<?xml version='1.0' encoding='utf-8' ?>
	<rss xmlns:dc='https://purl.org/dc/elements/1.1/' xmlns:content='http://purl.org/rss/1.0/modules/content/' xmlns:slash='http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/' xmlns:atom='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' version='2.0'>
	<channel>
	<title>سروتونین</title>
	<link>https://serotonin.blogix.ir</link>
	<atom:link href='https://serotonin.blogix.ir/rss' rel='self' type='application/rss+xml' />
	<description>برای چند قطره آرامش</description>
	<language>fa</language>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Sat, 15 Aug 2026 01:49:15 +0330</lastBuildDate><item>
				<title>یادت نره</title>
				<link>https://serotonin.blogix.ir/post/57</link>
				<description><![CDATA[<p><span style="font-size:16px;">مایو / حوله / حموم / دی جی کالا / پسر عمه / کلومیپرامین</span></p><p><span style="font-size:16px;">این پست رو بعداً پاک میکنم .</span></p>]]></description>
				<pubDate>Sat, 15 Aug 2026 01:49:15 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://serotonin.blogix.ir/post/57/comment</comments>
				<dc:creator>Rastin</dc:creator>
				<guid>https://serotonin.blogix.ir/post/57</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>روز جهانی چپ دست ها</title>
				<link>https://serotonin.blogix.ir/post/56</link>
				<description><![CDATA[<p><span style="font-size:16px;">۲۲ مرداد ۱۴۰۵ ، روز جهانی چپ دست ها رو به خودم تبریک میگم ☺️💚 . تنها چپ دستی که در فامیل میشناسم ، یکی از پسرعمو هامه . در بعضی موضوعات واقعاً اشتراک زیادی داریم ، هرچند که اون رابطه خوبی با مذهب نداشته هیچ وقت . من حداقل اسلام رو دوست دارم و سعی میکنم بعداً نماز رو به لیست کار ها اضافه کنم . فعلاً انسانیتِ صرف رو رعایت میکنم که البته خودش ذاتاً چیز خیلی بزرگیه . از اشتراکاتِ دیگه میتونم اینو مثال بزنم که نیمه تاریک وجود جفتمون عملاً یکیه و محتویاتش به یک شکل و صورته ! 😕</span></p><p> </p><p> </p><p><span style="font-size:16px;">راستی نیوتن ( مبدع حساب دیفرانسیل و انتگرال و کاشف و محقق قوانین سه گانهٔ حرکت و ... ) ، انیشتین ( نوبل فیزیک ، نظریه کوانتوم و شروع فیزیک نوین ) ، نیکولا تسلا ( خلاق ترین و شاید باهوش ترین مخترع تاریخ ) و ماری کوری ( نوبل فیزیک و شیمی ) تیکه کوچیکی از دانشمندان معروف چپ دست هستن .</span></p>]]></description>
				<pubDate>Thu, 13 Aug 2026 11:01:03 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://serotonin.blogix.ir/post/56/comment</comments>
				<dc:creator>Rastin</dc:creator>
				<guid>https://serotonin.blogix.ir/post/56</guid>
				<slash:comments>2</slash:comments>
			</item><item>
				<title>دو روز نسبتاً خوب</title>
				<link>https://serotonin.blogix.ir/post/55</link>
