یک روز دور از خانه

دیشب راه افتادیم با پسر عمه دومم و پدر و مادرم رفتیم سمت اون یکی خونمون که نزدیک باغچه‌مونه . بعدش رفتیم باغچمون که بابام به گیاها و درخت ها آب بده . البته مامانم نیومد چون میخواست ناهار بذاره . بعد از آبیاری ای که نصفه انجام شد و کندن نسبی علف هرز ها توسط پسر عمم و بابام ، بابام رفت دنبال مامانم که بیاردش . ناهار رون جوجه بود با برنج . مامانم برنج رو حاضر کرده بود ولی با منقل و آتیش به پا کردن باید جوجه هارو آماده میکردیم . اکثر کارش رو پسر عمم کرد ولی من سهم بسزایی در جمع کردن علف خشک داشتم و کارم به درد خورد ! راستی ، قبل از اینکه بابام بره مامانم رو بیاره ، یه درخت خشک شده رو زورکی کندیم که سهم من در این عملیات هم ۱۰ درصد بود ! ولی کل وجودم عرق کرد و به نفس نفس افتادم و بعداً فهمیدم که کف دستم زخم شده . درخت باید از ریشه در میومد . ترکوندن ریشه با چکش و بیل و محکم تکون دادن درخت ، کلاً انرژی زیادی میگیره علی الخصوص وقتی که هوا خیلی گرم باشه و نزدیک ظهر باشه . من تقریباً کار نکردم ولی از همه بیشتر عرق کردم . شاید دو برابر بابام که از همه بیشتر کار کرد . شنیدم از یه آخوندی در تلویزیون و دیدم در مطالبی در اینترنت ، که هر مشکلی که در دنیا برامون پیش میاد حتی فرو رفتن خاری در بدن ، پشتش فکر شده و این اتفاقات حتی یدونشون بی حکمت نیستن . در شرایط خاصی ممکنه حکمتش متمرکز بر پاک شدن از گناهان و خالص شدن و تقرب به قادر مطلق باشه ، و در شرایط دیگه ای بخاطر مجازات حاصل از گناه باشه ، در واقع همون تأثیر طبیعی گناه . و ممکنه بخاطر تاثیرات حاصل از ما بر کائنات باشه . اگر ما بر چیزی تاثیر بذاریم ، تریلیون ها اتفاق به شکل زنجیره ای رخ میدن و در نهایت منجر به چیز های بزرگی میشن . بهش میگن اثر پروانه ای . این جملاتی که بیان کردم رو همرو یه آخوند نگفته . از چند تا آدم در تلویزیون و چند تا سایت و چند تا برنامه که اصل کاریاش اینستا و تلگرام هستن درآوردم و مجموعاً یه همچین جمع بندی ای الان تونستم بکنم . در واقع همون لحظه ای که تایپ میکنم ، برای اولین بار به این موضوع فکر کردم . قبلاً به شکل پراکنده بهش فکر کرده بودم . پیچیدگی و سر راست نبودن دنیارو دوس دارم . ولی خب جر خوردن ناشی از عرق کردن رو دوست ندارم : )    .

بعد از ظهر که اومدیم خونه ، ساعت حدوداً چهار بود . یه فیلمِ به احتمال زیاد ژاپنی در شبکه تماشا پخش میشد و اولاش بود . اسمش « خروجی هشت » بود . یه فیلم در ژانر رازآلود و نسبتاً ترسناک که من خیلی دوسش دارم پخش میکرد و خداروشکر بخاطر ترسناک بودن ، صحنه سانسور کردنی ای نداشت 😂 . انتهای فیلم باز بود و مدلش ازینا بود که ممکنه بگید نصفه تموم شد ! من خودم رفتم با هوش مصنوعی برنامه سروش صحبت کردم که این فیلم چرا اینجوری بود و اینجوری تموم شد ؟! جوابش حاکی از موارد چرت و پرتی بود که در فیلم ، به صورت نماد های ترسناک نشان داده شده بودن . فیلم رو اسپویل نمیکنم ولی اگه روی حس سر کار گذاشته شدن و اجبار به تفکر حساس هستید این فیلم رو نبینید . دیدن این فیلم رو به کار مثبت در نظر میگیرم . چون فیلم جالبی بود و به فکر فرو رفتم و تاثیر خوبی هم روم داشت . به طرز جالبی سرگرم شدم و درد هامو فراموش کردم .

وقتی امروز و ساعت حدود هشت و نیم شب رسیدیم خونه اصلیمون و پسر عمم هم قبلش رسوندیم ، افکار مربوط به دکتر های معاینه سربازی و فرایند های مسخرشون منو خیلی عصبی کردن و توی فکر بودم . بعدش به حس تنهاییِ همیشگیم فکر کردم که چقدر زود سراغم اومد ! البته قبلش که پسر عمم بود هم این حس بود و توی ماشین بجای حرف با اون ، با ایرپاد آهنگ گوش میکردم و بعضاً یکم چشمام تر میشد و آبریزش بینی خفیف می‌گرفتم با آهنگ ها . آهنگای یاس و بهرام که غمگین و بیان کننده مشکلات بزرگ جامعه هستن روم تأثیر زیادی دارن ( البته وقتی توی مود گوش کردنشون باشم ! ) . واقعاً توی کتم نمیره که چرا حس تنهایی میکنم ! من که آدم بدی نیستم ! حداقل انقدری که خدا داره منو پاره می‌کنه بد نیستم ! پس چرا اینطوریه ؟ 😔