی که پنجشنبه دو هفته پیش برگزار شده بود رو میگرفتم . نرفتم . خیلی گرم بود و بدون کولر توی خونه ، حتی وقتی تکون نمیخوردم عرق میکردم . وای به حال زمانی که میرفتم بیرون ! میخواستم امروز برم ولی بازم نرفتم ! صبح رفتم خامه شکلاتی بخرم از سوپری نزدیک خونه . ولی انقد هوا گرم بود که وقتی برگشتم خونه ، از صورت و کمر و سر و ماتحتم ( 😑 ) آب جاری شده بود و حتی وقتی جلوی کولر بودم ، داغ بودنِ بدنم کم نمیشد . با کولر و با فعالیت نکردن میتونم حفظ بقا بکنم ! امروز به بابام زنگ میزنم که فردا صبح بریم نتیجه رو بگیریم . میدونم این نامرد های ضعیف کش که « عدالتِ سوپر مستحکم حضرت علی » رو برای کسایی که رشوه نمیدن برقرار میکنن ، بازم تیشه به آیندهٔ من زدن و معافیت دائم ندادن . ولی به هر حال باید با این شیاطین اِنسی بجنگم . باید این جن پرست های خدا نشناس رو کنار بزنم و کلیدِ موفقیتِ آیندمو از حلقشون بکشم بیرون .
راستی این چند روز عربی هم نخوندم ! فقد کتاب غیر درسی خوندم . نمیدونم چرا . به هر حال پس رفت نکردم . حدود بیست روز میشه که هر روز خوندم و مقدار خوندن هم کم و زیاد نشد . اگه ناامید بشم و به صفر برسم و این چرخه قطع بشه ، حتی اگه بعدش امیدوار بشم ، مجبورم کل این فرایند رو از اول طی کنم که به اینجا برسم ! این خیلی زور داره . پس سعی میکنم حداقل متوقف نشم .
دیروز بخاطر یه موضوع ساده مامانم حدود نیم ساعت یا کمی بیشتر داشت داد میزد و غر میزد و فحش میداد و متلک مینداخت بهم . منم از یه جایی به بعد قاطی کردم و جوابش رو به شکل تمام و کمال دادم . من به هیچ کسی جز خانوادم و فوق فوقش یکی دوتا از فامیل ها توهین نکردم . توی سربازی یه نفر ازم دزدی کرده بود و هیکلش هم قوی نبود ، ولی با احترام و لبخند باهاش برخورد کردم و چیزی که دزدیده بود رو پس گرفتم . ولی بعضیا واقن آدمای هنرمندی هستن ! با تمام قدرت تلاش میکنن عصبیم کنن . تصمیم گرفتم که دیگه مهمونیِ هیچ کدوم از فامیل های والدینم نرم . و تقریباً توی هیچ کاری به والدین کمک نکنم . و مزایایی که داشتن و دارن رو به حداقل ترین حالت برسونم . ینی سعی کنم هیچ وقت درخواست هزار تومن پول هم نکنم و شیرینی ای که بابام یا مامانم میخرن هم دست نزنم و یدونه هم نخورم . میوه هم در حدی میخورم که حداقل ترین حالت باشه برای جسمم . و سعی میکنم زیر حرفم نزنم .
و از جمله اتفاقات اخیر این بود که کتاب کتابخانه نیمه شب تموم شد . کتاب کهکشان نیستی رو شروع کردم . فصل دوم سریال evil هم تموم شد .
کلومیپرامین حدود دو هفتست که تموم شده ولی دکتر نرفتم که دارو هارو تمدید کنه . دلیلش هم این بود که میخواستم اول نتیجه کمیسیون رو بگیرم و بعدش برم پیشش . منطقاً منِ قبل از نتیجه و منِ بعد از نتیجه احساسات متفاوتی دارم و اینکه برنامه زندگیم در این دو حالت خیلی متفاوت خواهد بود . پس بحث حرف زدنمون تفاوت بزرگی میکنه .
فک کنم دو روز پیش بود که دو تا از خاله هام ( خاله کوچیک + اونی که یه عروس هلندی وحشی داره ) و پسر خالم که تقریباً هم سن منه اومده بودن خونمون . با پسرخالم رفتیم عکساشو از آتلیه بگیریم . بنظرتون ۱۱۰ تا عکس چقدر در اومد ؟ با تخفیف خیلی زیاد ، ۱۵ میلیون تومن ! دوتا دختری که عکس گرفته بودن ، زیر دستِ دوستِ شوهرِ خالهٔ کوچیکم هستن . برا همین خالم میخواست فقد شماره اون دخترارو گیر بیاره و جرشون بده 😄 . خداروشکر کم کم فروکش کرد ولی وقتی یادش میفتاد که خواهر زادش چقدر به اینا پول داده اعصابش خرد میشد . مامان پسرخالمم قاطی کرده بود و دعوای لفظی میکردن باهاش . ولی دعواشون یکم با خنده قاطی شده بود . من و مامانم به این وضعیت میخندیدیم ، چون پسرخالم تازه همون روز بود که تایم کوتاه استراحت سربازیش شروع شده بود 😑 . بهش میگفتیم بذار برسی یکم بگذره بعدش خسارت بزن . صرفه اقتصادی نداری ، باید ببریم بذاریمت پادگان 😂 .
دیگه حرف خاصی به ذهنم نمیرسه . خیلی برای نوشتن این پست فکر کردم و وقت تلف کردم 😅 . برم یه نسکافه بزنم به بدن . شاید از افسردگی در اومدم ....