				<description><![CDATA[<p><span style="font-size:16px;">۱۹ ام و ۲۰ ام مرداد روز های نسبتاً خوبی بودن . در واقع خوب تموم شدن جفتشون . ۱۹ ام استخر رفتیم با چندتا از فامیلا و ۲۰ ام مهمونی داشتیم . مهمونی فامیلی ای که بعد از سفره صلوات برگزار می‌شد . غریبه ها رفتن و آشنا ها موندن تا حدود ۱ نصفه شب 😂 . جزئیات بیشتر رو حال ندارم بگم و میتونید از وبلاگ « برای تغییر و بهبودی » که یکی از سه تا وبلاگمه درمورد این دو روز بیشتر بدونید 🌹 .</span></p><p><span style="font-size:16px;">مهمونای آشنا که موندن اینا بودن : </span></p><p><span style="font-size:16px;">خاله بزرگم + دختر بزرگش + بچه همون دختر ! + دختر کوچیکترِ خالم</span></p><p><span style="font-size:16px;">خاله « ل » + پسر بزرگش + پسر کوچیکش</span></p><p><span style="font-size:16px;">خاله کوچیکم</span></p><p><span style="font-size:16px;">💜💜💜</span></p><p><span style="font-size:16px;">حاجی من هنوز مطالعه رو تمدید نکردم ! خیلی حس بدیه ! درضمن فک کنم بخاطر فشار های روانی باشه که خیلی ریزش مو دارم . شوره مو هام خوب شد ولی ریزش هنوز هست ! چند تا فرض مشخص کردم فعلاً :</span></p><p><span style="font-size:16px;">۱_ چربی زیاد سر که علتش گرما و تابستونه ۲_ کمبود بعضی مواد معدنی و آلی ، بخاطر کم تر غذا خوردن ( دو و نیم کیلو در یک ماه کم کردم ) ۳_ فشار های زیاد روانی که ناشی از بحث معافیت و سرنوشت هستن . یعنی :  اضطراب و افسردگی و OCD و MD .</span></p>]]></description>
				<pubDate>Wed, 12 Aug 2026 02:12:52 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://serotonin.blogix.ir/post/55/comment</comments>
				<dc:creator>Rastin</dc:creator>
				<guid>https://serotonin.blogix.ir/post/55</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>باید ها و نباید ها</title>
				<link>https://serotonin.blogix.ir/post/54</link>
				<description><![CDATA[<p><span style="font-size:16px;">فردا ( یعنی با شروعِ صبح ) : </span></p><p><span style="font-size:16px;">صبحانه رو حذف نمیکنم و حداقل نون و عسل میخورم .</span></p><p><span style="font-size:16px;">یه قسمت از سریال evil رو میبینم . ( خیلی جذاب شده . )</span></p><p><span style="font-size:16px;">پیانو تایلز + دوولینگو رو بازی میکنم و کارای روزانشون رو کامل انجام میدم .</span></p><p><span style="font-size:16px;">یک ساعت مطالعه کتاب کهکشانِ نیستی . این خیلی مهمه .</span></p><p><span style="font-size:16px;">ساعت ۱۷ راه میفتم برم دندونپزشکی . ساعت ۱۹ نوبت دارم ولی ضروریه که به موقع اونجا باشم ؛ پس بیست دقیقه زود تر برسم بد نمیشه ! درضمن عرقمم خشک میشه و وقت دارم با دستمال خودمو خشک کنم !</span></p><p><span style="font-size:16px;">بعد از دندونپزشکی که رسیدم خونه ، اول شام میخورم و بعدش میرم حموم . اگه فرداش اتفاق بدی افتاد حداقل تمیز باشم 😄 .</span></p><p><span style="font-size:16px;">سعی میکنم زود بخوابم . ینی مثلاً ساعت ۱۲ شب توی رخت خواب باشم .</span></p>]]></description>
