مراسم مادربزرگ

بعد از ظهر ، نزدیکای غروب بود که بخاطر سنگینی ناهار خوابیدم . ناهار بابام نذر مامان بزرگم کوبیده و برنج سفارش داد . راستی صبح زود هم مامان و بابام و بعضی از فامیل رفتن مراسم سال مامان بزرگم . مامانم و بابام یه غذای ساده ام برای پخش کردن درست کردن که صبح زود منجر به دعوا مرافه و هوار هوار کردن مامانم شد و خلاصه مامانم به مغزم تجاوز جنسی کرد . نیزه فرو میکرد تو مغزم . منم اعصابم واقن خرد شد و بخاطر همین پشیمون شدم و نرفتم قبرستون . از طرفی ، مامانم وقتی برگشت هم عصبی بود ولی کم بروز داد . ظاهراً توی راه سر و صداشو کرده بود و انرژیش تموم شده بود ، وگرنه آدم عاقلی نیست که خودشو کنترل کنه و هوار نزنه !

ماجرای خوابم رو توی پست بعدی میگم .