				<pubDate>Sat, 08 Aug 2026 01:48:34 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://serotonin.blogix.ir/post/54/comment</comments>
				<dc:creator>Rastin</dc:creator>
				<guid>https://serotonin.blogix.ir/post/54</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>لاغری</title>
				<link>https://serotonin.blogix.ir/post/53</link>
				<description><![CDATA[<p><span style="font-size:16px;">وزنم : 87.80 / تاریخ : ۲ خرداد ۱۴۰۵ .<br>وزنم : 85.30 / تاریخ : ۱۵ مرداد ۱۴۰۵ .</span></p><p><span style="font-size:16px;">در تیر ماه وزنم به حدود 88.50 هم رسیده بود فک کنم . در اصل اگر بخوایم دقیق تر حساب کنیم ، سه کیلو کم کردم در یک ماه و خرده ای .</span></p><p><span style="font-size:16px;">اینم از تأثیرات مثبت افسردگی ! هیچ کاری نکردم . هیچ تکون خاصی نخوردم ، سه کیلو در یک ماه و خرده ای کم کردم 😂 . ای کاش شکمم لاغر شه ، نه صورت و پا . خانواده مادریم طوری هستن ک وقتی میخوان لاغر شن ، اون اوایل صورتشون لاغر میشه 🤦 . خانواده پدریمم اگر چاق بشن ، به رو مخ ترین حالت ممکن چاق میشن ینی شکمشون فقد گنده میشه . فامیلای مادری هم ، شکم و پا . منم از جفتشون ویژگی های بد رو به ارث بردم ☺️ . هم شکمم خیلی چاق میشه و هم پاهام خیلی گنده میشن . راستی ! از خانواده مادریم گودی کمر هم به ارث بردم ! بنابراین : شکمی که بزرگ شه + پاهایی که کلفت تر شن ( از جمله اطراف ماهیچه سرینی ) + گودی کمر = به وجود آمدن اردک . 😑 البته آنچنان ضایع نیست و تا حالا یه نفر هم طور خاصی نگام نکرده . چه مستقیم و چه غیر مستقیم . ( غیر مستقیم هارو یه جوری میفهمم 😁 ) . به هر حال باید لاغر شم ، حتی به بهای لاغر شدن صورت .</span></p>]]></description>
				<pubDate>Thu, 06 Aug 2026 11:28:31 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://serotonin.blogix.ir/post/53/comment</comments>
				<dc:creator>Rastin</dc:creator>
				<guid>https://serotonin.blogix.ir/post/53</guid>
				<slash:comments>2</slash:comments>
			</item><item>
				<title>کمک رسانی</title>
				<link>https://serotonin.blogix.ir/post/52</link>
				<description><![CDATA[<p><span style="font-size:16px;">لا اله الا الله حقا حقا، لا اله الا الله ایمانا و تصدیقا، لا اله الا الله عبودیه ورقا، سجدت لک یا رب تعبدا ورقا، لا مستکبرا و لا مستنکفا بل انا عبد ذلیل خائف مستجیر.<br>به تحقیق جز الله معبودی نیست، من به یکتایی او ایمان دارم و تصدیق می‌کنم و از روی بندگی به یکتایی او اعتراف می‌نمایم، پروردگارا از روی بندگی در برابرت سر به سجده نهاده‌ام، تکبر و سرپیچی از بندگی تو ندارم، بلکه من بنده ذلیل، ترسان و پناه آورنده به توام .</span></p><p><span style="font-size:16px;">اعتراف دومین انسان بزرگ تاریخ ( از دید اسلام ) :</span></p><p><span style="font-size:16px;">خدایا من از اون جهت که بنده تو هستم و تو تنها آفریننده جهانی ، جلوی تو و به سوی تو سجده میکنم . من در مقابل تو هیچ غرور و خودپسندی و سرپیچی از دستوراتت ندارم ، چون من در مقابل تو فقط یه بندهٔ خوار و ذلیل هستم که حتی من از ابهتت میترسم . تو تنها پناهگاه منی و من بدون تو هیچ پناهی ندارم .</span></p><p><span style="font-size:16px;">جالبه . واقعاً جالبه ❤️ . از دید اسلام ، حضرت علی انسانی خداگونه بود و هست . ینی هر کاری که خدا انجام میده رو می‌تونه انجام بده و عملاً بجز اینکه زیر دست خدا تلقی میشه و قدرتش رو از خدا میگیره ، هیچ فرقی با خدا نداره . همچین انسانی در سجده هاش میاد خودشو جلوی خدا خوار و ذلیل نشون میده و به این کار افتخار می‌کنه 🙂😅 . اون وقت ما خدارو در حد یه انسان معمولی حساب میکنیم که همونم انسان محسوب نمی‌کنیم اکثر اوقات !</span></p><p> </p><p><span style="font-size:16px;">خدایا ! خیلی منو در مضیقه گذاشتی . من از سال ۱۳۹۶ تا الان که ۱۴۰۵ هستیم انقدری درد روانی کشیدم که مجموعش با کل زندگی یه فرد معمولی برابری می‌کنه . البته خیلیا از من سختی بیشتری کشیدن و میکشن و نمی‌دونم چطور می‌خوان از مخمصه رهایی پیدا کنن 💔 . تعدادشون حدود ۳ درصد ایران رو تشکیل بده شاید . ینی دو میلیون و هفتصد هزار نفر یا داغون تر از منن یا یه چیزی تو مایه های منن ! ( جمعیت ایران رو ۹۰ میلیون حساب کردم ) . خدایا ! بجز تو هیچ کسی رو ندارم . مامان و بابام دارن منو دور میندازن . ازم هیچ توقعی ندارن تقریباً . از آینده من قطع امید کردن ، علی الخصوص بابام . مامانم فقد میخواد خوب شم و فکر دانشگاه و اینا دیگه براش مهم نیست . مث کسی که خودشو خوار و ذلیل بدونه و صرفاً سعی کنه که با این وضعیت کنار بیاد و کمتر درد بکشه ! میبینی و می‌دونی چقدر اوضاع زندگیم خیطه ! بیا و این بازی رو تموم کن 😅🤦 . به جون خودت امروز توی خونه هم خیلی راه نمی‌رفتم . حوصله دستشویی رفتن نداشتم ! می‌دونی چقدر این برای من زشته ؟ منو بُکُشی شرف داره به خجالت کشیدن و غمگین بودن و عصبی بودن و توی فکر بودن ! یادته قبلاً بهت گفته بودم که دستمو بگیر تا دست بقیه رو بگیرم ؟ من هنوز پای حرفم هستم و بجز اینکه سعی میکنم منصفانه و عادلانه با انسان ها و بیمار ها برخورد کنم ، قول مردونه میدم و نذر میکنم که یه دختر و یه پسر در رشته تجربی که وضعیت فاجعه ای دارن رو در یک سال پایانی مدرسه یا در اون سال پشت کنکوری ، صد در صدی رایگان مدیریت کنم . براشون برنامه بنویسم ، باهاشون حرف بزنم ، باهاشون ملاقات حضوری کنم ، آزمونشونو تحلیل کنم و بهشون طوری انگیزه بدم که کنکور رو سوراخ کنن . همه چی رایگانِ صد در صدی . یک ریال هم نمی‌گیرم . اگر پول کتاب خریدن داشتم ، مجانی براشون کتاب هم میخرم چون احتمالاً فقیر باشن . نذر جالبیه و آدمایی ساخته میشن که حتماً افراد تأثیرگذاری میشن . ولی خب منو در حال حاضر میبینی چطور افسرده افتادم گوشه خونه ؟ 🥺 یه کاری کن این دفعه ای که داره پیش میاد آخرین دفعه ای باشه که برای معافیت دائم اقدام میکنیم . و معافیت دائم رو بگیرم . و این اتفاق رو ترجیحاً تا مهر تموم کن که تمام و کمال ، مثل بمب منفجر شم و زندگیمو کن فیکون کنم . اگر دیر بشه ، انگیزه کمتری میگیرم و ممکنه کار خرابی پیش بیاد زبونم لال 🥲 . سریع تموم کن این غائله رو . ممنون از کمک هایی که کردی و میخوای بکنی . یا محمد و یا علی ، یا علی و یا محمد ، برام دعا کنید . می‌دونم آدم مزخرفیم ولی برام دعا کنید 🥲 . نمیخوام دیر شه . همه دارن به نتیجه میرسن بجز من ! برای من بدبخت هم دعا کنید که به چیزی که می‌خوام برسم . قلباً خیلی دوستتون دارم . همین . </span></p>]]></description>
				<pubDate>Wed, 05 Aug 2026 02:06:15 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://serotonin.blogix.ir/post/52/comment</comments>
				<dc:creator>Rastin</dc:creator>
				<guid>https://serotonin.blogix.ir/post/52</guid>
				<slash:comments>4</slash:comments>
			</item><item>
				<title>خشتک</title>
				<link>https://serotonin.blogix.ir/post/51</link>
				<description><![CDATA[<p><span style="font-size:16px;">امروز رفتیم شورای عالی که ببینیم میشه گوهی خورد یا نه . نمیشد . راهی نبود و بعد از اینکه مامان و بابام کلی با اون خانوم مسئول حرف زدن ، بازم گفت که همه مراحل باید از اول طی بشن . این حرفارو توی اتاقش زد که مامان و بابامم توش بودن و من نشنیدم . وقتی شنیدم ، فقد به قیافه له شدهٔ اون روانپزشک مادر جن ده فکر میکردم که زیر دست و پام له شده . امروز اونجا کار نمی‌کرد . فردا باید اونجا کار میکرد که مسخره بازیِ نمادین قراره در تهران برگزار بشه . تعطیلی بخاطر اربعین . چهارشنبه هم نیست . می‌ره تا پنجشنبه ، ولی نمی‌دونم پنجشنبه هست یا نه . چهارشنبه زنگ میزنم میپرسم . اگر زبونم لال پنجشنبه اون قسمت تعطیل باشه ، می‌ره تا یکشنبه هفته بعدش ، چون در واقع در روز های فرد میاد اونجا . این دکتر حروم زاده باید صید من بشه . این کار عواقب مثبت هم داره و اون هم اینه که ممکنه روی نتیجه نهایی تاثیر خوبی بذاره . نگرانی ای هم از چیزی ندارم . الان وقت بوس و بغل نیست . وقتشه شورتشو بکنم تو سرش . من هیچ وقت تسلیم نمیشم . فقد معافیت دائم ! ۶ بار اقدام کردم و نتیجه نداد . الان به بعد پاره میکنم . لطفاً سوالای پیش پا افتاده نپرسید . اگر از زندگیم خبر ندارید سوال بنیادی نپرسید ! : )</span></p>]]></description>
				<pubDate>Mon, 03 Aug 2026 23:05:27 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://serotonin.blogix.ir/post/51/comment</comments>
				<dc:creator>Rastin</dc:creator>
				<guid>https://serotonin.blogix.ir/post/51</guid>
				<slash:comments>2</slash:comments>
			</item><item>
				<title>یک روز دور از خانه</title>
				<link>https://serotonin.blogix.ir/post/50</link>
				<description><![CDATA[<p><span style="font-size:16px;">دیشب راه افتادیم با پسر عمه دومم و پدر و مادرم رفتیم سمت اون یکی خونمون که نزدیک باغچه‌مونه . بعدش رفتیم باغچمون که بابام به گیاها و درخت ها آب بده . البته مامانم نیومد چون میخواست ناهار بذاره . بعد از آبیاری ای که نصفه انجام شد و کندن نسبی علف هرز ها توسط پسر عمم و بابام ، بابام رفت دنبال مامانم که بیاردش . ناهار رون جوجه بود با برنج . مامانم برنج رو حاضر کرده بود ولی با منقل و آتیش به پا کردن باید جوجه هارو آماده میکردیم . اکثر کارش رو پسر عمم کرد ولی من سهم بسزایی در جمع کردن علف خشک داشتم و کارم به درد خورد ! راستی ، قبل از اینکه بابام بره مامانم رو بیاره ، یه درخت خشک شده رو زورکی کندیم که سهم من در این عملیات هم ۱۰ درصد بود ! ولی کل وجودم عرق کرد و به نفس نفس افتادم و بعداً فهمیدم که کف دستم زخم شده . درخت باید از ریشه در میومد . ترکوندن ریشه با چکش و بیل و محکم تکون دادن درخت ، کلاً انرژی زیادی میگیره علی الخصوص وقتی که هوا خیلی گرم باشه و نزدیک ظهر باشه . من تقریباً کار نکردم ولی از همه بیشتر عرق کردم . شاید دو برابر بابام که از همه بیشتر کار کرد . شنیدم از یه آخوندی در تلویزیون و دیدم در مطالبی در اینترنت ، که هر مشکلی که در دنیا برامون پیش میاد حتی فرو رفتن خاری در بدن ، پشتش فکر شده و این اتفاقات حتی یدونشون بی حکمت نیستن . در شرایط خاصی ممکنه حکمتش متمرکز بر پاک شدن از گناهان و خالص شدن و تقرب به قادر مطلق باشه ، و در شرایط دیگه ای بخاطر مجازات حاصل از گناه باشه ، در واقع همون تأثیر طبیعی گناه . و ممکنه بخاطر تاثیرات حاصل از ما بر کائنات باشه . اگر ما بر چیزی تاثیر بذاریم ، تریلیون ها اتفاق به شکل زنجیره ای رخ میدن و در نهایت منجر به چیز های بزرگی میشن . بهش میگن اثر پروانه ای . این جملاتی که بیان کردم رو همرو یه آخوند نگفته . از چند تا آدم در تلویزیون و چند تا سایت و چند تا برنامه که اصل کاریاش اینستا و تلگرام هستن درآوردم و مجموعاً یه همچین جمع بندی ای الان تونستم بکنم . در واقع همون لحظه ای که تایپ میکنم ، برای اولین بار به این موضوع فکر کردم . قبلاً به شکل پراکنده بهش فکر کرده بودم . پیچیدگی و سر راست نبودن دنیارو دوس دارم . ولی خب جر خوردن ناشی از عرق کردن رو دوست ندارم : )    .</span></p><p><span style="font-size:16px;">بعد از ظهر که اومدیم خونه ، ساعت حدوداً چهار بود . یه فیلمِ به احتمال زیاد ژاپنی در شبکه تماشا پخش میشد و اولاش بود . اسمش « خروجی هشت » بود . یه فیلم در ژانر رازآلود و نسبتاً ترسناک که من خیلی دوسش دارم پخش میکرد و خداروشکر بخاطر ترسناک بودن ، صحنه سانسور کردنی ای نداشت 😂 . انتهای فیلم باز بود و مدلش ازینا بود که ممکنه بگید نصفه تموم شد ! من خودم رفتم با هوش مصنوعی برنامه سروش صحبت کردم که این فیلم چرا اینجوری بود و اینجوری تموم شد ؟! جوابش حاکی از موارد چرت و پرتی بود که در فیلم ، به صورت نماد های ترسناک نشان داده شده بودن . فیلم رو اسپویل نمیکنم ولی اگه روی حس سر کار گذاشته شدن و اجبار به تفکر حساس هستید این فیلم رو نبینید . دیدن این فیلم رو به کار مثبت در نظر میگیرم . چون فیلم جالبی بود و به فکر فرو رفتم و تاثیر خوبی هم روم داشت . به طرز جالبی سرگرم شدم و درد هامو فراموش کردم .</span></p><p><span style="font-size:16px;">وقتی امروز و ساعت حدود هشت و نیم شب رسیدیم خونه اصلیمون و پسر عمم هم قبلش رسوندیم ، افکار مربوط به دکتر های معاینه سربازی و فرایند های مسخرشون منو خیلی عصبی کردن و توی فکر بودم . بعدش به حس تنهاییِ همیشگیم فکر کردم که چقدر زود سراغم اومد ! البته قبلش که پسر عمم بود هم این حس بود و توی ماشین بجای حرف با اون ، با ایرپاد آهنگ گوش میکردم و بعضاً یکم چشمام تر میشد و آبریزش بینی خفیف می‌گرفتم با آهنگ ها . آهنگای یاس و بهرام که غمگین و بیان کننده مشکلات بزرگ جامعه هستن روم تأثیر زیادی دارن ( البته وقتی توی مود گوش کردنشون باشم ! ) . واقعاً توی کتم نمیره که چرا حس تنهایی میکنم ! من که آدم بدی نیستم ! حداقل انقدری که خدا داره منو پاره می‌کنه بد نیستم ! پس چرا اینطوریه ؟ 😔</span></p>]]></description>
				<pubDate>Sat, 01 Aug 2026 01:00:06 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://serotonin.blogix.ir/post/50/comment</comments>
				<dc:creator>Rastin</dc:creator>
				<guid>https://serotonin.blogix.ir/post/50</guid>
				<slash:comments>10</slash:comments>
			</item><item>
				<title>مهمونی یهویی</title>
				<link>https://serotonin.blogix.ir/post/49</link>
				<description><![CDATA[<p><span style="font-size:16px;">دیروز ساعت پنج و نیم اینطورا بود که مامانم از دندون پزشکی گفت داره برمیگرده و داره می‌ره خونه خاله کوچیکترم . گفت تو ام میای ؟ گفتم آره میام . و گفت که زود راه بیفت که دیر نرسی . یک ساعت بعد راه افتادم ولی بازم پشت در موندم و خالم و مامانم اصلاً نبودن . قبلش سر کوچهٔ خالم ، پسرخالم که ارشد میخونه رو دیدم و گفت برو بالا منم الان میام . تعجب کردم که اون اونجاست . فک میکردم فقد من و مامانم و خاله کوچیکمیم . زنگ زدم ولی برادر پسرخالم در رو دستی باز کرد . پرسیدم چرا تا پایین اومدی ؟ گفت مام پشت در گیر کردیم 😑😑 . رفتم بالا و دیدم که بله .... مادر این دو پسر خاله بزرگوار هم پشت در روی پله نشسته ! من و پسر خاله کوچیکم رفتیم تو خیابون و کنار یکی از ماشین ها نشستیم و خداروشکر تقریباً هیچ کسی رد نشد 😂 . بهم گفت که بریم بیمارستانی که سر کوچست ؟ گفتم بریم ! هم آب میخوریم هم می‌نشینیم رو صندلی هم هوا خنکه و مث اینجا جهنم نیست ! خلاصه در نهایت ، من و خالم و بچه هاش رفتیم بیمارستان . محیط جالبی داشت و مخوف نبود ! میخواستم بعداً که رفتیم خونه خاله کوچیکترم بهش بگم که : « آدم وقتی بیمارستان رو میبینه که دقیقاً سر کوچه قرار گرفته ، هوس می‌کنه درد و مرض بگیره و سرعتی پیاده بره تا اونجا 😂🤦 . » ولی حس کردم خیلی جمله چیپیه . و اینکه بعداً هم کلاً یادم رفت .</span></p><p><span style="font-size:16px;">متوجه شدیم که بچه های خالهٔ بزرگترم ( دوتا دخترش ) و شوهر دختر کوچیکترش که اخیراً عقد کردن هم قراره بیان . </span></p><p><span style="font-size:16px;">شب جالبی بود و سه دست حکم بازی کردیم و دو دست رو بخاطر من باختیم چون یادم نبود چطور باید بازی کنم . آخرین بار و تنها دفعه ای که حکم بازی کرده بودم زمان جنگ دوم بود . با پسر عمه هام و دختر عموم بازی کردیم و اونجا بود که تازه یاد گرفتم چطوریه این بازی ! بازم ترکوندم که یه دست بردیم ، وگرنه همونم زیادمون بود 😂 .</span></p><p><span style="font-size:16px;">شامم مرغ و برنج بود . برنج ساده داشتن ، برنج با آلبالو هم داشتن . من بدم میام از آلبالو پلو . برا همین برنج ساده + مرغ خوردم .</span></p><p><span style="font-size:16px;">موقع برگشت هم بابام خسته بود و باید خودمون میومدیم . بنابراین باید اسنپ می‌گرفتم و متاسفانه برنامه اسنپ و برنامه واریز آنلاین پول رو مجبور شدم آپدیت کنم و بعدش کارتم رو توی برنامه واریز آنلاین پول ثبت کنم و بعدش برم یه سایت مزخرفی که اسمش انگار شاپرک بود ، تا اونجا هم همین کارو تکرار کنم . برنامه اسنپ رو بعد از اینکه آپدیت کردم دیدم که دوباره از اول ازم شماره میخواد و میخواد که ثبت نام کنم !! پشمام ریخت ولی خب هر کاری گفت انجام دادم تا تونستم اسنپ بگیرم . اینترنت هم آنتن نمی‌داد بنابراین گوشیمو دادم به شوهر خالم که رمز مودم خودشونو بزنه و با اونا آنلاین شم ! پیدا کردن آدرس از داخل برنامه اسنپ هم یکم مکافات داشت برام . راستی ! متوجه شدم که از برنامه اسنپ هم میتونیم مستقیماً پولو واریز کنیم و نیازی به اون برنامه نبود . به هر حال راه دوری نمیره و مطمئناً بعداً به کارم میاد . ۱۴۱ هزار تومن تا خونه . ولی خب ماشین یارو پژو چهارصد و پنج بود و خیلی با ادب بود .</span></p><p><span style="font-size:16px;">بقیه حرف هامو در پست بعدی خواهم گفت .</span></p>]]></description>
				<pubDate>Wed, 29 Jul 2026 19:21:31 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://serotonin.blogix.ir/post/49/comment</comments>
				<dc:creator>Rastin</dc:creator>
				<guid>https://serotonin.blogix.ir/post/49</guid>
				<slash:comments>4</slash:comments>
			</item><item>
				<title>ایمپلنت مادر</title>
				<link>https://serotonin.blogix.ir/post/48</link>
				<description><![CDATA[<p><span style="font-size:16px;">اوضاع مطالعه نه تنها خوب نیست ، بلکه روند مطالعه کاملاً نابود شده . کلاً یک ساعت در روز می‌خوندم که همونم چند روزه نمیتونم .</span></p><p><span style="font-size:16px;">صبح یا ظهر مامانم می‌ره دندون پزشکی . برای ادامه کارای ایمپلنت . این یه هفته ای که دکتر گفته بود منتظر بمونه و وضعیت لثه عمل شده رو تحمل کنه ، برای مامانم سخت گذشت و همش دندون درد داشت . حالا صبح یا ظهر می‌ره و یه قدم به کاشت دندون نزدیک تر میشه . شاید دکتر هم یه کاری کرد که درد دندون بیفته یا کمتر شه . اگر بخیر بگذره ، شاید بگم که روز بعدی بریم برای کارای معافیت . این دفعه اگر کار گره بخوره دعوای فیزیکی رو استارت میزنم ! حضرت ایوب هم توی این فرایندی که من در اون گیر کردم شکست میخوره و صبرش لبریز میشه ؛ وای به حال من !</span></p><p> </p><p> </p><p><span style="font-size:16px;">دلم بغل میخواد</span></p>]]></description>
				<pubDate>Mon, 27 Jul 2026 01:03:28 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://serotonin.blogix.ir/post/48/comment</comments>
				<dc:creator>Rastin</dc:creator>
				<guid>https://serotonin.blogix.ir/post/48</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item></channel>
	</rss>